- سِدنا
مرداد ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت .. 🤍
شهریور ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت .. 💓
تماس پایان پیدا میکند و من تلفن را از گوشیم برمیدارم. خیسی گوشی و بالشت خبر از دلتنگی و خستگی فراوان میدهد. گویا روزها ندیدن و نشنیدن و لمس نکردنش حالا به گلولههای پراز غصه شدن و بر گونه های تُپلم سُر میخوردن. آنچه که مرا آشفته میکنم احساس نامعلوم و آینده نامعلومتر است. او همیشه با من بوده است. در بدترین حالم و بهترین حالم. هم اشکم رو پاک کرد و در آغوشم گرفت هم اشک شوقم را بوسید و بر چشمان برقزدهم دست کشید. هرچقدر میگذرد علاقه و عشقی که به من دارد بیشتر میشود و این چیزی بود که عیناً دیدم و لمس کردم. شفاف و ساده بود. دوستت دارد؟ به تو میگفت. تورو دوست نداشت؟ به تو میگفت. سرش در زندگیش بود و من سرم در زندگی خودم، گویا با سرهای پایین راه رفته بودیم که بههم برخوردیم! شاید سادهترین و زیباترین عشقی که تا بهحال دیدم، عشق او به من بود. گاهی که ابراز علاقههایش میبینم شرمم میخواد در برابر «دوستت دارم»هایش بگویم «منم».
#امضاء