تو میگی: از دل برود هر آن که از دیده برفت.
امّا من میگم:
از آنگاه که نگاه، به دیدار عادت دارد،
دل نیز بیدیدن تابِ ماندن ندارد.
آنکه از چشم پنهان شود،
آرامآرام در کوچههای خاطر گم میشود.
محبت، اگر از نگاه سیراب نشود، میخشکد،
و دل، سرانجام، نبودن را باور میکند.🛐
- سِدنا
تو میگی: از دل برود هر آن که از دیده برفت. امّا من میگم: از آنگاه که نگاه، به دیدار عادت دارد، دل
اما من میگم:💓💓
دل با نگاه زنده است و عشق با دیدار نفس میکشد.
آنکه از دیده پنهان میشود،
نخست در خاطرهها کمرنگ میگردد
و سپس در ازدحام روزمرگیها فراموش میشود.
فاصله، آهسته و بیرحم،
ریشههای محبت را میفرساید و پیوندها را سست میکند.
دل اگرچه وفادار است،
اما بینشانیِ حضور را تاب نمیآورد.
و سرانجام، آنکه از چشم افتاد،
بیآنکه بخواهیم، از دل نیز میرود…نه از سر بیمهری،
بلکه از رسمِ دل که با حضور معنا مییابد.
یادها، وقتی تکرار نشوند،
در غبار زمان آرام میخوابند.
دل بهانه میخواهد برای ماندن،
نشانی، نگاهی، صدایی آشنایی.
و اگر هیچ نمانَد جز خاطرهای دور،
دل ناچار است رفتن را بپذیرد،
چرا که عشق، بیدیدار،
کمکم به حسرت بدل میشود…
حس خوبی که بیست امتحان نگارش بهم میده، بیست هیچ درس تخصصی و عمومی بهم نمیده. شاید بگین چرا؟ باید بگم چون از ته دلم مینویسم براش و i love it .
ساهت پنج و نیم که امدم از مدرسه، درست و صورتمو شستم و وقتی منتظر بودم مامانم برام ناهار بزاره خوابم برد. یکم پیش هم بیدار شدم و به شدت خسته و کوفتم. الان میرم یه دوش میگیرم که یکم حالم جا بیاد و بعد کم کم شروع کنم جغرافیای سگ رو.
الان خیلی گشنمه ولی یه جوریم دلم نمیخواد چیزی بخورم از یه وری میترسم برم حموم و ضعف کنم. فکر کنم یه خرما بخورم کارو بسازه🚕