eitaa logo
- سِدنا
302 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
256 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://daigo.ir/secret/sedna
مشاهده در ایتا
دانلود
اول برای آقایون بندری درست کردیم بعد الان داریم برای خودمون درست میکنیم.
اسم فامیل*
نگاه پشت شیشه/ یک بوی الکل و سفیدیِ دیوارها، همه چیز را یک‌رنگ کرده بود. «آوینا» روی تخت خوابیده بود، دستش سرخ‌تر از همیشه بود و سرم، قطره‌قطره زمان را در رگ‌هایش می‌چکاند. حادثه، آن‌قدر ناگهانی بود که هنوز کسی باورش نشده بود؛ فقط صدای گریه‌های مادر که در راهرو پیچیده بود، واقعیتِ ماجرا را تایید می‌کرد. پدر، با قامتی خم‌شده، کنار در اتاق ایستاده بود. چهره‌اش خسته بود، نه خشمگین. او و مادرش، آدم‌های سخت‌گیری نبودند؛ فقط پدری بودند که می‌ترسید دخترش در دامِ اشتباهی بزرگ‌تر از خودش بیفتد. آن‌ها همه چیز را درباره «او» شنیده بودند؛ از نام خانوادگی‌اش گرفته تا حاشیه‌هایی که گفته می‌شد. اما حالا، در برابر تخت دخترشان، هیچ‌کدام از این‌ها اهمیت نداشت، جز اینکه آوینا چشم باز کند. لحظه‌ای، صدای قدم‌های تند در راهرو به گوش رسید. پدر سرش را بالا آورد. جوانی را دید که با لباس‌های چروک و چشمانی سرخ، قدم‌های بلند شبیه به دوییدن برمی‌داشت. «آرش» نفس‌نفس می‌زد، انگار که تمام مسیر عمر را دویده بود تا به اینجا برسد. پدر با دیدنش، ایستاد و جلوی در را گرفت. نه با خشونت، نه با فریاد. فقط با یک حرکت آرام دستش را روی قاب در گذاشت و مانع شد. مادر هم کنار ایستاد، نگاهش پر از دلسوزی بود، اما تصمیمش قطعی. آرش خشکش زد: «اجازه بدید... فقط ببینمش. یه نگاه.» صدایش می‌لرزید. پدر آرام گفت: «پسر جان، الان وقتش نیست. خودت رو اذیت نکن. برا خودت و برا ما... بهتره که برگردی.» آرش یک قدم جلوتر آمد، اما دست پدر جا به جا نشد. آن‌ها او را هل نمی‌دادند، فقط با وجودِ خودشان، یک دیوار آهنین ساخته بودند. دیواری از نگرانی و دلواپسی.
نگاه‌پشت شیشه/ دو مادر با صدایی که لرزشش را بوی اشک می‌داد گفت: «ما بدی نمی‌خوایم، ولی این رابطه... این خانواده... فقط درد میده. الان دخترم حالش بده، تو نباید اینجا باشی که تنش رو بیشتر کنی.» آرش ایستاد. نگاهش از چهره‌ی پدر و مادر عبور کرد و به شیشه‌ی سقفیِ درِ اتاق خورد. از آن فاصله، می‌توانست تخت را ببیند. می‌توانست قابِ صورتِ آوینا را ببیند که بی‌حرکت بود. پدر دستش را روی شانه‌ی آرش گذاشت و با ملایمت فشار داد تا او را به عقب برگرداند: «برو پسر جان.» آرش مقاومت نکرد. نه از سرِ تسلیم، بلکه از سرِ احترامی عجیب به دردِ آن‌ها. به آرامی عقب‌نشینی کرد، اما پلکش را پایین نزد. چشمانش دوخته شده بود به شیشه‌ی در. انگار می‌خواست با نگاهش، روحش را از آن شیشه رد کند و کنارش بنشیند. پدر و مادر وارد اتاق شدند و در را بستند. آرش مانده بود، در آن راهروی سرد و سفید. او را رد کرده بودند، نه با دشنام، نه با تحقیر؛ با دلسوزی. و این، سخت‌ترین نوع رد شدن بود. او به شیشه خیره شد. از آن فاصله، آوینا آرام به نظر می‌رسید. انگار خواب بود. خوابی که او در آن جایی نداشت. آرش دستش را روی شیشه گذاشت، بدون اینکه صدایی دربیاید. لبخندی محو و تلخ روی لبش نشست. لبخندِ کسی که می‌داند عاشق است، اما اجازه لمس عشق ندارد. او ماند و نگاه کرد، تا اینکه پرستار با نگاهی معنادار از او خواست برود. او برگشت، اما قلبش آنجا، پشت همان درِ بسته ماند.
هدایت شده از ویلوبی'
چون بچگیام شاگرد اول مدرسه بودم، ذهن بابام الآن نمی‌تونه بپذیره که مث خر تو‌‌ گل گیر کردم‌.
درود بر خانه و اهل خانه