"هندزفریمو میذارم توی گوشم و آهنگ رو پخش میکنم، زیر پتو میخزم و با تصور گرمای انگشتات بین موهام، میخوابم."
آره. هرروز داره اینطوره میگذره. هرروزمو با تصور بودنت میگذرونم؛ میخوابم، با تصور خوابیدن پیش تو. غذا میخورم، با تصور غذا خوردن با تو. زندگی میکنم، با تصور زندگی کردن با تو. من الان برای زندگی با تو کامل آمادهم عزیزم، بیا.
امشب هم مثل هرشب میگذره. گوشیمو میذارم کنار. بغلتو برام باز میکنی و خودمو توی بغلت جا میدم. با سرازی شدن اشکام سرمو به بالشت فشار میدم. کاش جای بالشت شونهای، سینهای، بغلی، چیزی از تو بود.
دلم میخواد یک روز باهات زندگی کنم. با تو از خواب بیدار شم. با تو صبحونه بخورم. با تو فیلم ببینم. با ناهار درست کنم و بخوریم. با تو ظرفا رو بشورم. با تو، باتو، انگار با تو هرکاری قشنگه عزیزم. تو کی هستی؟ چجوری اینطوری هستی؟
چطوری میتونی کاری کنی که من حتی با تصور کردنت لبخند بزنم؟ چطوریه که خوردن نوک دستات به پوستم کلی امید بهم تزریق میکنه؟ این قدرت توئه یا قدرت دوست داشتن؟
هدایت شده از بادماراخواهدبرد
من عکس هایی که اونقدر تمیز و شفاف نیستن رو دوست دارم،عکس هایی که ادم ها توش ژست نگیرن و حواسشون به دوربین نباشه،عکس هایی که کمی تارن و صرفا قراره یه بخشی از زندگی رو نشون بدن،عکس هایی که نیتشون نشون دادن مهارت عکاسی عکاس نباشه بلکه نشون دادن زندگی باشه،عکس هایی که گاهی بی معنان و تو به یه صحنه نگاه میکنی و میبینی چقدر نور قشنگه و از همون عکس میگیری،عاشق عکس های بدون برنامه ریزی ام یا عکس هایی که ظاهرا ادم ها حواسشون نیست.
بعداز مدتها تونستم باب دلم درس بخونم، دقیقا اونطوری که میخوام. حالا میرم دوش بگیرم بعد یکم خوشگل کنم و یه لیوان چایی میریزم و میخورم. دلم برای شعرای شاملو تنگ شده، یحتمل کنار چایی بشینم و چند شعر از کتابش بخونم.
دلم میخواد بعد حموم کردن یه لباس خوشگل بپوشم، موهامو روغن بزنم و با بادی اسپلش دوش بگیرم. آخیش. زندگی با درس واقعا موردعلاقمه💓