ساعت خوابم دقیقا روزهایی بهم میخوره که مغزم میفهمه فردا کلی داریم که باید انجام بدیم و باید خوب استراحت کنم که تا شب دووم بیارم🧘🏻♂
مثلا امروز برنامه درسیم سنگینه از طرفی شب باید برم بیرون، از طرف دیگررررررر ما برای شام مهمون داریم و قراره دو ردز خونمون بخوابن *یکلبخندمضحک
انشاءالله که همه درسامو بتونم بخونم، به مامانمم کمک کنم و شب هم بتونم برم بیرون (من خو میدونم آخرش فقط بخش آخر رو انجام میدم).
یخچال رو باز کردم تخم مرغ بردارم صبحونه درست کنم که دیدم مامانم سیر رنده کرده و توی روغنزیتون خوابونده، دلم نونسیر خواست😭😭😭
- سِدنا
یخچال رو باز کردم تخم مرغ بردارم صبحونه درست کنم که دیدم مامانم سیر رنده کرده و توی روغنزیتون خوابو
رفتم جای تخم مرغ نونسیر درست کردم👈🏻👉🏻
وای خمیر کم داشتم بخاطر همین وقتی نونسیر درست کردم لایه خمیریش نازکتر از حالت طبیعی شد بعد مطمئن بودم که بد میشه ولی خب گشنم بود و حال درست کردن چیزی نداشتم.. خلاصه آماده که شد، درش آوردم و دیدم بححح عجب بویای😮💨 ترکیب بوی سیر و کره🤌🏼😮💨😮💨 مامی میااا
بعد این لایه چون نازک بود ترد شده بود و خیلی خوب شده بود😭💓
فقط تونستم پنج ساعت بخوابم و از وقتی بیدار شدم سرپام. تازه بعداز چهار ساعت نشستم و واقعا دارم ضعف میکنم، ناهار نخوردم و تازه اصلا یادم امد..
مهمونا ده دقیقه دیگه میرسن. اول فقط چای و قهوه میخورن و استراحت میکنن (چون از نسبتا راه دور امدن) بعد میرن مراسم. مراسم یازده به بعد تموم میشه و وقتی برمیگردن شام میخورن. بعد شام هم چند نفر میان دیدنشون و هی چای و قهوه و هی استکان بشور (تنها جایی که با مهمونی مشکل دارم اینجاست). با این حساب تا دو سه ما باید بیدار بمونیم و هیچی وقت نمیکنم بخونم. صبح هم هفت صبح کلاس دارم☺️ آی نانااا
و این داستان دو سه روز ادامه داره🤙🏽