ثمرهٔ سکوت و نتیجه عشق/ قسمت اول
خانهی ما، شلوغترین و ساکتترین جای دنیا بود.
شلوغ از صدایِ فریادِ خاله، جیغِ بچهها و صدای تلویزیون همیشه بلند. اما ساکت... ساکت از صدای همسر من.
او در آن آشپزخانهیِ بزرگ، مثلِ یک روحِ خسته میچرخید. هر کاری که میکرد، با دقتی وسواسگونه بود، انگار میترسید اگر حتی یک لیوان را با صدایِ بیشتری بگذارد، طوفانی به پا شود.
من همواره فکر میکردم مشکل من، کمبودِ وقت است. فکر میکردم اگر بیشتر کار میکردم، اگر پول بیشتری میآوردم، شاید بتوانم برای او زندگیِ بهتری بخرم. اما نمیدانستم که او به پول نیاز ندارد، او به «دیدن» نیاز دارد.
او سالها بود که زیرِ بارِ سنگینِ «عروسیِ ناخواسته» و «از راه در کردنِ تک پسر خانواده» له شده بود. هر بار که مادرم با آن لبخندِ پستپستِ خود میگفت: «حالا ببینیم کی زودتر بچهدار میشه، این که حتی معلوم نیست چشه...» زنم چیزی نمیگفت. فقط سرش را پایین میانداخت و به ظرفها نگاه میکرد. و من؟ من سکوت میکردم. نه از ترسِ مادرم، که از سرِ حماقت. حماقت درک کردن اینکه چرا چشمانِ زنِ من، هر روزِ بیشتر، تاریکتر میشوند.
ما در اتاقی زندگی میکردیم که دیوارهایش پر از عکسهایِ ازدواجِ شادمانهی ما بود. عکسهایی که در آنها ما میخندیدیم، اما حاِ، ما دو غریبه بودیم که زیرِ یک سقف، در اعماقِ تنهاییِ خود غرق شده بودند.او از من فاصله گرفته بود. نه با رفتن، که با «نبودنِ حضور». وقتی در کنارم مینشست، ذهنش در جایِ دیگری بود. جایی که من نمیتوانستم به آنجا دسترسی داشته باشم. جایی که دردِ اذیتشدنها، و ترسِ از قضاوتِ دیگران، او را حبس کرده بود.
علائم، کمکم و بیصدا آمدند.
مثلِ زنگهایِ خطرِ خاموشی که هیچکس متوجهشان نمیشد.
اول، مشکلِ در تعادل بود. او گاهی اوقات، هنگامِ راه رفتن به سمتِ حمام، ناگهان متوقف میشد و دستش را به دیوار میچسباند. من میپرسیدم: «چی شد؟» او میگفت: «کمخونم، هیچی نیست.»
من باور میکردم. چون باور کردنِ حقیقت، سختتر از پذیرفتنِ یک بهانهیِ ساده بود.
بعد، دوبینی شروع شد. او سعی میکرد با یک چشمِ بسته، غذا بخورد یا لباس بپوشد. من میپرسیدم: «چرا اینطوری نگاه میکنی؟» او میگفت: «خستهام، چشمام میسوزه.» من باور میکردم. چون نمیخواستم باور کنم که شاید او دارد دنیا را از دست میدهد.
و سپس، لاغریِ وحشتناک. استخوانهایِ صورتش نمایان شد. گونههایش گود افتاد. مادرم یک روز گفت: «باز شروع کردی به ریزهخواری؟»
زنم سرش را بالا نیاورد. فقط غذا را قورت داد و به آشپزخانه رفت. من دیدم، اما ندیدم. چون من «دیدن» را انتخاب نکردم.