دیشب مشغول خوندن کتاب "ضاحیه" از آقای سکاکی بود و حدود ساعت سه تمومش کردم و گذاشتمش کنار. نیم ساعت غلتک زدم دیدم خوابم نمیبره گفتم برم یک کتاب دیگه شروع کنم ولی وسط راه پشیمون شدم، چون میدونستم همون شب تموم نمیکنم و اگه تموم نمیکردم باید یک روز دیگه درگیرش باشم، پس رفتم سراغ کتاب " نه " و اون قسمتهایی که اطلاعاتی که دوست داشتمش دوباره بخونم و برام یادآوری بشه رو خوندم. تا به خودم امدم دیدم ساعت شش شده و من نصف شبی درحال گشتن توی سایتها و خوندن درمورد "بانک هورمونی و ژنتیکی" ام. گوشی رو میزنم به شارژ و ساعت رو برای هفت آلارم میکنم و دراز میکشم.
نفش عمیق میکشم، با این حجم از اطلاعاتی که یک شبه وارد ذهنم شده بودن، سردرد گرفته بودم. نمیدونم کی خوابم میبره اما با آلارم بیدار میشم. ساعت هشته و این یعنی من برای کلاس اول بیدار نشدم، حضوری زنگ دوم رو میزنم و بلند میشم که آبی به دست و صورتم بزنم.
در حالی که لقمه مربای آلبالو میگیرم برای خودم تکلیفی که دبیر فرستاده رو وارسی میکنم و شروع میکنم به جواب دادن. قبل نُه تموم میکنم. یه استراحتی به خودم میدم و بلند میشم چندبار از پلهها رفتن و برگشتن. کتاب تاریخمو باز میکنم و یه مرور کلی به درسی که امتحانشو داریم میکنم و میرم برای امتحان. حضوری میزنم و منتظر شروع شدن امتحان میمونم، دراین فاصله ربع ساعت چشمامو میبیندم و تنها به جنگ بیولوژیکی صهیونیستیها و اسرائیلیها علیه شیعیان مظلوم و مسلمانان فکر میکنم.
امتحان رو بعد نیم ساعت تموم میکنم و میرم که به این فکر کنم که حالا ناهار چی درست کنم؟