eitaa logo
- سِدنا
305 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
247 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دفترِخاطرات‌یک‌رَوانی
-
هدایت شده از ~دریای مواج~
از زندگی دورم، از زنده بودن دورتر.
هیس دانش‌آموزا قهقه نمیزنند
یک خردادی یه قدری مودیه که بعضی وقتا خودشم پشمام میریزه از تغییر حالاتش
غنی شده یا نه؟
صبح ساعت نه و نیم بعد صبحونه، خوندن رو شروع کردم و چون حوصله خوندن رو داشتم، تا عصر درسمو تموم کردم. تا پنج عصر من هنوز جز همون صبحونه نخورده بودم پس رفتم پایین و فلافلی که مامانم آماده کرده بود رو خوردم. شیشه آب رو پر کردم و سیب اندر دست رفتم بالا. دلم میخواستم فیلم ببینم اما خب حوصله نداشتم و نت هم ضعیفه بود پس یکم کتاب خوندم. حدود هشت کتابامو جمع و جور کردم که یکم نفس بشه اتاق و رفتم برای دوش گرفتن. بعدش هم رفتم زیر کولر و یکم صدام و آم گلوم..آره. (مامانم نبین توروخدا). چون فردام سنگین بود و درسای امروزم تموم شده بودم دو پارت هم خوندم که فردام یکم سبک‌تر شه. بعدشم امدم سراغ گوشی و چندتا کاری که داشتم.. دو و نیم تموم کردم و امدم پایین. همه خواب بودن و خونه تاریک. گوشیمو زدم شارژ و رفتم مسواک زدم. گشنم بودا ولی حال غذا خوردن اخرشب رو نداشتم. حالا هم گوشی رو میگیرم و بعد صحبت و اینا میرم لالا تا صبح ساعت هفت. شب بخیر💕
امیدوارم هیچوقت موضوع صحبت اون گروه دخترونه نشی
یه ربع به هفت خوابیدم و هفت برای کلاس عربی بیدار شدم‌. امتحان عربی رو با هزارتا مکافات دادم و چند دقیقه فرصت داشتم تا شروع کلاس دوم. امدم پایین یک لقمه بزرگ پنیر و گردو گرفتم و برگشتم سرکلاس زبان. سوال می‌پرسید و ما جواب می‌دادیم و اون وسط مسطا نکات لازم رو میگفت. خداروشکر زود تموم شد و حدود ربع ساعت وقت داشتم، سرمو گذاشتم و خوابیدم تا نه و ده. حضوری زدم و توی پرسش‌پاسخ شرکت کردم، البته تا وسطاتاش چون خیلی خستم بود. امدم پایین دیدم مامانم نشسته و داره کتاب میخونه - مامان ناهار آماده‌س؟ درحالی که ورق می‌زد +هنوز نمیدونم چی درست کنم نیممیننبمبنیتننبن و من گشنههههه و خستههه فقط میخواستم ناهار بخورم و بخوابم. تا یک ساعت من و مامانم نشسته بودیم و فکر می‌کردیم که ناهار چی درست کنیم. آخرش هم مامانم دید آبی از من گرم نمیشه رفت سراغ گروه آشپزی مامانا😻🙌🏻.
پشمام. دیشب درمورد مهمون اصفهانی‌مون داشتم صحبت میکردم. یکم پیش بابام زنگ زد گفت نزدیکن دارن میان😧 الانم نشستن توی پذیرایی دارن شام میخورن😧 حلالزاده😧 بچه‌ها این بهترین فرصته که من اقدام کنم و به دخترشون نزدیک شم‌. ولی گفتم چقدر ملوسه؟😧 نمیدونم چرا خجالت میکشم اَه. اصلا وقتش نیست، برو کنار ببینم