هدایت شده از ~دریای مواج~
یک رای منفی به نادیده گرفتن خواستهها و احساسات و شکستنهای انسانگونه.
دو ساعتی میشه که امدم خونه مامایدو. چای درست کرده بودن. نشستیم صحبت کردیم و چای خوردیم. اون وسط مهدی هیچی تکلیف ننوشته بود و تا دوازده فرصت داشت که تموم کنه، همونجا که مامانم فهمید ننشوندش وسط شروع کرد به شکنجه. دایی علی گفت هوا امشب گرمه برم بستنی بیارم با آبهویج و نام نام کنیم😭 تا دایی آورد منو خاله آبهویج رو درست کردیم و وسط مسطش صوبت موبت هم کردیم *ازاوناکهآرومصحبتمیکنیمکسینشنوه
بعداز اون رفتم دیدن باباحمید چون چند وقته حالش خوب نیست و عمههامم امده بودن و هی زنگ میزدن که بیا. خستم بود بخاطر همین زود برگشتم و الان نشستم روبه روی تلوزیون و بازی رو میبینم. هوف، بابت امروز هم خداروشکر.
عاشق شنا کردنم و توهم دریا بودی، اما راستش دردفعه وارد ساحل شدم یادم رفت فن شنا کردن رو، و غرق شدم.