عاشق شنا کردنم و توهم دریا بودی، اما راستش دردفعه وارد ساحل شدم یادم رفت فن شنا کردن رو، و غرق شدم.
دیشب بالاخره بعداز مدتهای بسیار طولانی خواب بالای چهار ساعت داشتم. حدود ساعت سه خوابیدم تا دو و نیم ظهر💕💕💕💕💕 البته صبح هم بیدار شدم برای کلاس مجازیا اما فقط حضوری زدم و رفتم زبان خوندم ( بماند که برای کلاس زبان که زنگ آخر بود خوابم برد ). مامان و بابام خونه نبودن و فقط بچهها و پسرخالهم بودن. تا عصر دوش گرفتم، برای شام ماکارونی درست کردم و درسمو خوندم. بعد عصر خواستن برن خونه بابایدو بهشون گفتم اینم ببرن برای شام، چون خونه هیچکی نبود و قرار هم نبود کسی بیاد. مامان و بابا درگیر مهمون باباحمید (بابابزرگ پدری) بودن.. غروب مامانم زنگ زد گفت که خونه ما میخوابن بالا رو تمیز کن و برای ناهار فردا تصمیم بگیر چی درست کنم چون هیچ حوصله فکر کردن ندارم. اول از همه گوشت و سبزیِ قورمه سبزی رو از فریزر درآوردم و سبزی رو گذاشتم توی تابه و روی شعله، یکم روغن زدم بعد کمش کردم که زودتر آب شه. بعد رفتم سراغ بالا، از ساعت هفت و نیم تا نه داشتم بالا میسابیدم ( اتفاقا امروز هیج حالم خوب نبود خوب شد مهمونا امدن و کلی وار ریخت رو سرم )، بعد حیاط بالایی و پایینی رو شستم. قهوه کم بود گفتم محض احتیاط درست کنم کم نیاد زشته، چایی رو هم هم کردم و میوهها رو شستم و گذاشتم کنار. پیازا رو برای گوشت نگینی کردم و توی زودپز گذاشتم تا بعدا آمادهش کنم.
به شدت احساس ضعف میکردم چون از صبح کلا یه ناهار خورده بودم که اونم یک ته دیگ کوچولو بود. ماکارونی یکم کنار گذاشته بودم برای خودم، گرمش کردم و همون موقع که داشت گرم میشد یکم خوردم که بعدش بابام زنگ زد گفت دارن میان، نشد چیزی بخورم. خلاصه مهمونا بالاخره امدن و میوهها و غیره رو براشون بردن و اونجا نشستن صحبت و اینا، این وسط من لم داده روی تخت، در حال مردن از ضعف شدید و حالت تهوع بودم. آخرش هم یه سیب خوردم و رفتم سراغ قورمه سبزی. لوبیاهارو پختم، گوشت رو آماده کردم و تیدیش تیدیش انداختم رو هم با آب و غُل غُل شروع کرد به آماده شدن. بعد اون مامانم گفتم صبحونه هم هستن کلی نون نداریم بیزحمت درست کن، منم که مهربان و رئوف قبول کردم ( ولی جدی امروز مامانم واقعا خسته شده بود خونه باباحمید و گنا داش ).
دیگه تا همه رو تموم کردم ساعت نزدیکای یک بود. الانم با معده خالی، مغز مشوش و چشمای خسته روی تخت دراز کشیدم.
شما هم میخواید از آدم بودن استفاده بدین و یکم پتو مسافرتی باشین؟ اینطوری فقط بغلتون میکنن و کسی نمیرنجونتون.