eitaa logo
- سِدنا
283 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
216 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دفترِخاطرات‌یک‌رَوانی
من واقعا دیگه نمیتونم تلگرام و تیک تاک را به من برگردانید
هدایت شده از شهاب پارسا
یه ایرانی واقعی باید همه‌ی تلاششو کنه که فارسی بشه زبان علم در دنیا، وگرنه اینکه به‌جای" سلام" بگی "درود" خیلی فردوسی رو خوشحال نمیکنه.
آزمون های قلمچی ایتقدر خسته‌م میکنن که دیگه تا آخر شب حال انجام هیچی رو ندارم..
- سِدنا
مامانم صدام زد گفت بیا داداشتو بردار تا اینو نشکونده. منی که نشستم دارم باهاش بازی میکنم:
- سِدنا
چقدر دیدن بچه‌ها منو به زندگی برمیگردونه..
چشمانم را می‌بندم، اما تاریکیِ جمعه همچنان لابه‌لای پلک‌هایم می‌لرزد. انگار روح من در آن روز، در لایه‌ای از بی‌حسی و بی‌صدا حبس شده است؛ راکد، سنگین و بی‌تفاوت. جمعه، گویی زمان را برایم می‌بندد. من، در این سکوتِ مطبوع اما ترسناک، تماشاچیِ زندگیِ از دست رفته‌ام؛ نه از روی انتخاب، که از روی ناتوانی. گویا توانِ حرکت از استخوان‌هایم سلب شده و تنها کاری که می‌توانم بکنم، لم دادن در غارِ تنهایی‌ام و خیره شدن به دیوارهایی است که رنگِ فراموشی به خود گرفته‌اند. اما شنبه... شنبه دیگر این «هیچ» نیست. شنبه، نفسِ اولِ بعد از خفه‌شدن است. مرز میان این دو حالت، تنها چند ساعت خوابِ بی‌خیالانه است. عجیب است که چگونه می‌توان در عرضِ چند ساعت، از قعرِ عمیقِ بی‌حوصلگی به لبه‌ی روشنِ امید پرید. جمعه، من را به عقب پرتاب می‌کند؛ به گذشته‌ای که دیگر باز نمی‌گردد. من در آن روز، مانند روحی سرگردان، خاطراتِ سوخته را ورق می‌زنم و اشکِ بی‌مهرِ حسرت بر گونه‌هایم می‌نشیند. اما شنبه، من را به جلو می‌کشد. شنبه، وعده‌یِ «شدن» است. وقتی شنبه فرا می‌رسد، انگار صدایِ تیک‌تاکِ ساعت، نوای جدیدی به ضربان قلبم می‌دهد. دیگر آن غلت‌ زدن‌هایِ بیهوده بر تخت نیست؛ بلکه نشستن و برخاستن است. جمعه، نگاهی به درونِ خالیِ من است؛ شنبه، نگاهی به دنیایِ بیرون، با چشمانی که دوباره توانِ دیدن دارند. در جمعه، من «نیستم»؛ در شنبه، من «هستم». در جمعه، من تماشاچیِ اندوه‌هایم هستم. می‌نشینم و می‌بینم که چگونه روزها می‌گذرند، بدون آنکه ردی از من بر جا بگذارند. اما در شنبه، من بازیگر نقش اولِ مجموعهٔ زندگی‌ام هستم. تلاش می‌کنم. نه برای اثباتِ چیزی به دیگران، بلکه برای اثباتِ زنده‌بودن به خودم. شنبه، امیدِ کوچکِ این است که شاید امروز، گره‌ای از زندگی‌ام باز شود. شاید یک لبخند، شاید یک کارِ کوچکِ ناتمام، یا شاید فقط آبی که بر گیاهانِ خشکیده‌ی روحم بریزد. تفاوتِ این دو روز، تفاوتِ مرگِ تدریجی و تولدِ دوباره است. جمعه، سایه‌ای است که بر تنِ من می‌افتد و مرا سرد می‌کند. شنبه، خورشیدی است که از لابه‌لای ابرهایِ ذهنم می‌تابد و یخ‌زدگیِ وجودم را می‌شکند. و من... من که بینِ این دو روز اسیر شده‌ام، هر شب پیش از خواب، دعا می‌کنم که صبحِ شنبه زودتر فرا برسد. نه برای فرار از جمعه، بلکه برای اینکه در آغوشِ شنبه، به زندگی بازگردم. به زندگیِ واقعی، نه آن زندگیِ آینه‌ای و ساختگی که در جمعه‌هایِ طولانی تماشا می‌کنم. شنبه، همیشه من را به زندگی برمی‌گرداند. و من، دوباره، آماده‌یِ زندگی کردن هستم.🍋