eitaa logo
- سِدنا
278 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
207 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ راستش من عاشق نورَم. به خصوص نور دم‌دمای ظهر که از پنجره میاد* 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
فروردین ماهِ هزار و چهارصد و پنجی که گذشت🚲☁️
اردیبشهت ماهِ هزار و چهارصد و پنجی که گذشت👒🐸🪴
آه. زیبایی. ظرافت. زنانگی. عاشق این زنیکم.
امروزم با تماس اشتباهی از یه خانوم ترک آذری شروع شد. حدود ساعت نُه بود که یه تماس ناشناس باهام تماس گرفت و اینطوری بود که: هارداسان علی؟؟؟ مگه من‌ نگفتم زود بیای منو برسونی؟؟؟ / من: یکم دیگه زنگ میزنم الان خوابم میاد /اون: وای ببخشید اشتباه گرفتم / من: (خمیازه) نه اشکال ندار- لپم خورد به گوشی و قطع شد. دیگه خوابم پریده بود اما حوصله بیدار شدن نداشتم پس یکم رو تخت غلتک زدم و همونجا فکرامو کردم که یه وقت بعد وسط درسام نیان بهم بگن چرا به ما نمیرسی😠. بعد نیم ساعت بلند شدم و صورتمو شستم و چون حوصله صبحونه نداشتم و به شدت حالت تهوع داشتم، سیب خوردم فقط. یکم پیاما رو اینور اونور کردم بعد چای درست کردم رفتم سراغ درس و مشقَم. برنامه‌ای که نوشته بودم رو چک کردم و اول از همه ریاضی رو خوندم که یکم دل بدم به با این درس شیرین بعد یهو با درس ناموردعلاقه‌م، تاریخ، مغزمو شوکه کنم. تا عصر درگیرش بود که حدود هفت طوطی زنگم زد و گفت که ضغیب از تالار برگشته کجا بریم ببینیمش؟ به خود ضغیب میام دادیم و گفت بیاید خونه پدرشوهرم (😭) البته گفته بود خونه بهرام (هنوز یاد نگرفته بگه پدرشوهرم چکارش کنم). خُلاصههه منم زود تاریخ رو بستم و رفتم سراغ شیتان پیتان کردن. لباس پلنگی‌مو پوشیدم (که بتونم اون خط لب لعنتی قهوه‌ای رو بزنم😭) و موهامو شونه کردم و یه چوچوله (!) آرایش کردم. بعد رفتم دنبال دوستام و رفتیم خونه‌ای که توش جشن بود. یکم زود رسیده بودیم چون داشتن شام میخوردن، البته اونا دیر شام خوردن ما خیلی هم دیر امدیم💁🏻‍♀ (ساعت نزدیکای ده). ضغیب امد پیشمون و شروع کردیم به صوبت و عکس گرفتن و اینا. دیگه کم کم مهمونا هم امدن صدای باند هم نمه نمه داشت بلند میشد و مارو صدای می‌زد که بیاید برقصید🗣 اولش یخ بودیم، یکم نشستیم و عروس خانوم (پشمام چقدر بهش میاد جدی این لقب) داشت با گل لاله و نازش برام می‌رقصید، که آخرش گفتیم نه! نمیشه! بلند شدیم و رفتیم وسط برای رقصیدن. تا حدود دوازده اینا اونجا بودیم. بعدش برگشتیم و من موقعی که داشتم از ماشین پیاده میشدم بوی اکلیت عرب ( : یک بیسکویت محلی) به بینی‌م خورد و ایتطوری بودم که : من همین الان میرم درست میکنم. و واقعا هم رفتم درست کردم😭. فکر کن، بدون اینکه لباسامو عوض کنم رفتم دستامو شستم و خمیرشو آماده کردم، بعد لباس عوض کردم و امدم سراغش. خیلی خستم بود دیگه فقط قاچ قاچش کردم و دادم دست مامانم بذاره فر. بابت امروز هم خداروشکر🐇
- در جستجوی فرسفون