خواستم از امروزم بنویسم دیدم کلا توی س کلمه تعریف میشد: خواب + درس + نوشتن؛ صبح تا عصر فقط خوندم که شب بتونم وقت خالی داشته باشم یکم بنویسم. اما بعد ناهار خوابم برد و بعدش با سردرد بیدار شدم، نتونستم خوب بخونم. بعدش هم همه رفتن بیرون و فقط من تک و تنها موندم توی خونهای که بچهها بازار شام کرده بودنش. مرتبش کردم و بعد نشستم یکم نوشتم، درسامو هم خوندم و کتاب خوندم ماباقی وقتمو. الانم خوابم نمیبره و منو حسین امدیم توی هال جا پهن کردیم و زیر کولر داریم انیمیشن «تیلدر» نگاه میکنیم.
وای برای عید غدیر خیلی ذوق دارم و دلم میخواد یه کاری بکنم و امّا ایده واقعا ندارم. جدای از اون یه آزمون اضافه شده به آزمونهای قلمچی برای این هفته و من نمیدونم برای این آماده شم یا برای نهایی و برنامهای که خودم ریختم💞
امشب حسین سوپر منه و قراره وقتی من داشتم میرفتم بستنی بخرم براش و یهو افتادم توی چاه بیاد و منو نجات بده تازه گفت اگه گریه نکنم بهم دوتا بستنی میده. (عاشق پسربچههام). امّا راستش سوپر من امشب زود خوابید و من الان داره توی چاه نوشخواری فکری میوفتم و کسی نیست نجاتم بده و بهم بستنی بده. اصلا انگار خودم طناب انداختم و خیلی سوسکی خودمو هی بیشتر میبرم توی عمق. شاید خودم نمیخوام کسی نجاتم بده؟