هدایت شده از برگ زیتون🌿
⚜شاهِ سلوکی زنش رو داد به پسرش! چون که پسرش عاشقش شده بود! در توجیه این موضوع گفت:«ما و ایرانیها رسم مشترکی داریم و اون اینکه هرچی پادشاه بگه، درسته!»
🔅به چی اشاره میکرد؟ به زمانی که کمبوجیه با دو خواهرش ازدواج کرد. وقتی از روحانی دینشون پرسید من کار خطایی کردم؟ روحانی از ترس جانش گفت هرکاری پادشاه بکنه، درسته!
🔅در واقع پادشاه قدرت مطلق داشت. پادشاهان قبلی، کار خلاف دین نمیکردن! اصلا گفته میشد پادشاه باید «فره ایزدی» داشته باشه! دین که موردعلاقه مردم بود و قدرت پادشاهی در تعارض نبودن تا اینکه کمبوجیه چنین کرد.
🔅بعدها پروشات هم به پسرش توصیه کرد با دخترش ازدواج کنه تا نشون بده قدرتمندتر از قواعده!
❕مردم میپذیرفتن. چون احساس میکردن بهرحال اون شاهه! قدرت داره! یه چیزی میفهمه که ما نمیفهمیم! در نظام استبدادی، طبقه اشراف میفهمیدن و مردم،نه! اعتراض صورت نمیگرفت!
🔹ورود اسلام بود که به مردم، جرئت و جسارت فکر کردن داد. گفت مهم نیست فقیری یا ثروتمند، برده یا آزاد، اشراف یا مردم عادی! میتونی فکر کنی! «عقل» رو به کار بندازی.
▫️در حالی که اسلام همهی مردم رو به فکر کردن و فهمیدن تشویق میکنه و از هرکسی برمبنای عقل خودش بازخواست میکنه، یه عده هنوز بر این طبل میدمند که «یعنی شما میفهمید، فلانی که از بزرگانه نمیفهمه؟! اون بیشتر میفهمه! هرکسی مقام داره و ثروتمنده، بیشتر میفهمه!»
🤝از دستِ طاغوت خلاص شدیم، از دست تفکراتی که ۲۵۰۰سال ریشه داره در جون ما، به این زودی نه!
@babooneh0
توی حیاط نشستم و هوای پایانی بهار همنشین امشبمِ. حرفامو بهش میزنم و اون به نشونهٔ اینکه داره گوش میده و حواسش هست، دستاشو میذاره بین موهام و سعی میکنم آرومم کنه. براش از همه چی گفتم. از اون، از آینده مبهم، از خستگی این روزام، از تابستون تلف شده امسالم، از سفرهایی که قرار نیست با خانوادهم برم، از ناامیدیها و و و.. لیوان چایی سرد شده. جیرجیرکا فغان سر میدن و توی این ناراحتی امشبم همراهی میکنن. دور دوتا مویزی که آورده بودم - و الان روی زمین افتاد - مورچهها کوچولو جمع شدن. شهر، با وجود گذروندن دوساعت از نیمه شب همچنان شلوغِ و بیدار. صدای مشتریهای فستوفودیِ سرکوچمون تا اینجا میاد. صدای موتورهای یه ذره زیادِ - جوری که اگه ساعت رو نمیدیدم و نمیشنیدم میگفتم لابد تازه سرشبِ -. نسیم کتاب «جامعهشناسی» رو ورق میزنه تا بلکه ازش چیزی سردربیاره..
چشمام نای باز شدن ندارن. امشب خودم رو غرق «ادبیات فارسی» کردم و ریاضی و جامعه رو گذاشتم کنار. به چیزی نیاز داشتم که امروز خودم رو غرق خودش کنه. یه چیزی که من از این درگیری بیاره بیرون و توی خودش درگیر کنه. کاش میشد این خستگی و مغمومیت رو در قالب کلمات و عبارات بالا بیارم، امّا الان یک غدهای شدن که توی سرم ایجاد شده.
آلاء، دووم بیار. چیزی نمونده.
#امضاء - روزهای آخرِ کنکوری بودن.
- سِدنا
عمو شوخیت گرفته؟
عمو توروخدا بگو شوخیت گرفته؟ نه نه آخه تاریخ یک روز؟ من تورق کنم دو روز میخواد عمو. عمو این چه برنامهای آخه عمو.
عمو جغرافی یه روز؟ عمو پ مرامت کو عمو؟ عمو مرامت کو؟ داشتیم آخه؟ سلامت یه روز؟ عمو من برای سلامت نهایتاً بتونم بخوابم که سلامتمو حفظ کنم عمو.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناراحتی بس. میرم برنامه این هفتهم رو عوض میکنم و براساس برنامه امتحاناتی جدید میچینم. نمیدونم چی بگم و ماباقی ناراحتی و اندوه و اشک و گریهم رو میذارم برای شب. ریاضی رو فعلا میبندم و چون مشکل زیادی باهاش ندارم...