ظهری که خورشید و قمر را باهم دید.
ظهر، نفسهای آخرش را میکشید. آسمان، داغ بود؛ آنقدر داغ که انگار خورشید را به نیزه کشیده باشند و از زخمهایش آتش بر زمین بچکد. کربلا میسوخت. شنها میسوختند. لبها میسوختند. و میان این همه آتش، مردی ایستاده بود که نامش خنکای تمام عالم بود...
عباس.
قمر بنیهاشم.
ماه، اما نه آن ماهی که در آسمان است؛ ماهی که بر زمین راه میرود. آرام به سوی خیمهی حسین رفت.
هر « آب» گفتنشان، تیری میشد و مینشست جایی میان دل و استخوان. دل عباس، دریایی شده بود از موج اشک، امّا لبهایش خشکتر از دشت نینوا.
چشمانش در چشمان برادر افتاد. هیچ نگفتند. نیازی به کلمه نبود. دلها با هم حرف میزدند. حسین نگاه کرد... و عباس فهمید،همه چیز را فهمید. دست بر علم کشید. سالها بود که انتظار چنین دستی را میکشید.
اسب، بیقرار بود. نه از ترس میدان، از شوقِ همراهی با صاحبش. عباس نزدیک شد. قامتش آنقدر بلند بود که گویی بخشی از آسمان از میان مردم عبور میکند. زره بر شانههایش نشسته بود و آفتاب، بر بازوانش میدرخشید. لحظهای دست بر یال اسب کشید. اسب سر خم کرد؛ انگار خود نیز عظمت این مرد را میشناخت. رکاب را گرفت.
و آنگاه که بر زین نشست، منظرهای پدید آمد که چشمها را میخکوب کرد! قامتش چنان بلند بود که گویی اسب برای او کوچک آفریده شده است. پاهایش تا نزدیکی خاک میرسید. هر کس از دور میدید، گمان میکرد اگر اراده کند، بیآنکه از اسب فرود آید، میتواند دست بر شانهی زمین بگذارد. عباس بر زین ننشسته بود...
انگار کوهی بر فراز تپهای ایستاده باشد. اسب زیر هیبتش آرام گرفته بود؛ نه از سنگینی جسم، که از شکوه روحی که بر پشتش قرار داشت.
باد از کنار او عبور میکرد و پرچم بر فرازش میرقصید. در آن لحظه، نگاه کودکان خیمه به او افتاد. و دلهای کوچکشان آرام گرفت. گویی تا عباس بر اسب نشسته بود، هیچ تشنگیای توان پیروز شدن نداشت.
لشکر دشمن از دور نگاه میکرد.
برخی بیاختیار از جا برخاستند.
برخی دست بر چشم گذاشتند.
و برخی زیر لب زمزمه کردند:
«این.. این قمر بنیهاشم است؟ الحق که قمر است»
و عباس، به فرات رسید.
موجها از شرم ازهم گسستند. نخلهای پیر و کمرخَمیده، به احترام قمر بنی هاشم، ابولفضل العباس تعظیم کرد.
دستانش را فرو برد در آب. سردیاش، استخوان را میسوزاند، نه از یخ، از مظلومیت. لبها خشک، گلو آتش، ولی نگاهش به خیمهها دوخته شده بود؛
به لبهای ترکخوردهی سکینه، به چشمهای امیدواری که در خیمه چشمبهراه مانده بودند. دست برد به آب... اما نوشیدنی در کار نبود. نه! این آب حق ندارد گلو را تر کند آن هم هنگامی که برادرزادههایش و کودکان خشکیدهاند. مشک را پر کرد. بر شانه انداخت. و راه افتاد. اما آنسوی نهر، صداهایی لرزید. سربازان دشمن، از دور دیدند قامتش را. بلند، چون سرو. استوار، چون کوه. و مشک را... مشک را دیدند که میدرخشد زیر آفتاب، چون گنجی مقدس. لشکر یزید، بیاختیار گام پس کشید. دلهایشان لرزید. چشمهایشان از ترس به هم دوخته شد. یکی آهسته گفت: «میآید... خودش است... ابوالفضل!» دیگری زمزمه کرد: «به خدا اگر برسد، آب به خیمهها میرسد...» و لرزشی افتاد به میان صفوفشان. آنان که تا دندان مسلح بودند، روبهرویش جرأت شمشیر کشیدن نداشتند. کسی گفت: «به بازوانش نگاه کنید! انگار که زمین از حرکت میایستد زیر گامهایش.» صدای قلبهایشان از زرهها بیرون میزد. هیچکس پیش نمیآمد. عباس، آرام قدم برمیداشت. اما هر گامش، طوفانی بود در دل دشمن. این سکوت نمیماند. شیاطین وحشتزده، به جنون افتادند. چارهای نبود... باید میزدند، باید میبریدند...
نه برای پیروزی، که از ترس. از ترس اینکه مشک برسد. از ترس اینکه کودکان لبتر کنند و کربلا زنده شود!
بیخبر از اینکه این خون مردانِ غیرتمند، زنده کنندهٔ صحرای کربلا بود.
مشک را پر کرد. تا آخرین قطره. آن را بر دوش انداخت و راه بازگشت را پیش گرفت.
اما دشمن فهمیده بود. فهمیده بود که شکستش در همان مشک کوچک پنهان شده است. اگر این آب به خیمهها برسد، تشنگی دیگر سلاح آنان نخواهد بود. پس راه را بستند. از هر سو هجوم آوردند. گرد و غبار آسمان را پوشاند. صدای سم اسبها با فریادها درهم آمیخت. شمشیرها از نیام بیرون کشیده شدند.
و عباس ایستاد. مثل یک دژ. مثل کوهی که در برابر طوفان سر خم نمیکند. اولین نفر نزدیک شد. دستش میلرزید. شمشیرش بالا رفت، اما پیش از آنکه فرود بیاید، برق تیغهٔ عباس در هوا پیچید. مرد بر زمین افتاد. دیگری آمد. سپس دیگری. و بعد دهها نفر. اما هر بار که نزدیک میشدند، گویی به دیواری از اراده برخورد میکردند. صدای برخورد شمشیرها در میدان میپیچید و مشک همچنان بر شانهی عباس میدرخشید. او فقط میخواست آب را برساند.
فقط همین! نه فتحی میخواست، نه غنیمتی، نه پیروزیای برای خود. اما دشمن از همین میترسید. از مردی که برای خودش نمیجنگد. از مردی که همه چیزش را برای دیگران میخواهد.
ناگهان از پشت نخلی، تیغی بیرون جهید. ضربهای ناجوانمردانه. تیری بر بازوی راست نشست. لحظهای بعد، دست یمین قمر بر زمین افتاد. خون چون چشمهای سرخ جوشید. آسمان گویا رنگ باخت، اما عباس حتی مکث نکرد. مشک را با دست دیگر گرفت و به حرکت ادامه داد. چهرهاش از درد درهم نرفت. نگاهش هنوز به سمت خیمهها بود.
چند گام بعد، ضربهای دیگر. بازوی چپ نیز جدا شد. این بار حتی باد هم انگار از حرکت ایستاد. مردی بیدست، میان آن همه شمشیر و نیزه، هنوز ایستاده بود.
هنوز پیش میرفت. هنوز امید را حمل میکرد. مشک افتاده بر اسب رو خم شد و با دندان گرفت!
اما دشمن دستبردار نبود.صدای زهِ کمانی کشیده شد. تیر رها شد. هوا شکافته شد.
و تیر آمد...
نه به سوی قلب عباس. نه به سوی چشمهایش. به سوی مشک. به سوی امید کودکان. به سوی تمام آرزوی خیمهها. تیر بر مشک نشست.
و آب...
آب بر خاک ریخت.
قطرهها یکییکی بر شنهای داغ افتادند. شنها آن را بلعیدند. عباس ایستاد.
حرکتش متوقف شد.
به آب نگاه کرد.
به قطرههایی که از مشک میچکیدند.
به آرزوهایی که بر زمین میریختند.
و برای اولین بار، سنگینی دنیا را بر شانههایش احساس کرد.
نه به خاطر زخمها.
نه به خاطر خون.
به خاطر خجالت.
خجالت از اینکه دستهای خالی به خیمه بازگردد. همان لحظه تیری دیگر پرواز کرد.
و تیر دیگری.
و دیگری.
یکی بر سینه نشست.
یکی بر شانهاش.
یکی بر پیکرش.
و ماه، آرامآرام خم شد. نه مانند انسانی که شکست خورده باشد. نه مانند جنگجویی که از پا افتاده باشد.
بلکه مانند بندهای که در آخرین لحظهی زندگی، سر بر آستان معبود میگذارد.
وقتی بر خاک افتاد، زمین زیر بدنش نلرزید.
زمین به خود بالید. زیرا برای نخستین بار، ماه را در آغوش گرفته بود.
و از دور، حسین آمد.. با گامهایی سنگینتر از تمام مصیبتهای عالم..
و کربلا فهمید که گاهی شکستن یک علم، از شکستن یک سپاه دردناکتر است. آن روز آب به خیمهها نرسید. اما نام عباس، از فرات گذشت. از کربلا گذشت. از قرنها گذشت.
و تا امروز رسید.
چون بعضی مردان، وقتی بر زمین میافتند، تازه قدشان تا آسمان میرسد. - #امضاء
نن خیلی اهل ناشناس پیام دادن نیستم. ولی دلم نیومد متنت بی بازخورد بمونه. مخصوصا که گفتی هیچ کس بازخورد نداده. خیلی خیلی قشنگ نوشتی. جملات زیبا زیاد داشت. مگر میشه چیزی درمورد عمو عباس باشه و زیبا نباشه؟؟ خیلی جاها سر تکون دادم و تحسینش کردم. . نوشته هات رو میخونم و دوستشون دارم. ادامه بده.
-
ممنونم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
درمورد علی اصغر و علی اکبر هم میخواستم بنویسم امّا راستش کل فکر و ایده و جملاتم برای ابالفضل میومد😭😭