بچهها😭 موهامو دوطرفه هلندی بافتم😭 خیلی ناز شدم😭ینمیمقمقمقمم
وای من خو موهام کوتاهن، امدم ته بافتها (که تا زیر گردنم میرسید) رو گوجهای کردم و واقعا پرنسس دایانا شدم🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟
یه دو روزی درست حسابی نمیخوندم و صرفاً همون لغات زبان و چیزای روتینی رو فقط میخوندم که دیشب، جلوی این چرخه ایستادم و گفتم ایست✋🏼😠. برنامه رو چیدیم، و حدود ساعت دو شروع کردم به خوندن.
تا ساعت هفت درسای امروزم رو -تقریبا- تموم کردم و فقط ریاضی مونده بود -دو درس البته هاها- ولی بازش نکردم چون مغزم داشت خاموش میشد. صبحونه گذاشتم و خوردم بعد دوش گرفتم و بعداز صدسال شیرقهوه خوردم💪🏼-معدهم تا الان درد میکنه-. بعدش برنج رو شستم و گذاشتم توی آب، چون نمیدونستم چی درست کنم فقط میدونستم امروز غذا برنجیه... خونه رو -که ترکیده بود بخاطر مهمونای دیشبمون- رو مرتب کردم، ظرفای کثیف رو جمع کردم و شستم. میز و کتابا رو مرتب کردم -چون اگه مامانم نامرتب ببین میز رو، کتابمو خودش جمع میکنه و میندازه بیرون هاها-. بعدش موهامو دوباره -البته تمیزتر- بافتم، مسواک زدم، لباس گشاااااااد پوشیدم و آبرسان و اینارو زدم - یه ذره آرایش هم کردم بیهیچ دلیل- و الان میخوام بخوابم.🌞🐈⬛️🛤
از جمله چیزهایی که هنوز برای این بندهی حیران حل نشده، یکی هم همین حکایت آدمهاست. هرچه بیشتر با ایشان سر و کار پیدا میکنم، کمتر به قاعده و حسابشان دست مییابم. گویی امروز با زبانی سخن میگویند و فردا با زبانی دیگر؛ امروز تو را مرهم زخم خویش میخوانند و فردا همان مرهم را علت درد. همین یک هفته پیش، شبی بود که ساعت از ده گذشته بود و دیگر مجال بیرون بودن از من سپری شده؛ با این همه، از همان فاصله، هرچه از دستم برمیآمد کردم تا اندکی خاطرش آسوده شود. آخرِ کار، با لحنی که گمان میکردم از دل برآمده است، گفت: «تو تنها دلیلی هستی که حالم خوبه.»
این سخن هنوز از یادم نرفته بود که امروز، همان شخص، بیهیچ مقدمهای گفت: «لازم نیست برام آرزوی خواب خوب کنی، به اندازه کافی شب و روزمو خراب کردی.» ماندهام که کدام یک را باید باور کرد؛ آن شب را یا امروز را؟ اگر آن سخن راست بود، این یکی از کجا آمد؟ و اگر این یکی حقیقت دارد، پس آن همه مهر و قدردانی چه بود؟ راستش را بخواهید، بیش از آنکه از خودِ جمله رنجیده باشم، از این در شگفتم که آدمی چگونه دلش میآید چنین سخنی را نثار کسی کند که تا دیروز، در هر پیشامدی، خود را موظف میدانست کنارش بایستد.
من نیز، برخلاف آنچه -شاید- انتظار میرفت، نه اعتراضی کردم و نه دفاعی. خاموش ماندم، تماس را قطع کردم و بازگشتم به «احتمال اینکه توی یک تاکسی پنج سرنشین متولد یکماه هستن»
عجب روزگاری است؛ آدمی میتواند احتمال همماه بودن پنج غریبه را بر کاغذ حساب کند، اما از محاسبهی دگرگون شدن دل یک نفر، در فاصلهی یک هفته، یکسره عاجز بماند. - #امضاء🦒