از جمله چیزهایی که هنوز برای این بندهی حیران حل نشده، یکی هم همین حکایت آدمهاست. هرچه بیشتر با ایشان سر و کار پیدا میکنم، کمتر به قاعده و حسابشان دست مییابم. گویی امروز با زبانی سخن میگویند و فردا با زبانی دیگر؛ امروز تو را مرهم زخم خویش میخوانند و فردا همان مرهم را علت درد. همین یک هفته پیش، شبی بود که ساعت از ده گذشته بود و دیگر مجال بیرون بودن از من سپری شده؛ با این همه، از همان فاصله، هرچه از دستم برمیآمد کردم تا اندکی خاطرش آسوده شود. آخرِ کار، با لحنی که گمان میکردم از دل برآمده است، گفت: «تو تنها دلیلی هستی که حالم خوبه.»
این سخن هنوز از یادم نرفته بود که امروز، همان شخص، بیهیچ مقدمهای گفت: «لازم نیست برام آرزوی خواب خوب کنی، به اندازه کافی شب و روزمو خراب کردی.» ماندهام که کدام یک را باید باور کرد؛ آن شب را یا امروز را؟ اگر آن سخن راست بود، این یکی از کجا آمد؟ و اگر این یکی حقیقت دارد، پس آن همه مهر و قدردانی چه بود؟ راستش را بخواهید، بیش از آنکه از خودِ جمله رنجیده باشم، از این در شگفتم که آدمی چگونه دلش میآید چنین سخنی را نثار کسی کند که تا دیروز، در هر پیشامدی، خود را موظف میدانست کنارش بایستد.
من نیز، برخلاف آنچه -شاید- انتظار میرفت، نه اعتراضی کردم و نه دفاعی. خاموش ماندم، تماس را قطع کردم و بازگشتم به «احتمال اینکه توی یک تاکسی پنج سرنشین متولد یکماه هستن»
عجب روزگاری است؛ آدمی میتواند احتمال همماه بودن پنج غریبه را بر کاغذ حساب کند، اما از محاسبهی دگرگون شدن دل یک نفر، در فاصلهی یک هفته، یکسره عاجز بماند. - #امضاء🦒
تا حدود هشت اینا درگیر درست کردن ناهار و صحبت با دوستم بودم که دیگه هشت و نیم صبحونه بابامو گذاشتم بعد لباسامو عوض کردم و رفتم والیبال. تا ساعت ده و چهل اونجا بودیم که بعدش با ضغیب و طوطی پیاده برگشتیم (مثل..). برنج رو خیس کردم و آب رو گذاشتم با شعله کم بجوشه تا حموم کنم. بعد حموم هم به مامانم زنگ زدم که ببینم برای ناهار میاد یا نه، که گفت نزدیکیم. برنج رو آماده کردم، ظرفارو شستم، خونه مرتب کردم بعد اتاق رو تمیز کردم و امدم دراز کشیدم. تازه آخِیش گفته بودم که یادم امد قبل اینکه برم والیبال لباس گذاشته بودم شسته شن و الان تموم کرده و اگه بمونن بو بد میگیرن، باز بلند شدم رفتم اینارو پهن کردم بعد دوباره دراز کشیدم. آقا تا دراز کشیدم و آخیش رو گفتم مامانم امد و بابام گفت ما گشنمونه ناهار بذار، به بابام گفتم من نمیخوام شما بخورید، گفت مگه گفتم بیا غذا بخور، بیا برامون بذار و نخور🤣🤣 دیگه ناهار گذاشتم و هممون خوردیم، ظرفارو جمع کردم و جوری که عین خیالمم نبود گذاشتم توی سینک، دستامو شستم، مسواکمو زدم و امدم برای لالا کردن. امیدوارم مامانم نشوره و خواهرم بشورهماققلتن.
یلا دوستان، شب بخیر، ما میریم میخوابیم، اگه هم بیدار نشدیم حلال کنید. راستی برنجم مثل همیشه افتضاح بود🤣🙏🏼 وای گفته بودم من اصلا نمیتونم برنج و تخم مرغ درست کنم؟ واقعا هردفعه درست کردم یه عیبی توشون بود.