نخوابیدن تا الانم
از سردردهای متواری
از تبهای سوزان نصف شب
از سیل اشکهای ِغمگین
از خیسی بالشت
از حرفایی که نباید شنیده میشدن
از دینی که نخوندم
از نمرهٔ بدِ امروز
نمیدونم دارم دقیقا چه غلطی میکنم اما دارم میرم مدرسه
چرا ؟ چرا دوتا امتحان کلاسی و غیرمهم دارم. امیدوارم حداقل روز خوبی داشته باشم توی مدرسه که وقتی برگشتم بگم چقدر خوب بود امروز!
اما فی کل حال الحمدلله
ساعت اول که جغرافیا بود :
دبیر بخاطر کارگاه بود ،نیومد مدرسه و ما همینطوری نشسته بودیم.
میخواستم زنگ بزنم به مامانم بیاد دنبالم اما یادم امد که
ساعت دوم دینی داریم :
امتحان و تدریس
تدریس یه درس خیلی مهم، باز من نتونستم زنگ بزنم
ساعت سوم که محیط داشتیم :
گفتم فقط حضوری بزنه بعد میرم
تا بچهها رو فرستادم زنگ بزنن
تا مامانم بیاد یهربع به دوازده شده بود و من دوازده خونه بودم
هدایت شده از خانومِ حنا؛
نمیفهمم چرا اینقدر درک این موضوع که من فوبیای آمپول دارم واسه مامانم سخته
با منِ تنهاترین گفتی که میمانی ، چه شد ؟
شاعرت گشتم تو گفتی شعر میخوانی ، چه شد ؟
گفته بودی چون شوم عاشق ، برایم میشوی ؛
دیگران را از دل و فکرت تو میرانی ، چه شد ؟
در خیالاتم ، کنارت ، زیر باران ، با غزل . .
بعد تو خواندم غزل در روز بارانی ، چه شد ؟
نیستی ، یا نه ، تو هستی سایهای همراهِ من ؛
قصهی آن قولهای فاش و پنهانی ، چه شد ؟