- سِدنا
از دیروزِ [بسیارمحبوبُماندگار] ۰۳ / ۱۱ / ۲۴ #تاریخ
از امروزی که [فقطبالبخندگذشت]
۰۳ / ۱۱ / ۲۵
بعداز مدتهای طولانی نشستم با فاطمه صحبت کردم و هرچی عکس و حرفی بود
که باید میدید و میدونست رو بهش گفتم
و الان حسم:
🪄🎀.
- سِدنا
بعداز مدتهای طولانی نشستم با فاطمه صحبت کردم و هرچی عکس و حرفی بود که باید میدید و میدونست رو بهش
همهچی از اونجایی شروع شد:
که فاطمه توی گروهمون پیام داد فردا چیزی نداریم منم پیامشو ریپ زدم و بهش گفتم بریم بیرون؟ بعد دو سه دقیقه دیدم جواب ندادم زنگ زدم،گفت خوابم میاد. منم دیگه چون مطمئن بودم ایشون هیچوقت از خوابش نمیگذره گوشی روگذاشتم کنار و شروع کردم به خونهتکونی تا حدود نیم ساعت بعد برگشتم دیدم عه کلی تماس از فاطمه و سارا 🤣 اول زنگ زدم به فاطمه بعد سارا، حالا داستان چی بود؟ بچهها گفتن که ما ساعت ۸:۳۰ کلاس زبان داریم و نزدیک خونهتونِ [خونهمنوفاطی]، قبل از کلاس بریم بیرون بستنی بخوریم، اینجا ساعت ۷:۵۰ دیگه ماهم رفتیم بستنی خوردیم و به یاد دو دوست عزیزی که نیومدن هم فاتحه برای امواتشون خوندیم و حین برگشتن فاطمه یادش امد که عه من کلید ندارم و این بهترین فرصت بود که بکشونمش خونمون و..
عکسای گالریمو نشونش بدم✨✨✨✨
خلاصه بردمش خونمون و تا ساعت ۱۰:۳۰ ما فقط اتفاقات این مدت رو برای هم تعریف کردیم.
#تاریخ
۱۴۰۳ / ۱۱ / ۲۷