- سِدنا
از امشبِ [طولانیُسرد] ۰۳ / ۱۱ / ۲۶
برای این قابِ عکس تاریخِ معینی نمیتونم انتخاب کنم، چون ترکیبِ اتفاقات قشنگِ این چند روز بود :)))))
* دیروز از حدود ساعت ۹ تا ۸ شب بارون بود. منو فاطمه هم وقتی داشتیم برمگشتیم از مدرسه، بستنی گرفتیم و رفتیم توی حیاطِ خونهشون خوردیم[چون خونهشون نزدیکتر هستش]
* داشتم وسایلمو جموجور میکردم که یهسری ها رو بندازم، یهسریها رو مرتب کنم و یهسریها رو بدم که یه گلِ خشک پیدا کردم :))
- سِدنا
برای این قابِ عکس تاریخِ معینی نمیتونم انتخاب کنم، چون ترکیبِ اتفاقات قشنگِ این چند روز بود :)))))
* روز سهشنبه قرار بود مدرسه ما که توی مسابقه والیبالِ بین مدارس شرکت کرده بود، اولین بازیشو بکنه و اما روز دوشنبه توی مدرسه فهمیدم که فرداست. همون شبش از ۸ تا ۱۰ سانس گرفتیم و رفتیم تمرین، که اثراتش تا الان روی بدنمه.
- سِدنا
برای این قابِ عکس تاریخِ معینی نمیتونم انتخاب کنم، چون ترکیبِ اتفاقات قشنگِ این چند روز بود :)))))
* دیشب قرار بود مامان و بابام برن عراق و مثلا امروز برگردن که آخرش رفت و برگشتن، وقتی رفتن چون داداشم بهونه میگرفتن موادهای لازم رو اوردم شروع به درست کردم پنکک کردم که بعدار آماده شدن به دلیل مورد تهاجم قرار گرفتن بچهها عکسی از مرحوم ندارم🙏🏼