آسمانْ قفلِ سکوت است،خاک میبارد به رگ
برقِ مرده در گلو، خونِ شب را میخورد
رودِ زخمی که میپیچد، اشکِ گِل میریزد
زمینْ پُشتِ کمرش، از غمِ ما خَم شده
نَفَسْ بویِ گُوگرد است، سینهها پر از فریاد
چشمِ چاهانْ سیاه است، اشکِ نفت میدود
خاموشی قورت داده آوازِ ماهیها را
زندگی پشتِ همین سَدِّ شکسته مُردهست
#امضاء
۱۴۰۴ / ۲ / ۱۵