از یهجایی به بعد دیگه برای زنده نگه
داشتن روابط قبلی تلاش نمیکنی و سعی
میکنی روابط محدودی که الان داری رو خوب نگه داری.
به پیشنهاد و تشویق دوستم، تصوراتم را مکتوب میکنم و برایتان بهاشتراک میگذارم. دوست دارم نظرتون رو هم بدونم، ممنونم میشم نظرتون رو بگید. لینک توی بیو هست.
- سِدنا
از خواب پریدم، مستقیم رفتم سمت سرویس و بالا اوردم، هرچی خورده بودم داشت از معدهم میومد بیرون. بعد د
«حقیقتش نمیدونم اون' کی میخواد باشه ولی دوست دارم اون' همونی باشه که مراقبمِ، دوسم داره، برام همیشه بغل داره، نوازشم میکنه، قربون صدقهم بره .. »
الان شدیداً بهش نیاز دارم
- سِدنا
به پیشنهاد و تشویق دوستم، تصوراتم را مکتوب میکنم و برایتان بهاشتراک میگذارم. دوست دارم نظرتون رو
/رنگ نباتی
سفرهٔ عقد زیر نور چلچراغهای بلورین برق میزد. محدثه، با پیراهن نباتی ساده و روسری به رنگ پیراهنش، پشت میز نشسته بود. دستانش را محکم به دستهٔ صندلی چسبانده بود و زیر روسری سفیدش، تکهای از موهای خرماییِ فرفریاش روی پیشانیاش پیچیده بود. صدای مُلا که پرسید: «قبول داری؟» نفسش را حبس کرد. نگاهش به محمد افتاد که آنسوی میز، با پیراهن سفید یقهدار و شلوار نوکمدادی، تسبیحش را تندتند میان انگشتانش میچرخاند.
«بله.»
صدایش آنقدر آرام بود که محمد تصور کرد شاید خواب میبیند. اما وقتی مادرش روسری سفید را از سر محدثه برداشت و موهای خرماییاش مثل ابریشمِ تابیده در نور پخش شد، فهمید واقعیت دارد. دستمال عرقگیرش را روی پیشانیاش کشید و آهسته زیر لب گفت: «الحمدلله.»
مهمانها که رفتند، اتاق پذیرایی بوی یاس و شیرینی باقلوا میداد. محدثه کنار پنجرهٔ قدیمی ایستاده بود و با نوک انگشت روی شیشهٔ مهگرفته اسم محمد را مینوشت. محمد، که حالا جرات بیشتری پیدا کرده بود، آرام کنارش ایستاد. بوی ادکلن خنکِ او با عطر گل یاسی که از موهای محدثه میآمد درهم آمیخت.
«میدونی چرا رنگ نباتی رو انتخاب کردم؟» محدثه بدون آنکه برگردد پرسید.
محمد دستانش را در جیبهای شلوارش فرو برد و با شیطنت زیر پوستی گفت: «چون مثل خودت شیرینه؟»
محدثه با با پاسخش لبخندی کوتاه روی لبش نشست، برگشت سمت او و نگاهش را به دکمههای سفید پیراهن او دوخت: «نه... چون رنگِ امید به فرداییه که قراره از امروز شروع بشه.»
سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. محمد به موهای او خیره شد که باد از پنجرهٔ نیمهباز آنها را تکان میداد. دستش را بلند کرد تا گیسِ ازجلوی گوشِ محدثه را مرتب کند، اما نیمه های راه ایستاد: «ببخشید... میخواستم...»
محدثه سرش را پایین انداخت، اما گوشهٔ لبش لبخند کوچکی نشست: «اشکال نداره... حالا دیگه...»
دستان زمخت محمد، با احتیاطی که انگار مشغول جابهجایی برگهای خشک قرآن است، به سمت موهای او رفت. وقتی یک گیس را پشت گوشش انداخت، محدثه لرزشی را در انگشتانش حس کرد. «دستات یخ کرده...» گفت و بیاختیار دستش را گرفت.
محمد خندید: «نه، دستات گرمه...»
مادر محدثه که از آشپزخانه وارد شد، صحنه را دید و عمداً سینی چای را با صدای بلندتری روی میز گذاشت. هر دو بهسرعت از هم فاصله گرفتند. محمد به تابلوی خطاطیِ «یا مقلب القلوب» روی دیوار خیره شد و محدثه مشغول مرتب کردن دستهگلهای رز سفید روی میز شد.
«بیاین چای بخورین تا سرد بشه.» مادر با چهرهای که سعی میکرد اخم نکرده بهنظر برسد گفت.
وقتی چای را مینوشیدند، محمد زیر چشمی به گردنبند سادۀ محدثه نگاه کرد—مهر کوچک فیروزهای که روی پوست سفید گردنش تاب میخورد.
پایان شب، وقتی محمد میخواست خداحافظی کند، محدثه ناگهان گفت: «یه دقیقه...» و به اتاق بالا دوید. محمد کنار در ایستاده بود و با خودش فکر میکرد چطور باید این همه زیبایی را در یک قاب جای دهد.
محدثه برگشت و شاخه گلی از پشت گوشش درآورد—همان گلی که محمد هنگام بلهبرون به او داده بود. «اینو نگه دار... تا فردا.»
محمد گل را میان صفحات قرآن کوچکش گذاشت: «فردا ساعت چار میام... اگه اجازه بدین.»
و درست وقتی در را باز میکرد، محدثه پچپچ کرد: «میدونی چرا گفتم بله؟»
محمد ایستاد: «چون رنگ نباتی رو دوست داری؟»
«نه... چون چشات موقع خوندن خطبهٔ عقد میدرخشید.»
آن شب، باد پاییزی گلِ پشت قرآن را نوازش میکرد و محدثه، پیش از خواب، موهای خرماییاش را با سنجاقی به شکل هلال بست—همان هلالی که فردا در آسمان زندگیِ جدیدشان طلوع میکرد.
#تصوراتم
#امضاء
- سِدنا
کی دیشب نتشو برای این چرت و پرتا تموم کرد ؟
نه دیگه من این بار علکی نتمو هدر نمیدم
همچنان من بعداز اینکه نت گذاشتم و رفتم یوتیوب: