ساعت هشت تا نه و نیم کلاس عربی داشتیم. پنج دقیقه به هشت دوستم امد دنبال بعد رفتیم، در واقع چون جمعبندی بود رفتم ولی تا رفتم دیدم داره فقط نمون حل میکنه [پکر شدم عملاً] آقا هم یک و نیم ساعت فقط داشت یه تموم سوال حل میکرد، درسته مابین حل کردنش یهسری نکاتی رو میگفت ولی خب.. خلاصه، نه و بیست تموم شد توی راه برگشتنی هم آبانار گرفتم [نمیدونم چرا گرفتم وقتی دوس ندارم] بعد امدم خونه. از نه و چهل و پنج تا ده و ربع من فقط داشتم برای مامانم تعریف میکردم که اونجا چکار میکردیم و چی گفتیم [بدبخت گوشش رفت ولی همچنان گوش میداد، آی لاو یو ماما] بعد نشستم کتابامو پهن کردم، آبانار رو ریختم داخل لیوان پر از یک و همزمان هم شروع کردم به جواب دادن پیاما. الانم میخوام شروع کنم به خوندن تا دوازده اینا. از آبانار هم خوشم امد، بنظرم خوشمزهست و نمیدونم چرا قبلا ازش بدم میومد.
گاهی وقتا باید یهویی پیوی بعضی آدمها و بهشون یادآوری کنی که اونا هنوز قوی هستن و میتونن از پسش بربیان*
من توی شب امتحان هم وقت میکنم کل کتاب رو بخونم هم مرور کنم اما الان به خودم امدم دیدم توی این چهار ساعت همش سه درس خوندم! یعنی چی آخه. چرا این همه کند شدم : ))))))
الانم خوابم میاد دیگه نمیتونم ادامه بدم از شش صب بیدارم، نخوابیدم. راستی چرا ظهر نخوابیدم ؟ میتونستم بخوابم انرژی جمع کنم ولی عیب نداره الان میخوابم تا دو سه ساعت بعد سرحال، قبراق بلند میشم ادامه.
دیشب حدود ده خوابیدم و امروز صبح حدود ساعت چهار بیدار شدم.
یکم بیحال و خسته بودم بخاطر همین زود شروع نکردم درس رو. یکم برای خودم نوشتم، ذهنمو مرتب کردم بعد رفتم صبحونه درست کردم و خوردم، اینجا حدود ساعت پنج بود. ساعت پنج و ده دقیقه بعد خوردن چایی، حفظ کردن لغات فارسی رو شروع کردم بعد هم برای این دو روز فرجه برنامه ریزی کردم و الانم باید کمکم آماده بشم چون ساعت هشت کلاس دارم، تا نه و نیم ده. بعد کلاس هم باید یه سر برم کافینت که چندتا پیدیاف چاپ کنم.