eitaa logo
- سِدنا
276 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
215 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی اوقات قلب قرمز یعنی فوش، مثال:
- سِدنا
غذا درست کردن/خوراکی گرفتن واقعا زبان عشقمه
احمق وقتی بهت خوراکی دادم نگو مرسی بگو منم دوست دارم
از مهمون‌های با درک ممنونم که توی ماه‌ امتحانات نمیان خونمون.
نمیدونم چه فکری با خودم کردم که توی برنامه برای امروز شش درس تاریخ گذاشتم.
/ ساختمانی از ملاط گریه‌های بی‌شانه پَس از آنکه خورشید، سکهٔ طلاایش را لای ابرهای غربت گم کرد، من و سایه‌ام از میان خیابان‌های خسته میگذریم. ساختمان‌های بلند، سرشان را به هم خم کردهاند و زمزمه‌های بیکلامشان را از پنجره‌ها میریزند در جویبارِ آسفالت.. کفش‌هایم، قاصدک‌هایی‌اند که بادِ سکوت، پرپرشان میکند روی خط‌کشی‌های محوِ پیاده‌رو. از کنار نانوایی میگذرم که سَردرش را قفلی زنگ‌زده بسته بود. بوی نانِ دیروز از لای درزها میخزد و مرا یاد دستهای گرمِ نانوای محله می‌اندازد که همیشه میگفت: «پسر، تنهاییات را با خمیرِ کلمات ورز بده…». حالا اما نانوا رفته و تنورش خاموش. من هم دست‌هایم را در جیب‌هایم قایم میکنم، جایی که سکه‌های حرف‌های نزده‌ام، تهِ جیب سوراخ شده‌‌م گم شده بودند. کوچهٔ ما، مارپیچی از تاریکیست. چراغِ شکستهٔ شمارهٔ پنج، گاه به گاهی چشمکی میزند مثل پیرمردی که قصه‌های قدیمی را زیر لب زمزمه میکند. پله‌های آپارتمان، استخوان‌های خرد شدهٔ غولی‌اند که روزی اینجا خفته بود. کلید را که میچرخانم، در، آهی میکشد؛ آهی که از ته چاهی در سینهٔ دیوارها میآید. اتاق، جعبه‌ایست پر از نفسهای بی‌صاحب. کتم را آویزان میکنم به میخِ دیوار—پوستینی که هنوز گرمای آغوش‌های نخوردنی را در خود دارد. تلویزیون همسایه، پردهٔ سینمایش را روشن کرده: سایه‌های آدمها روی دیوارِ من رقصی از زندگیِ جعلی را اجرا میکنند. من اما چراغ را روشن نمیکنم. تاریکی، آبی‌ست که زخم‌های روز را میشوید. کتاب را برمیدارم. جلدش، پوستِ یخ‌ زدهٔ خاطرات است. ورق میزنم و کلمات، کرم‌های شبتابی میشوند که از لابه‌لای سطرها به پرواز درمیآیند. بعضیها به گوشم میگویند: «ما هم روزی آدم بودهایم…». شاید راست میگویند. شاید این کتاب، گورستانی‌ست از حرف‌هایی که کسی جرات گفتنشان را نداشت. پنجره را باز میکنم تا مهتاب، مهمان ناخواندهٔ اتاق شود. باد، برگ‌های خشکیدهٔ درختِ بی‌برگِ حیاط را توی هوا میچرخاند؛ رقصی از اشباحِ برگ. وزش بادی مرا تکان میدهد —نوایی که شبیه زمزمه‌های مادرم است وقتی میگفت: «تنها نمان، پسرم…». ولی من هنوز اینجام: تنها میان شلوغ‌ترین نقطهٔ شهر. یخچال زمزمه میکند: «کسی نیست… کسی نیست…». ماشین لباسشوییِ طبقهٔ پایین، گریه‌اش را قایم میکند در غرغرهای بی‌پایان. و من—در این اپرای خاموش—کتاب را روی پلک‌هایم میگذارم و خوابم میبرد. فردا باز هم باید کفشهایم را بپوشم و راه بیفتم… اما اینجا، زیر بارانِ ساکتِ ستاره‌ها، من و تنهایی‌ام داریم خانه‌ای از سکوت میسازیم؛ آجر به آجر، با ملاطِ گریه‌های بی‌شانه.
- سِدنا
/ ساختمانی از ملاط گریه‌های بی‌شانه پَس از آنکه خورشید، سکهٔ طلاایش را لای ابرهای غربت گم کرد، من و
مردهای در بیست‌سالگی عاشق می‌شوند، در بیست‌پنج‌سالگی شکست میخوردن و در سی سالگی زندگی را می‌سازند و در نهایت بزرگسالی را تنهایی سپری می‌کنند. وحشتناک است! این آنچه نبود که در هجده سالگی تصور می‌کردند. آنها سی سالگی را در صدای دختربچه و غذای همسرشان می‌دیدند.
- سِدنا
امروز شش‌م مهر ماه ِ۱۴۰۳ هستش و من امشب در این تاریخ بخاطر استرس‌‌ نهایی خرداد ماه ِ۱۴۰۴ نتونستم بخو
سلام عزیزم من از آینده صحبت میکنم. این روزهایی که داریم میگذرونیم پراز اضطراب و استرسِ امّا نگران نباش تو داری برای نهایی و نتیجهٔ خوبش تلاش میکنی. دوستت دارم.
/ ساعت سه و هفده دقیقه نیمه‌شب سکوت آنقدر غلیظ است که انگار پرده‌های سیاه هوا را قورت دادهاند. نفس‌کشیدن سخت میشود؛ گویی کسی بالش را روی صورتت فشار میدهد. ناگهان، از جایی در عمقِ مغزت، صداها شروع میشوند: «فردا... فردا آزمون قلمچی داری... یادت رفته تمرین‌های منطق را حل کنی... مگه به مامان قول ندادی امسال رتبه‌ت زیر صد بشه؟». قلب، وحشیانه به قفسهٔ سینه میکوبد، انگار میخواهد دنده‌ها را خرد کند و بیرون بزند. دستها میلرزند؛ خودکاری که میان انگشتان فشردهای، مثل کرمِ زندهای میلغزد و روی زمین میافتد. پاها بی‌اختیار تکان میخورند، گویی میخواهند از این اتاق فرار کنند... از این ذهنی که خودش را مثل مار به دور تو حلقه زده است. لیوانِ آب، تهِ تهِ میز است. برای رسیدن به آن خم میشوی، اما ناگهان سرگیجه میگیری. همه‌چیز دورِ اتاق میچرخد: کتابها، ساعتی که با صدایِ «تیک‌تیک»اش فریاد میزند «دیر شد... دیر شد...»، و عکسِ برنامهٔ درسیِ روی دیوار که حالا شبیه یک مسیرِ انفجاری است. پنجره را باز میکنی، اما بادِ سردِ شب، به‌جای نجات، خنجرهای یخ‌زده را در پوستت فرو میکند. میخواهی فریاد بزنی، اما صدایت در گلو گیر میکند... گویی شب، گلوت را فشار داده است. موبایل را برمیداری. نور آبیِ صفحه، چشمها را میسوزاند: " ۳:۱۷ " فردا صبح، با چشمانی تار از بیخوابی، باز هم باید وانمود کنی که کنترل همه‌چیز دستت است... باز هم باید زیر نگاه‌های منتظرِ پدر و مادر، لبخند بزنی و بگویی «همه‌چیز ردیفه!». اما تو میدانی فردا شب هم همین کابوس تکرار میشود: ساعتها، استرس، و ذهنی که مثل موشِ آزمایشگاهی، در هزارتویِ ترسهایش میدود و راهِ خروجی پیدا نمیکند. استرس، شبیه سایه میشود. هر چه سریعتر بدوی، بیشتر به پشتِ گردنت میچسبد...