خیلی دلم میخواست امشب برم بیرون با
یکی از دوستام بعد یکم دور بزنیم، لاک
بخریم بعدش دلستر بگیریم بریم روی
چمنها بشینیم غیبت کنیم
- سِدنا
ترجیحم برای گرفتن تولد دوستانه / خانوادگی بزرگ، رفتن به بیرون با خانواده عزیزم و خوردن فست فود کثیفِ✨
تازه توی راه هم آهنگ میزاریم، مسخره بازی درمیارم و حتی یهجاهایی خاطرات بچگیمو تعریف میکنن و مسخرهم میکنن، در نهایت هم با همه اینا میخندیم باهم. ممنونم که منو به دنیا آوردین مامان بابا.🤎 آخه من نبودم چجوری میخواستین زندگی کنید ؟
کی ظرفای مهمونیهای پرجمعیتتون رو میشست؟ کی برای تولدا و مراسمات هم براتون عکاس میبود هم دیجی؟ کی برایتون غذاها و دسرهای جدید درست میکرد؟
هدایت شده از خیآلِخوش.
تو، همیشه همونی بودی که منو میکشیدی بیرون از تاریکیها
و لحظاتِ خاکستری، به قلبم نور میبخشیدی به لبم خنده.
صاحب اصلیِ واژهی رقیقالقلب،
خانومیِ جیگربلای من آلاءجان، تولدت مبارک.🦢✨.
- سِدنا
تو، همیشه همونی بودی که منو میکشیدی بیرون از تاریکیها و لحظاتِ خاکستری، به قلبم نور میبخشیدی به
هی میام میخونم، ذوق میکنم، میرم بعد دوباره میام، میخونم، ذوق میکنم میرم و دوباره..
- سِدنا
السَلامُ عَلَی شَهرِ الحَرام، مُحَرَم.🖤
رفعنا بكل شبر راية / لطم و ادموع و قراية
لأبوي السجاد مشاية / طريق الحب يودينا
- سِدنا
گردش زمین به دور کهکشان راه [خوراکی] و منظومهی شمسی باعث شد ؛ بعد از گذشت ۵۴۷۵روز به عنوان یک ساکن
امروز، تولد من است.
نه روزی شبیه دیروزها، نه فقط ورق خوردن یک برگ دیگر از تقویم.
امروز، روزیست که جهان، برای لحظهای مکث کرد، نفسی گرفت، و مرا نوشت با تمام تضادهایم:
ساکت اما طوفانی،
خندان اما بُرنده،
دلنازک، اما با قلبی که زخم را بلد است بغل کند.
من به دنیا آمدم، نه برای تکرار، که برای ساختن. نه از جنس جماعت، که از خمیرهی سؤال و شهود. بلند نمیگویم «تولدم مبارک» اما در دل، دستی بر شانهی خودم میزنم و آرام میگویم:
تو تا اینجا آمدی ..
و این، خودش جشن بزرگیست.
تو تا اینجا آمدی ..
از لابهلای خستگیهایی که کسی نفهمید، از شبهایی که سکوت، تنها همصحبتت بود و لبخندهایی که به لب آوردی نه چون شادی بود، بلکه چون تصمیم گرفته بودی زمین نیفتی. امروز تولد من است و اگر کسی نمیداند، من میدانم که چه مسیر پرپیچوخمی را آمدهام. من شاهد تمام جنگهایی هستم که بیصدا درونم اتفاق افتاد، و من هم بازندهاش بودم، هم قهرمانش. امروز به خودم نگاه میکنم
نه برای قضاوت، بلکه برای آشتی.برای پذیرفتن آنچه بودهام، و برای نوشتن آنچه هنوز میتوانم باشم. نه دنبال شلوغیام، نه خاموشیِ کامل. دلم یک "آرامِ درست" میخواهد، جایی میان واقعیت و رؤیا، جایی که خودم باشم، نه آنچه باید باشم.
و اگر قرار باشد کسی تولدم را تبریک بگوید،
اول از همه باید خودم باشم، که هنوز ایستادهام. که هنوز مینویسم، میسازم، میفهمم. و هنوز، خودم را دوست دارم، هرچند نه همیشه بلند، اما هر بار عمیقتر.
تولدت مبارک، خودِ من.
#امضاء