#لطیفه
پيرمرد به زنش گفت :بيا يادي از گذشته هاي دور بکنيم ، من ميرم تو کافه منتظرت و تو بيا سر قرار بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم..! ❤
پيرزن قبول کرد، فردا پيرمرد به کافه رفت ،دو ساعت از قرار گذشت ولي پيرزن نيومد وقتي برگشت خونه ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه !😢
ازش پرسيد چرا گريه ميکني؟
پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام😢😂
شاد باشید....😊
🍃❤️ @SabkeZendegi6
#لطیفه
مرد : زن تو بازم رفتی سه دست لباس با هم خریدی ، آخه نمیگی من این همه پول رو از کجا بیارم ؟!!
زن : 💁نه ... مگه من فضولم !😳😆😄😄😄
شاد باشین.....😊
🍃❤️ @SabkeZendegi6