اصلا مگه قرار نبود از زندگیم بگم ؟!
پس بیا تا این بخشش رو هم برات تعریف کنم ...
میخوام براتون از تجربه ای بگم که باعث شد مسیر زندگیم به کل عوض بشه و بدونم
۱۴ _ ۱۵ سال داشتم توی مسیر اشتباه و تاریک میرفتم 😔
راستشو بخواین ، تا همین یکی دو سال پیش آدم مذهبی نبودم ، اما از دین جدا هم نبودم
زندگیم بیشتر درگیر مشکلات روزمره بود ، درس ، مشغله ، استرس و ...
گاهی هم بی تفاوتی نسبت به معنویت ...
تا اینکه یه روز مشکل بزرگی برام پیش اومد ، مشکلی که اگه حل نمیشد اتفاقای واقعا بدی می افتاد ، همون شب وقتی رفتم بخوابم ، ذهنم پر از اضطراب بود و انگار همه در ها بسته شده بود ...
همون لحظه یهو یاد امام زمان افتادم ، نه از روی ایمان ، نه از روی عادت ، بلکه انگار یه جرقه تو ذهنم زده شد !
با لجاجت و خیلی صریح گفتم بهش گفتم : [ باید مشکلمو درست کنی ! اگر نه دیگه هیچوقت سمتت نمیام ] 😔
فردای اون شب ، مشکلم حل شد ، مشکلی که فکر نمیکردم انقد سریع و بی هیچ اتفاقی حل بشه و پروندش بسته بشه !
اصلا انگار یه دست نامرئی اومد تو زندگیم و همه چی رو درست کرد
از اون به بعد مسیر زندگیم عوض شد ، نتونستم بگم این یه اتفاق بود ، بلکه یه نشانه بود ، یه دعوت بود ...
آره ؛ از اون شب زندگی من تغییر کرد و من تبدیل شدم به آدمی که الان هستم ، آدمی که از زمین تا آسمون با ورژن قبلش متفاوته ...