زندگیم بیشتر درگیر مشکلات روزمره بود ، درس ، مشغله ، استرس و ...
گاهی هم بی تفاوتی نسبت به معنویت ...
تا اینکه یه روز مشکل بزرگی برام پیش اومد ، مشکلی که اگه حل نمیشد اتفاقای واقعا بدی می افتاد ، همون شب وقتی رفتم بخوابم ، ذهنم پر از اضطراب بود و انگار همه در ها بسته شده بود ...
همون لحظه یهو یاد امام زمان افتادم ، نه از روی ایمان ، نه از روی عادت ، بلکه انگار یه جرقه تو ذهنم زده شد !
با لجاجت و خیلی صریح گفتم بهش گفتم : [ باید مشکلمو درست کنی ! اگر نه دیگه هیچوقت سمتت نمیام ] 😔
فردای اون شب ، مشکلم حل شد ، مشکلی که فکر نمیکردم انقد سریع و بی هیچ اتفاقی حل بشه و پروندش بسته بشه !
اصلا انگار یه دست نامرئی اومد تو زندگیم و همه چی رو درست کرد
از اون به بعد مسیر زندگیم عوض شد ، نتونستم بگم این یه اتفاق بود ، بلکه یه نشانه بود ، یه دعوت بود ...
آره ؛ از اون شب زندگی من تغییر کرد و من تبدیل شدم به آدمی که الان هستم ، آدمی که از زمین تا آسمون با ورژن قبلش متفاوته ...
از اون شب به بعد ، هرشب قبل خوابم میگم ( یا ابا صالح المهدی ادرکنی )
چون به چشمم تاثیرش تو زندگیمو دیدم و میبینم !
بابا مهدی ، دست منو که گناهکار بودم رو گرفت ، پس چرا تعلل میکنی ؟ چرا از خودش نمیخوای ؟ آخه کدوم پدریه که مشکل بچشو ببینه و براش کاری نکنه ؟