دردم دهی به فصلی، درمان کنی به وصلی ...
ماندم که بر چه اصلی، درد و دوایم از توست
#حسین_منزوی
تو بی خود میکنی یک لحظه از جانم جدا باشی
تو مجبوری! به این دیوانه باید مبتلا باشی
باید یک مکانی باشد
هر مکانی
حتی یک مکانِ خیالی
تا بتوانیم به آنجا برویم
و از نو زاده شویم، برگردیم...
نگفت دوستت دارم اما برایم نوشت:
«زمانی که تمام تاب و تحمل من تمام شده
بود، تو باعث شدی من دوام بیاورم:) »
تو هیچوقت نمیتونی بگی فراموشش کردم چون نکردی، فقط خودتو میزنی به اون راه که اره من همچین ادمی رو نمیشناسم و خوشحالم که نیست و رفته، اما وقتی اسمش میاد دوساعت میری تو فکر و تازه میفهمی هنوز به نبودنش عادت نکردی!