نگو از گل! نگو از باغ! من تفسیرِ پاییزم
که روحم مانده در هر کوچهی دلگیر و بارانی ..
تمام عمر را حسرت کشیدم، سوختم چون شمع
شدم بغضی که میبینی! شدم شعری که میخوانی!
چه شبهایی که ما با ابر باریدیم تا فردا
من و این آهِ سرگردان، من و این زخمِ پنهانی(:
برایت ای که عمری خار بودی، خار هم ماندی
چه فرقی هست در صحرا و یا در خاک گلدانی؟
- از یاد بِبَر قصهی ما را هم از امروز ؛
دربارهی ما هرچه شنیدی نشنیدی . . .
- گیرم که به دریا نرسیدی چه غم ای رود! . .
خوش باش که یک چند در این راه دویدی!((: