eitaa logo
Sad Neanderthal
137 دنبال‌کننده
294 عکس
36 ویدیو
47 فایل
پرسه در ادبیات، هنر، فلسفه، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تاریخ و ..................... . دیگر بهار چاره نیست ما ابد خورده‌ایم؛ پس از هر زمستان زمستان دیگری داریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
از این بی‌ماحصل افسانه‌هایِ دردسر بیدل کسی گوشی اگر می‌داشت بایستی کری کردی از بس مدعیان، سخنان گزاف می‌گویند، بیدل «کری» را نعمت می‌داند. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ بی‌تکلف گر همین است اعتبارات جهان کم ز حیوانی اگر تقلید مردم کرده‌ای «بی‌تکلف» در اشعار بیدل زیاد به کار رفته است و «بی‌تکلف بگویم»، «راحت بگویم»، «بدون تعارف بگویم» معنی می‌شود. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ آدم از بهر چه گندم‌گون قرارش داده‌اند؟ یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست بیدل، به پوست‌گندمی‌ها انداخته است؛ آدم چرا گندم‌گون است؟ زیرا طبع آدمی همواره در آرزوی نان است. (تناسب بی‌نظیر نان و گندم)، (حسن تعلیلی شاهکار) https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 صدا و‌ سیما و دستپختی که تازگی ندارد! جواد خیابانی در گفت‌وگویی ورزشی با حضور خداداد عزیزی، بی‌آن‌که اشاره‌ای به مأخذ و منبعی داشته باشد، اعلام فرمود که در جام جهانی ۲۰۲۶، پیراهن تیم ملی غنا زیباترین طراحی را به خود اختصاص داده و لباس تیم ملی کرواسی در انتهای جدول ایستاده است. سپس با سیمایی متفکرانه، عینکی نشسته بر نوک بینی و نگاهی حکیمانه دقایقی چند در باب زیبایی‌شناسی و سنجش هنری جامه‌ها سخن گفت؛ چنان‌که گویی یکی از حکمای مکتب هنر یا شارحان متأخر فلسفه زیبایی بر کرسی درس نشسته است؛ اما این‌همه پایان ماجرا نبود. شگفت آن‌که کار به همین‌جا ختم نشد؛ ایشان پس از فضل‌فروشی در بابِ مبانیِ زیبایی‌شناسی، گریزی به قلمروِ مظلومِ «تاریخ» زدند و با دُرسُفتنی ناصواب، مدعی شدند که این طرحِ ناکامِ لباس تیم ملی فوتبال کروات‌ها، همانا بازآفرینیِ پرچمِ ایران در عهدِ خوارزمشاهیان است! به گزارش خبرآنلاین، ازآن‌جاکه نه در وادیِ زیبایی‌شناسی مدعی دانشی هستیم و نه از شیفتگان پیگیر فوتبال و حواشی آن به شمار می‌آییم، از آن مباحث درمی‌گذریم و یکسره به مهم‌ترین بخش ماجرا می‌رسیم؛ همان‌جا که استاد پیش‌تر فرمودند طرح لباس تیم ملی کرواسی درحقیقت همان پرچم خوارزمشاهیان است. این ادعا ما را بر آن داشت تا در منابع تاریخی، کتاب‌ها، مقالات پژوهشی و آثار معتبر این حوزه جست‌وجویی دوباره کنیم؛ اما هرچه بیشتر کاویدیم، کم‌تر نشانی از چنین پیوندی یافتیم. سرانجام در پهنه اینترنت به سخنی دیگر از استاد برخوردیم؛ دُرافشانی‌ای چنان شگفت و نامنتظر که آدمی را میان تبسم و تأسف، میان حیرت و ناباوری، سرگردان رها می‌کرد. استاد در آن ویدئو که آن نیز از رسانه ملی پخش شد، روایت کردند که حدود بیست یا بیست و پنج سال پیش، نیمه‌شبی مهمان وینکو بگوویچ بوده‌اند و در کنار او دیدار منچستر و والنسیا را تماشا می‌کرده‌اند. در میانه مسابقه، به روایت استاد، وینکو روی به ایشان کرده و گفته است که سلطان محمد خوارزمشاه پس از یورش مغولان از مسیر شمال دریای خزر گریخت و سرانجام به سرزمینی رسید که امروز کرواسی نامیده می‌شود؛ جایی که خوارزمشاهیان در آن ماندگار شدند و نامشان در گذر زمان و بر زبان مردمان آن دیار به «خوراتسا» و سپس «کرواسا» بدل شد! و از همین رو، لباس تیم ملی کرواسی در اصل همان پرچم سلطان محمد خوارزمشاه است. از کنار این پرسش که چه بر سر رسانه‌ای آمده است که خاطرات محفلی و نقل‌قول‌های شفاهی را در هیات یک واقعیت تاریخی به مخاطبان عرضه می‌کند، می‌توان گذشت؛ اما از کنار تاریخ نمی‌توان به همین آسانی عبور کرد. زیرا سرگذشت سلطان محمد خوارزمشاه از جمله موضوعاتی است که ده‌ها منبع تاریخی درباره آن سخن گفته‌اند و مسیر واپسین روزهای زندگانی او برای پژوهشگران روشن و شناخته‌شده است.
روایت گریختن او به کرواسی امروزی، بیش از آن‌که در قلمروی تاریخ جای گیرد، به افسانه‌پردازی‌های عامیانه شباهت دارد و طبعاً نمی‌تواند مبنای استنتاجی تاریخی درباره منشأ یک نماد ملی یا طرح یک لباس ورزشی باشد. برای‌ آن‌که میزان فاصله این روایت با گزارش‌های معتبر تاریخی روشن شود، کافی است نگاهی به شرح واپسین روزهای زندگانی سلطان محمد خوارزمشاه بیفکنیم: «فرجامِ سلطان محمد خوارزمشاه، حکایتی تلخ از فروپاشیِ شکوهی است که به حضیضِ ذلت بدل شد. او پس از حمله مغول به فرارود و سقوطِ ناباورانه بخارا و سمرقند، به ‌جای تدبیر برای ایستادگی، راهِ گریز در پیش گرفت و درحالی‌که هیبتِ سپاهیان چنگیز روح و روانش را درهم‌شکسته بود آواره شهرها شد؛ از بلخ به نیشابور و از آن‌جا به ری و همدان گریخت، درحالی‌که سرداران مغول چون جبه و سبتای، سایه‌به‌سایه در تعقیبش بودند. این فرارِ بی‌فرجام سرانجام او را به سواحل دریای خزر و جزیره متروکِ آبسکون کشانید؛ مکانی که امروزه در غبارِ جغرافیا گم شده و زیر آب‌های خزر مدفون گشته است.  سلطان که روزگاری خود را اسکندرِ زمان می‌خواند، در آن جزیره نه‌تنها قلمرو و قدرت، بلکه سلامتِ خویش را نیز از دست داد و در سال ۶۱۷ هجری قمری به بیماریِ ذات‌الجنب (سینه‌پهلو یا ورم پرده جنب) مبتلا گشت؛ او در غربت و فقری چنان گزنده جان سپرد که روایت کرده‌اند در دمِ مرگ حتی پارچه‌ای برای کفن‌کردن پیکرش یافت نشد و ناچار آن پادشاهِ پرطمطراق را با همان پیراهنِ مندرسی که بر تن داشت در دلِ خاکِ سردِ جزیره به گور سپردند.» پی‌نوشت برای نگارش این بخش، کوشیدم روایت فرجام سلطان محمد خوارزمشاه را با تکیه بر منابع معتبر تاریخی و بسیار نزدیک به این واقعه [منابع دسته اول] بازسازی کنم. بررسی من نشان داد که اصل ماجرا، یعنی گریز سلطان از برابر مغولان، تعقیب او توسط جبه و سبتای، پناه بردنش به جزیره آبسکون و مرگ او در همان‌جا، در منابع کهنی چون تاریخ جهانگشای عطاملک جوینی، الکامل فی التاریخ ابن‌اثیر و طبقات ناصری منهاج سراج جوزجانی آمده است. همچنین روایت مشهور دفن شدن سلطان در نهایت فقر و با همان جامه‌ای که بر تن داشت، ریشه در همین منابع دارد. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
بسته‌ای بیدل اگر بر خود زبان مدعی عقربی را می‌توانم گفت بی‌دم کرده‌ای https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 شیطان لاپلاسی شیطان لاپلاسی مفهومی در فلسفه علم است که پیتر ون اینواگن برای اشاره به جبرگرایی علمی مطرح کرد. نام آن از پیر سیمون لاپلاس، دانشمند فرانسوی قرن هجدهم، گرفته شده است. لاپلاس معتقد بود اگر موجودی باهوش (مثل «شیطان») موقعیت و تکانه همه ذرات جهان را در یک لحظه بداند، می تواند کل گذشته و آینده را با قوانین فیزیک محاسبه کند. اما بعدها مکانیک کوانتوم با اصل عدم قطعیت هایزنبرگ نشان داد که این دانش کامل ناممکن است، چون اندازه گیری همزمان موقعیت و تکانه ذره با دقت مطلق، شدنی نیست. بنابراین «شیطان لاپلاسی» نماد جهان بینی جبرگرای کلاسیک است که با فیزیک نوین رد شده است. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
افلاطون در مشهورترین اثر خود، «جمهور»، داستانی به‌نام «حلقه‌ی ژیگِس» دارد: ژیگس چوپانی است در منطقه‌ای به‌نام لیدیا. روزی با گله‌اش در صحراست که زلزله‌ای شدید موجب باز شدن دهانه‌ی غاری زیرزمینی می‌شود. ژیگس خطر می‌کند و داخل غار می‌رود و در آن‌جا جسد انسان‌مانندی بزرگ‌تر از اندازه‌ی معمول را می‌یابد که حلقه‌ای از طلا به انگشت دارد. او حلقه را در انگشت خود می‌گذارد و برمی‌گردد سراغ گله‌اش. همان شب، در حال وقت‌گذرانی با دوستان چوپانش، به‌طور اتفاقی، نگین حلقه را به داخل می‌چرخاند و ناگهان نامرئی می‌شود. دوستان چوپانش که گویا متوجه نمی‌شوند او‌ ناگهان ناپدید شده، بنا می‌کنند به سخن گفتن درباره‌ی او، طوری که انگار او آن‌جا نیست. او، سپس نگین را رو به بیرون می‌چرخاند و دوباره مرئی می‌شود. ژیگس، مسرور، به شهر بزرگ می‌رود و در آن‌جا ۱) با ملکه می‌خوابد، ۲) پادشاه را به قتل می‌رساند، ۳) به کشور تسلط می‌یابد و ۴) سلسله‌ای طولانی از حکمرانان لیدیا را بنیان می‌گذارد. افلاطون، از این داستان تمثیل‌گونه و نه مبتنی بر واقعیت، استفاده کرد تا سوال بنیادی فلسفه‌ی اخلاق را برجسته کند؛ اگر حلقه‌ی ژیگس را می‌داشتید، به خودتان زحمت اخلاقی بودن می‌دادید؟ https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📔 «فیلسوف در انتهای جهان (شناخت مفاهیم فلسفی از طریق فیلم‌های علمی تخیلی)» ✍🏻 این کتاب، مرا با نویسنده‌ای آشنا کرد که حسرت می‌خورم چرا زودتر با او آشنا نشده‌ام! قلمی سنجیده، طنزی شیرین، قدرت استنتاجی شگفت و قابلیت به‌وجودآوردن پیوندهای به‌خصوص میان ارکان و عناصر مختلف اندیشه، تنها نمونه‌ای از صفات برجسته‌ی این نویسنده است. بارها دوستداران جهان فلسفه، از من پرسیده‌اند که فهم مفاهیم فلسفی را با خواندن کدام کتاب آغاز کنیم؟ و من هم مانند بسیاری دیگر، «دنیای سوفی» یوستین گوردر را پیشنهاد می‌دادم. دلیل رایج برای پیشنهاد این کتاب، آمیختگی مفاهیم فلسفی با تمی داستانی است که فلسفه‌خوانی را دلچسب‌تر می‌کند، علی‌الخصوص که می‌دانیم مفاهیم فلسفی همواره با برچسب «خشک بودن» قضاوت می‌شوند. اما از این پس، این کتاب را پیشنهاد خواهم داد. فهمیدن مفاهیم کلان فلسفی، از ورای سینمای علمی تخیلی، می‌تواند تجربه‌ای جذاب‌تر و هیجان‌انگیزتر در مخاطب ایجاد کند و همچنین به او‌ خواهد آموخت که همواره در پس ظاهر هر فیلم (به‌مثابه یک متن)، به‌دنبال لایه‌های پنهان و عمیق باشد. به او‌ خواهد آموخت که چگونه در دل معنا، نقب زند و متوقف نشود و حتی یک اثر به‌ظاهر سرگرم‌کننده را به محملی برای فلسفیدن تبدیل کند. به او خواهد گفت که باید متفاوت از قبل، ببیند و با استفاده از قوه‌ی خلاقه، اتصالات معنایی جدیدی در دل معنای ظاهری ایجاد کند. اگر، مفاهیم فلسفی بنیادین، نظیر فلسفه‌ی اخلاق (با پرسش بنیادین چرا باید اخلاقی باشیم؟)، هویت، خیر/شر، مرگ و نظایر این‌ها، در شما دغدغه ایجاد کرده، حتما این کتاب را بخوانید. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📔 «فیلسوف در انتهای جهان (شناخت مفاهیم فلسفی از طریق فیلم‌های علمی تخیلی)» ✍🏻 https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 اسپینوزا و «آزادی» از نظر اسپینوزا انسان زمانی به آزادی دست می‌یابد که متوجه نبود آزادی می‌شود و از این رهگذر، فعالانه جبر اتخاذ می‌کند، نه اینکه انفعالی تحملش کند. در نظام اسپینوزا، «آزادی» نه در نفی جبر، بلکه در نوعی «تسخیر آگاهانه» آن معنا می‌یابد. بر اساس دیدگاه او، ما تا زمانی برده و منفعل هستیم که اسیر تأثرات بیرونی باشیم و علت واقعی کنش‌های خود را ندانیم؛ اما به محض آن که به‌درستی دریابیم که تمام اعمال ما تابع قوانین ضروری طبیعت است، از تأثرات منفعل به عواطف فعال گذر می‌کنیم. در این حالت است که انسان دیگر نه موجودی تحت سلطه جبرِ بیرونی، بلکه به موجودی خودآیین تبدیل می‌شود که با «ضرورت آزاد» زندگی می‌کند. ۱. انکار اراده آزاد و تبیین «ضرورت آزاد» اسپینوزا هرگونه نظریه‌ای مبنی بر «اراده آزاد» را رد می‌کند و آن را ناشی از جهل ما نسبت به علل تعیین‌کننده اعمالمان می‌داند. او آزادی را نه در تصمیم‌گیری آزادانه (free decision) بلکه در «ضرورت آزاد» (free necessity) تعریف می‌کند: چیزی آزاد است که صرفاً از روی ضرورت ذات خود وجود داشته باشد و تنها به واسطه آن تعیین شود. به عبارت دیگر، یک کنش زمانی آزاد است که تنها مبدأ آن خودِ فاعل باشد (شرط سرچشمه) و علل بیرونی در آن نقشی نداشته باشند، اما این به معنای نفی جبر نیست، بلکه پذیرش نوعی خاص از آن است که پیش‌نیاز هر تبیین منسجمی از آزادی به شمار می‌آید. ۲. تمایز میان کنش «فعال» و «منفعل» رمزگشایی از این پارادوکس در تمایز بنیادین اسپینوزا میان «فعال» و «منفعل» نهفته است. انسان وقتی فاقد آزادی است که اسیر عواطف منفعل (passions) باشد؛ یعنی صرفاً به تأثیرات بیرونی واکنش نشان دهد و توسط نیروهای خارج از خود کنترل شود. در مقابل، «فعال» کسی است که از طریق عقل، هم ذات بدن خود و هم نحوه ارتباطش با سایر اجسام بیرونی را درک می‌کند و خود به علت تعیین‌کننده کنش‌هایش تبدیل می‌شود. ۳. راه رهایی: شناخت و گذار از جبر به آزادی جهان اسپینوزایی عرصه ضرورت محض است و هیچ‌چیز در آن آزادانه عمل نمی‌کند. با این حال، انسان با پذیرش این حقیقت که هر لحظه به شیوه‌ای معین تعیین می‌شود، به آزادی دست می‌یابد، چراکه این فهم، او را از حالت انفعالی خارج می‌کند و فعال می‌سازد. این رهایی نهایی در «عشق عقلانی به خدا» (intellectual love of God) متبلور می‌شود. در این مرتبه از معرفت، انسان طبیعت الهی را چنان درک می‌کند که عشق او به خدا دقیقاً همان عشقی می‌شود که خدا به ذات خود دارد و بدین ترتیب، در «سکون و خشنودی خاطر» به سعادت و آزادی مطلق می‌رسد. از نگاه اسپینوزا، آزادی حاصل مقاومت در برابر جبر نیست، محصول درک عمیق این واقعیت است که جبر در ذات همه چیز جاری است. انسان با شناخت ضرورت و جایگاه خود در نظام کلی هستی، به جای آن که برده انفعالات باشد، فاعلی خودآیین می‌شود که مطابق با «ضرورت آزاد» ذات خویش عمل می‌کند. به‌این‌ترتیب، چرخه‌ی بندگیِ منفعلانه شکسته می‌شود و جبر تحمیلی به جبری خودانتخاب‌شده مبدل می‌گردد که غایت آن آرامش و آزادی است. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
چاره‌ی دیگر نمی‌یابم گریبان می‌درم ناتوانی‌ها چو مو می‌خواهد از من شانه‌ای در مصرع نخست، بیدل از عجز خویش می‌گوید و از تصویری مرسوم استفاده می‌کند: از فرط نومیدی حاصل از عجز، گریبان خود را می‌درم. اما مضمون‌پردازیِ بیدل‌وار از مصرع دوم است که شکل می‌گیرد: شاعر می‌گوید موی ناتوانی را شانه می‌کنم. شانه کردن موی ناتوانی (آراستن موی ناتوانی) تصویری بدیع است و یاس‌آلود؛ ناتوانی چنان معشوقی شوم است که شاعر نگونبخت را به خویش مشغول داشته. شاعر تنها در تنوعِ اَشکال ناتوانیِ خویش می‌کوشد، نه در رفع آن. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
پیش‌تر از خلقت انگورها خورده می‌ها و نموده شورها https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
می‌توان گفت از زیباترین غزل‌های بیدل است! شروعی قوی با مضمونی هستی‌شناختی (که‌ام من؟) اما بلافاصله شاعرانگی بیدل، در پاسخ به پرسشی وجودی، از او شخصتی متناسب با شهرتش (شاعری) می‌سازد. پایان غزل هم، کوبنده است و شاعر، طنین فریاد خویش را در مخاطب باقی می‌گذارد. که‌ام من؟ شخصِ نومیدی‌سرشتی‌ عبرت‌ایجادی به صحرا گَردِ مجنونی، به ‌کوه آوازِ فرهادی به سر دارم هوای تُرکِ شوخی فتنه‌بنیادی که تیغش شاخ‌ گلریزست و تیرش سرو آزادی زمینگیر سجودِ حیرتم ای چرخ، نپْسندی که گیرد بعد مردن هم غبارم دامنِ بادی دل صید آب شد در حسرت شوق ‌گرفتاری رسد یارب به‌ گوش حلقه‌ی دام تو فریادی حریفان‌، جام افسونِ تغافل چند پیمودن بهار است از فراموشان رنگ رفته هم یادی گرفتاری بقدر رنگ بر ما دام می‌چیند ندارد غیر نقش بال و پر طاووسْ صیادی به صد دام آرمیدم، دامن از چندین قفس چیدم ندیدم جز به بال نیستی پرواز آزادی دماغ شعله از خار و خس افسرده می‌بالد غرور سرکشان را بی‌ضعیفان نیست امدادی به یک طرزِ تغافل هر دو عالم را محرّف زن ندارد قطع الفت احتیاج تیغ جلادی بنای اعتبار ما به حرفی می‌خورد بر هم به‌ چندین رنگ می‌گردد بهار از سیلی بادی ز سعی جان‌کنی‌هایم مباش ای همنشین غافل که از هر ناله‌ی من تیشه دزدیده‌ست فرهادی جدا زان بزم نتوان کرد منع ناله‌ام بیدل چو موج افتد به ساحل می‌کند ناچار فریادی https://eitaa.com/Sad_Neanderthal