eitaa logo
Sad Neanderthal
136 دنبال‌کننده
294 عکس
36 ویدیو
47 فایل
پرسه در ادبیات، هنر، فلسفه، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تاریخ و ..................... . دیگر بهار چاره نیست ما ابد خورده‌ایم؛ پس از هر زمستان زمستان دیگری داریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
📝 تحلیل نوروسایکولوژیک تأثیر پورن بر حافظه و هویت بدنی آیا تماشای یک فیلم می‌تواند مدارهای خاطرات شخصی شما را هک کند؟ پاسخ دانشمندان علوم اعصاب، یک «بله» مشروط اما هشداردهنده است. مغز انسان دوربین مداربسته نیست؛ بلکه یک بازیگر روش‌نگر است که مدام صحنه‌ها را بازسازی می‌کند. در ادامه، گزارش دقیق این پدیده را در دو محور اساسی بررسی می‌کنیم. محور اول: از «بیننده» تا «بازیگر»؛ پدیده تورم خیالی تحقیقات در حوزه حافظه منبع (Source Memory) نشان می‌دهد که مغز هنگام مواجهه با محتوای تحریک‌کننده بصری، دست به یک اقدام شگفت‌انگیز اما خطرناک می‌زند: فعال‌سازی گسترده نورون‌های آینه‌ای. به این معنا که زمانی که شما صحنه‌ای را تماشا می‌کنید، بخش‌های حرکتی و حسی مغز (مانند قشر حرکتی تکمیلی) به همان اندازه فعال می‌شوند که گویی خودتان در حال انجام آن حرکت هستید. اگر این تماشا با تخیل فعال (همان‌ذات‌پنداری با بازیگر) و تکرار بالا همراه شود، سیستم هیپوکامپ (مرکز ثبت خاطرات) در کدگذاری «منبع» داده دچار خطا می‌شود. هیپوکامپ دیگر یادش نمی‌ماند که این اطلاعات را از «چشم» دریافت کرده یا از «بدن»؛ در نتیجه، آن واقعه را به‌عنوان یک خاطره اپیزودیک شخصی در هارد دیسک مغز ذخیره می‌کند. دفعه بعد که آن موقعیت را مرور می‌کنید، باور درونی شما این است که خودتان آن را تجربه کرده‌اید، در حالی که تنها یک ناظر بوده‌اید. محور دوم: جنگ داخلی در شبکه عصبی؛ ناهماهنگی شناختی در لحظه تماشا، بدن شما به میدان نبردی تمام‌عیار میان مغز غریزی و مغز منطقی تبدیل می‌شود. این تعارض را می‌توان اینگونه توصیف کرد: در یک سوی این میدان، سیستم لیمبیک و هیپوتالاموس (که مسئول بقا و تولیدمثل هستند) قرار دارند. این بخش‌ها، محرک بصری را یک «فرصت واقعی» قلمداد کرده و بلافاصله سیل عظیمی از دوپامین را آزاد می‌کنند، ضربان قلب را بالا می‌برند و عروق را گشاد می‌کنند. بدن شما کاملاً خود را برای یک مواجهه فیزیکی واقعی آماده می‌کند. اما در سوی دیگر، قشر پیشانی-پیشانی (مرکز تصمیم‌گیری و اخلاق) با اقتدار وارد عمل می‌شود. این بخش به‌خوبی می‌داند که تنها یک صفحه نمایش در مقابل شما قرار دارد و هیچ شریک عاطفی واقعی در کار نیست. از سوی دیگر، سیستم غدد درون‌ریز نیز بیکار نمی‌نشیند؛ همزمان با دوپامین، هورمون استرس یعنی کورتیزول را ترشح می‌کند تا به این تناقض پایان دهد. حاصل این درگیری، وضعیتی است که می‌توان آن را «برانگیختگی توأم با سرخوردگی» نامید؛ بدنی که از یک سو به اوج آمادگی رسیده و از سوی دیگر، توسط ذهن آگاه به غیرواقعی‌بودن ماجرا، پس‌رانده می‌شود. پیامد بلندمدت؛ اختلال در پارادایم لذت این جنگ داخلی تنها به یک حس لحظه‌ای گناه ختم نمی‌شود؛ بلکه بستری برای بروز سندرم شرطی‌شدن بصری فراهم می‌آورد: اولاً، مغز شما به گونه‌ای تربیت می‌شود که فقط در برابر محرک‌های اغراق‌آمیز و دیجیتال (با زاویه دوربین و نورپردازی خاص) ترشح دوپامین داشته باشد و نسبت به محرک‌های طبیعی و واقعی، کم‌رنگ‌تر واکنش نشان دهد. ثانیاً، بستر عصبی که برای ثبت خاطرات لذت‌بخش واقعی با شریک زندگی در نظر گرفته شده بود، به‌مرور توسط این خاطرات کاذب و پرشور بصری اشغال می‌شود. در نهایت، این ناهماهنگی به شکل اختلالات سایکوسوماتیک (جسمی-روانی) بروز می‌کند؛ مانند افت ناگهانی میل جنسی در بستر واقعی، اختلال در تمرکز هنگام رابطه، و حتی دشواری در برانگیختگی فیزیولوژیک. در این حالت، بدن دیگر نمی‌داند باید به کدام یک از این دو «واقعیت» پاسخ دهد و این سردرگمی، کیفیت تجربه‌های عاطفی و جنسی اصیل را به شدت تضعیف می‌کند. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
درباره حافظ و غزل او سخن بسیار گفته‌اند؛ شاید بسی بیش از دیگر سخنوران زبان فارسی. علت این امر را می‌توان در اشعار چند پهلو و سرشار از ابهام و رمز و راز او بازجست. از این رو، یکی حافظ را عارفی وارسته می‌نامد که تمامی اشاراتش تأویل عارفانه دارد و دیگری، او را انسانی می‌پندارد که هرلحظه در حال و هوایی متفاوت سیر می‌کند. برخی نیز او را شاعری هنرمند و زیرک دانسته‌اند که تنها به خلق اثری ادبی پرداخته است؛ بی آن که باورهای خود را در آن دخیل کرده باشد. به همین سبب، برای بیشتر ابیات دیوان حافظ، چندین تفسیر و تأویل متناقض و حتی مغایر با یکدیگر ارائه شده و هنوز راه برای تحلیل یا تأویلی دیگر بازمانده است. یکی از دلایل تأویل‌پذیری شعر حافظ، وجود شخصیت های متعددی همچون رند، پیرمغان، ساقی، شیخ، صوفی، محتسب و ... در دیوان اوست که برای برخی از آن‌ها در پاره‌ای از آثار، معادل‌های تاریخی نیز معرفی شده و بعضی پژوهشگران کوشیده‌اند، اثبات کنند که هریک از این شخصیت‌ها در عصر حافظ یا پیش از او، وجود حقیقی و خارجی داشته‌اند. غور در حال و هوای شعر حافظ، این پرسش را به ذهن می‌آورد که آیا می‌توان هریک از این شخصیت‌ها را لایه های پنهان ضمیر حافظ دانست که منِ خودآگاه او بر آن است، تا با شناخت این لایه‌های پنهان ناخودآگاه و ایجاد تعادل و سازگاری میان آن‌ها، به خودشناسی و کمال دست یابد؟ در این پژوهش با بهره‌گیری از دیدگاهی که در روانشناسی تحلیلی درباره صور ازلی ضمیر ناخودآگاه جمعی مطرح شده است، درصدد یافتن پاسخی برای این پرسش بوده‌ایم، تا به افقی نو در تحلیل اشعار حافظ دست یابیم. 👇🏻👇🏻👇🏻
20130515152245-9561-34.pdf
حجم: 256.9K
«لایه های پنهان ضمیر حافظ (تحلیلی تازه از شعر حافظ بر اساس صور ازلی ضمیر ناخودآگاه جمعی)» https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
👆🏻👆🏻👆🏻 زلف آشفته وخوی‌کرده و خندان‌لب و مست پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان نیم‌شب مست به بالین من آمد بنشست روضاتیان و غفوری در مقاله‌ی «لایه‌های پنهان ضمیر حافظ (تحلیلی تازه از شعر حافظ بر اساس صور ازلی ضمیر ناخودآگاه جمعی)» (۱۳۹۱)، ابیات مورد بحث را از منظر ناخودآگاه جمعی یونگ بررسی کرده‌اند: آشفتگی زلف معشوق بر پیچیدگی صفات آنیما و ظهورش با چهره‌های متعدد دلالت دارد. مست‌بودن و صراحی در دست داشتن معشوق، به عالم ناخودآگاه اشاره دارد؛ معشوق آمده است تا خودآگاه شاعر را به عالم ناهشیاری ببرد. دیدار با معشوق، شب‌هنگام است، زیرا عالم ناخودآگاه به دلیل ناشناخته‌بودن تاریک است. همچنین معشوق هنگام خواب بر شاعر پدیدار شده، زیرا صور ازلی در رویاها، اساطیر و قصه‌ها بروز و ظهور پیدا می‌‌کنند. پیرهن‌چاک است؛ گوشه‌ای از حقیقت وجودش را بر شاعر آشکار کرده. غزل‌خوان است؛ الهام‌بخش شعر و غزل شاعر است. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
اَمَل دُنقُل، شاعر مصری، از موضعی نو در سروده‌ای به ماجرای نوح پرداخته است: طوفان نوح آمد شهر کم‌کم غرق می‌شود طوفان نوح آمد و این ترسویان‌اند که سوی کشتی نوح فرار می‌کنند آن‌لحظه من بودم و جوانان شهر که بر مادیان چموش موج‌ها افسار می‌نهند شاید بتوانند وطنشان را از غرق شدن نجات دهند ناگاه ناخدای کشتی ـ پیش از آرامش، صدایم زد: خودت را از شهری که هیچ روحی در آن نیست، نجات بده گفتم: خوشا بحال آنکه نانش را در زمان فراوانی خورد و پشت کردند به او [وطن] در زمان سختی! و سربلندی از آن ماست که ایستادیم (و خداوند ناممان را پاک کرد) و در مقابل ویرانگری خواهیم ایستاد فرار نخواهیم کرد و پناه نخواهیم گرفت آن‌گاه دلم که زخم‌ها آن را بافته بودند و قلبی که کالبدم بر آن لعنت فرستاده بر بقایای شهر آرام خواهد گرفت چون گُلی بر آغل آرام بعد از آنکه به کشتی «نه» گفت و به وطنش عشق ورزید ✍🏻 شاعر، در هیات پسر نوح، نگاهی دیگر به ماجرای نوح را سبب می‌شود؛ «کشتی» در این سروده، نماد پلی است برای مهاجرت و سفر از مبدا سخت به مقصدی رویایی و دل‌انگیز. امل دنقل/فرزند نوح، پشت‌پا به وطن نمی‌زند و مرارت‌های وطن را به جان می‌خرد و ترک میهن نمی‌کند. با نگاه ملی‌میهنی، از شخصیت فرزند نوح قلمروزدایی می‌شود و او در قلمروی جدید از معنا متصور می‌شود. او از عصیانگری بدکار و‌ هرز به میهن‌پرستی یگانه تبدیل می‌گردد. امل دنقل، با اندیشه‌ی انقلابی و روحیه‌ی میهن‌پرستی خویش، در روایت نوح، این‌چنین دست به یک ساختارشکنی عظیم می‌زند. ساختارشکنی دیگر او این است که داستان نوح را از یک «امر قدسی» بدل به ماجرایی ملی‌میهنی می‌کند که می‌توان نگاهی دیگرگونه به آن داشت و‌ می‌توان در آن «اما و اگر» کرد. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
آرام گریه کن که در این شور، بشنوی فریادِ «یا حسینِ» یزیدِ زمانه را https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
آنجا که عشق غزل نیست که حماسه‌یی‌ست، هر چیز را صورت حال باژگونه خواهد بود: زندان باغ آزاده‌مردم است و شکنجه و تازیانه و زنجیر نه وهنی به ساحت آدمی که معیار ارزش های اوست https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
ای قاصد اگر نامه ز دلدار نیاری از بهر تسلی ز زبانش سخنی ساز https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
کودکان چند روز پس از تولد، ظرفیت اندکی برای تمیز میان افراد دارند. آن‌ها در اغلب اوقات به همه‌ی افراد پاسخ یکسان می‌دهند. جذاب‌ترین ژست اولیه‌ی نوزادان، لبخند اجتماعی است. نوزادان تا سه ماهگی به هر چهره‌ای، حتی یک الگوی مقوایی چهره، لبخند می‌زنند. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 روایت بلانشو از «فوکو»؛ معرفی کتابی نادر از دو غول فلسفه فرانسه کتاب «میشل فوکو از نگاه من» اثر موریس بلانشو با ترجمه افشین جهاندیده منتشر شد. بلانشو در این اثر، فوکو را در «فضای ادبی» می‌خواند و آن دوستی را روایت می‌کند که در سکوت و فاصله معنا می‌یابد. این کتاب برای دوستداران فلسفه فرانسه، اثری نادر و ارزشمند است. عصر ایران؛  مریم طرزی- کتاب «میشل فوکو از نگاه من/ فضای ادبی» اثری نادر و بنیادین است که دو چهره‌ی بزرگ فلسفه‌ی فرانسه در قرن بیستم را کنار هم قرار می‌دهد: موریس بلانشو (نویسنده کتاب) و میشل فوکو (که کتاب درباره‌ی او و آثارش نوشته شده است). در حال حاضر این کتاب با ترجمه‌ی افشین جهاندیده و به همت نشر بی‌گاه در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است. این کتاب برای پژوهشگران و خوانندگان فلسفه، به‌ویژه آن‌هایی که با اندیشه‌های فوکو و بلانشو آشنایی دارند، منبع ارزشمندی است. فوکو از نگاه من «میشل فوکو از نگاه من» (Michel Foucault, tel que je l'imagine) اثری است که در آن موریس بلانشو، نویسنده و فیلسوف برجسته‌ی فرانسوی، به‌واسطه‌ی دوستی نزدیک و گفت‌وگوهای عمیقش با میشل فوکو، به کندوکاو در اندیشه‌های او می‌پردازد. این کتاب صرفاً یک نقدِ دانشگاهی نیست، بلکه تلاشی برای درکِ «لحن» و «روحِ» پروژه‌ی فکری فوکو است. از طرفی کتاب حاضر فقط یک ادای احترام ساده نیست؛ بلکه تأملی عمیق است در مفاهیمی همچون سوژه، داستان، صدای خنثی و جایگاه نویسنده که همگی از دغدغه‌های اصلی فلسفه‌ی معاصر فرانسه به شمار می‌روند. موریس بلانشو: نویسنده و مسیر فکری او برای درک این کتاب، باید نویسنده‌ی آن را بشناسیم. موریس بلانشو (۲۰۰۳-۱۹۰۷) یکی از مرموزترین چهره‌های روشنفکری فرانسه است. او رمان‌نویس، منتقد ادبی و فیلسوف بود و آثاری خلق کرد که مرزهای ادبیات، رابطه‌ی نوشتن با مرگ، مفهوم سکوت و غیاب را بررسی می‌کردند. برخلاف فوکو که شخصیتی عمومی و پرحاشیه داشت، بلانشو زندگی‌ای تقریباً گوشه‌گیرانه داشت؛ از مصاحبه و حضور در رسانه‌ها پرهیز می‌کرد. این کناره‌گیری فقط یک ظاهر نبود، بلکه نشان‌دهنده‌ی باور عمیق او بود که نوشتنِ واقعی مستلزم ناپدیدشدن نویسنده است. سبک نگارش او روزبه‌روز غیرشخصی‌تر و «خنثی‌تر» شد تا صدایی از «بیرون» را بازتاب دهد که به هیچ‌کس تعلق ندارد.  انگیزه‌ها و دغدغه‌های بلانشو در نوشتن این کتاب بلانشو هنگام نوشتن این کتاب با پرسشی اساسی روبه‌رو بود: دوستیِ روشنفکری وقتی که عمدتاً در غیاب و فاصله شکل می‌گیرد، چه معنایی دارد؟ رابطه‌ی بلانشو و فوکو بسیار خاص بود. گویا آن‌ها تنها یک بار در سال ۱۹۶۸، در جریان اعتراضات مه ۱۹۶۸ در دانشگاه سوربن، همدیگر را دیده بودند. فوکو در آن لحظه، بلانشو را نشناخت و فقط بعداً فهمید که آن مرد ناشناس که با او حرف زده، چه کسی بوده است. اما برای بلانشو، همین یک دیدار کافی بود تا دوستی‌ای شکل بگیرد که در غیاب و سکوت معنا پیدا می‌کرد. بلانشو در این کتاب تعریف خاصی از دوستی ارائه می‌دهد که ریشه در اندیشه‌ی مونتنی دارد، اما بسیار رادیکال‌تر است. او می‌نویسد: «در این دوستی چیزی است که جرات نمی‌کنم بگویم، اما بی‌گمان ریشه‌ی آن است: ما نه به خاطر داشته‌هایمان، بلکه به خاطر کم‌بودهای مشترک‌مان به سمت یکدیگر کشیده شدیم.» از نظر بلانشو، دوستیِ حقیقی نه بر اشتراک یا هم‌دلی، بلکه بر تشخیصِ یک خلأ و نبودِ مشترک استوار است. به همین دلیل، او جمله‌ی شگفت‌آوری می‌نویسد: «دوستی، رابطه‌ای است بدون وابستگی و بدون نقشه‌کشیدن، اما تمام سادگیِ زندگی در آن نهفته است. این رابطه از طریق درکِ یک «امرِ ناشناخته و مشترک» پیش می‌رود؛ امری که اجازه نمی‌دهد درباره‌ی دوستانمان حرف بزنیم (آن‌ها را تحلیل کنیم)، بلکه تنها ما را قادر می‌سازد که با آن‌ها سخن بگوییم (با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم).»  آیا می‌توان کسی را دوست داشت بدون آنکه هرگز او را واقعا شناخت؟ پاسخ بلانشو در این کتاب، چرخشی رادیکال در مفهوم «دوستی» است. او می‌نویسد: «چیزهایی هست که ما را به دیگران پیوند می‌زند، اما ما باید رابطه‌ی آشنایی را کنار بگذاریم و آن‌ها را چون غریبه‌ای بپذیریم.» به باور بلانشو، اصیل‌ترین شکل دوستی، نه در اشتراک تجربیات یا هم‌اندیشی، بلکه در «به اشتراک گذاشتن یک ناشناختگی مشترک» معنا می‌شود. فاصله نه مانع، بلکه شرط است و این فاصله تنها در لحظه‌ی مرگ فرو می‌ریزد - به همین دلیل است که فقدان فوکو برای بلانشو این‌قدر دردمندانه توصیف می‌شود.