ای قاصد اگر نامه ز دلدار نیاری
از بهر تسلی ز زبانش سخنی ساز
#صائب
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
کودکان چند روز پس از تولد، ظرفیت اندکی برای تمیز میان افراد دارند. آنها در اغلب اوقات به همهی افراد پاسخ یکسان میدهند. جذابترین ژست اولیهی نوزادان، لبخند اجتماعی است. نوزادان تا سه ماهگی به هر چهرهای، حتی یک الگوی مقوایی چهره، لبخند میزنند.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 روایت بلانشو از «فوکو»؛ معرفی کتابی نادر از دو غول فلسفه فرانسه
کتاب «میشل فوکو از نگاه من» اثر موریس بلانشو با ترجمه افشین جهاندیده منتشر شد. بلانشو در این اثر، فوکو را در «فضای ادبی» میخواند و آن دوستی را روایت میکند که در سکوت و فاصله معنا مییابد. این کتاب برای دوستداران فلسفه فرانسه، اثری نادر و ارزشمند است.
عصر ایران؛ مریم طرزی- کتاب «میشل فوکو از نگاه من/ فضای ادبی» اثری نادر و بنیادین است که دو چهرهی بزرگ فلسفهی فرانسه در قرن بیستم را کنار هم قرار میدهد: موریس بلانشو (نویسنده کتاب) و میشل فوکو (که کتاب دربارهی او و آثارش نوشته شده است).
در حال حاضر این کتاب با ترجمهی افشین جهاندیده و به همت نشر بیگاه در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است.
این کتاب برای پژوهشگران و خوانندگان فلسفه، بهویژه آنهایی که با اندیشههای فوکو و بلانشو آشنایی دارند، منبع ارزشمندی است.
فوکو از نگاه من
«میشل فوکو از نگاه من» (Michel Foucault, tel que je l'imagine) اثری است که در آن موریس بلانشو، نویسنده و فیلسوف برجستهی فرانسوی، بهواسطهی دوستی نزدیک و گفتوگوهای عمیقش با میشل فوکو، به کندوکاو در اندیشههای او میپردازد.
این کتاب صرفاً یک نقدِ دانشگاهی نیست، بلکه تلاشی برای درکِ «لحن» و «روحِ» پروژهی فکری فوکو است.
از طرفی کتاب حاضر فقط یک ادای احترام ساده نیست؛ بلکه تأملی عمیق است در مفاهیمی همچون سوژه، داستان، صدای خنثی و جایگاه نویسنده که همگی از دغدغههای اصلی فلسفهی معاصر فرانسه به شمار میروند.
موریس بلانشو: نویسنده و مسیر فکری او
برای درک این کتاب، باید نویسندهی آن را بشناسیم. موریس بلانشو (۲۰۰۳-۱۹۰۷) یکی از مرموزترین چهرههای روشنفکری فرانسه است.
او رماننویس، منتقد ادبی و فیلسوف بود و آثاری خلق کرد که مرزهای ادبیات، رابطهی نوشتن با مرگ، مفهوم سکوت و غیاب را بررسی میکردند.
برخلاف فوکو که شخصیتی عمومی و پرحاشیه داشت، بلانشو زندگیای تقریباً گوشهگیرانه داشت؛ از مصاحبه و حضور در رسانهها پرهیز میکرد.
این کنارهگیری فقط یک ظاهر نبود، بلکه نشاندهندهی باور عمیق او بود که نوشتنِ واقعی مستلزم ناپدیدشدن نویسنده است.
سبک نگارش او روزبهروز غیرشخصیتر و «خنثیتر» شد تا صدایی از «بیرون» را بازتاب دهد که به هیچکس تعلق ندارد.
انگیزهها و دغدغههای بلانشو در نوشتن این کتاب
بلانشو هنگام نوشتن این کتاب با پرسشی اساسی روبهرو بود: دوستیِ روشنفکری وقتی که عمدتاً در غیاب و فاصله شکل میگیرد، چه معنایی دارد؟
رابطهی بلانشو و فوکو بسیار خاص بود. گویا آنها تنها یک بار در سال ۱۹۶۸، در جریان اعتراضات مه ۱۹۶۸ در دانشگاه سوربن، همدیگر را دیده بودند.
فوکو در آن لحظه، بلانشو را نشناخت و فقط بعداً فهمید که آن مرد ناشناس که با او حرف زده، چه کسی بوده است.
اما برای بلانشو، همین یک دیدار کافی بود تا دوستیای شکل بگیرد که در غیاب و سکوت معنا پیدا میکرد.
بلانشو در این کتاب تعریف خاصی از دوستی ارائه میدهد که ریشه در اندیشهی مونتنی دارد، اما بسیار رادیکالتر است. او مینویسد:
«در این دوستی چیزی است که جرات نمیکنم بگویم، اما بیگمان ریشهی آن است: ما نه به خاطر داشتههایمان، بلکه به خاطر کمبودهای مشترکمان به سمت یکدیگر کشیده شدیم.»
از نظر بلانشو، دوستیِ حقیقی نه بر اشتراک یا همدلی، بلکه بر تشخیصِ یک خلأ و نبودِ مشترک استوار است.
به همین دلیل، او جملهی شگفتآوری مینویسد:
«دوستی، رابطهای است بدون وابستگی و بدون نقشهکشیدن، اما تمام سادگیِ زندگی در آن نهفته است. این رابطه از طریق درکِ یک «امرِ ناشناخته و مشترک» پیش میرود؛ امری که اجازه نمیدهد دربارهی دوستانمان حرف بزنیم (آنها را تحلیل کنیم)، بلکه تنها ما را قادر میسازد که با آنها سخن بگوییم (با آنها ارتباط برقرار کنیم).»
آیا میتوان کسی را دوست داشت بدون آنکه هرگز او را واقعا شناخت؟
پاسخ بلانشو در این کتاب، چرخشی رادیکال در مفهوم «دوستی» است.
او مینویسد: «چیزهایی هست که ما را به دیگران پیوند میزند، اما ما باید رابطهی آشنایی را کنار بگذاریم و آنها را چون غریبهای بپذیریم.» به باور بلانشو، اصیلترین شکل دوستی، نه در اشتراک تجربیات یا هماندیشی، بلکه در «به اشتراک گذاشتن یک ناشناختگی مشترک» معنا میشود.
فاصله نه مانع، بلکه شرط است و این فاصله تنها در لحظهی مرگ فرو میریزد - به همین دلیل است که فقدان فوکو برای بلانشو اینقدر دردمندانه توصیف میشود.
چالش ادای احترام پس از مرگ
مرگ فوکو در سال ۱۹۸۴، بلانشو را با دوراهی روبهرو کرد: اگر دوستیِ واقعی به سکوت و دوری نیاز دارد، چگونه میتوان پس از مرگِ یک دوست، بدون خیانت به او، او را گرامی داشت؟
بلانشو ظاهراً این مقاله را همچون «هدیهای پس از مرگ» برای فوکو در نظر گرفت؛ سخنی که نمیخواهد جایگزینِ دیگری شود، بلکه تلاش میکند پژواکِ صدای او باشد.
پدرو دِ سوزا (Pedro de Souza)، منتقد برزیلی، اشاره میکند که بلانشو در این مقاله لحنی خاص دارد که آمیزهای است از «تردیدِ هیجانانگیز» و تحسینی عمیق.
«گفتار پیامبرانه»
در برخی تحلیل ها و نقدها، بلانشو در مواجهه با فوکو، بهمثابه یک «پیامبر» توصیف می شود.
اما پیامبر در اینجا به معنای پیشگویی آینده نیست، بلکه به مفهوم بلانشویی آن است: گفتاری که زمان حال را متزلزل میکند، ما را در برابر «صدای» بینهایتِ زبان رها میسازد و به جای ارائهی حقیقت، ما را در «بیابانِ زبان» سرگردان میکند.
این متن صرفاً یک تحلیل دانشگاهی نیست؛ بلکه کوششی است برای بازتاباندن صدای فوکو از خلال صدای خودش، با همان مکثها و تردیدهایی که در آثار فوکو دیده میشود.
خطرِ ناپدیدشدنِ نویسنده
یکی از مهمترین چالشهای بلانشو در این نوشته، این است که صدای خودش را به خطر میاندازد تا صدای دیگری را بازتاب دهد.
او نمیخواهد خوانش خودش را تحمیل کند، بلکه میخواهد اندیشهی دیگری در او ساکن شود. همانگونه که خودش در آثار پیشینش نظریهپردازی کرده بود:
«آنچه در نویسنده سخن میگوید، این است که او دیگر خودش نیست، دیگر هیچکس نیست: نه امرِ جهانی، بلکه گمنامی، خنثی، بیرون.»
بلانشو در نوشتنِ دربارهی فوکو، خودش را در معرض همان ناپدیدشدنِ سوژهای قرار میدهد که خودش آن را کاویده است.
او فوکو را «بهمثابه ادبیات» میخواند؛ یعنی بهعنوان فضایی که سوژه در آن محو میشود تا صدایی غیرشخصی پدید آید.
از نگاه این منتقد برزیلی بلانشو در کتابش، فوکو را نه بهعنوان یک فیلسوف نظامساز، بلکه بهعنوان نویسندهای در «فضای ادبی» میخواند که زبانش همواره در حال گریز از تفسیر و معناست.
بلانشو خود، اندیشهی فوکو را «فراخوانی به فضای بیرون» میخواند؛ جایی که زبان از اسارت سوژه و هویت فردی آزاد میشود و در بازی ناشناختهای از گفتار و غیاب غوطه میخورد.
او فوکو را نه فیلسوفی که پاسخ نهایی داده، بلکه اندیشمند بیقرار و همیشه در سفر در میان شکافهای دانش و قدرت به تصویر میکشد.
مسالهی کلیتِ آثار یک نویسنده
بلانشو در این مقاله به تمام کتابهای مهم فوکو سر میزند – از «نظمِ اشیا» و «دیرینهشناسی دانش» گرفته تا «مراقبت و تنبیه» – اما هیچگاه تلاش نمیکند تفسیری نهایی و یکپارچه از آنها ارائه دهد.
برعکس، او بر ناپذیرفتنی بودنِ تقلیلِ فوکو به یک نظامِ فکریِ واحد تأکید میکند.
این رویکرد با روشِ رایجِ دانشگاهی که میخواهد اندیشهی یک نویسنده را نظاممند کند، تفاوت اساسی دارد.
بلانشو از اینکه فوکو را تبدیل به «موضوع» یا «مطالعهای» برای خود کند، خودداری میورزد و بر فاصلهای پافشاری میکند که امکانِ یک مواجههی واقعی را فراهم میآورد.
درونمایهی اصلی مقاله: بلانشو دربارهی فوکو چه میگوید؟
در این مقاله، بلانشو به مهمترین کتابهای فوکو میپردازد و دغدغهی اصلی آنها را برجسته میکند.
اهمیت فوکو را در این میداند که او راهِ ساختارگرایی را ادامه داد، حتی زمانی که این جریان رو به افول بود.
بر بزرگترین دستاورد فوکو تأکید میگذارد: بهنظر میرسد فوکو سوژه را از تاریخ حذف کرده، یا دستکم آن را به جایگاهی حاشیهای تنزل داده تا سخن، گفتمان و سازوکارهای قدرت جایگزین آن شوند.
به گفتهی برخی خوانندگان، بلانشو در این کتاب با «شفافیتی قابلتوجه» مینویسد و کتاب را «سریع و لذتبخش» میکند، حتی برای کسانی که با آثار فوکو آشنایی چندانی ندارند.
سخن پایانی: کتابی دربارهی حضورِ ناممکن
«میشل فوکو از نگاه من » بسیار فراتر از یک ادای احترام یا یک تحلیلِ ساده است.
این کتاب در واقع تأملی است بر امکانِ سخنگفتن دربارهی دیگری، بر مرزهای گفتار و بر آنچه در دوستی در برابر هر بیانی مقاومت میکند.
بلانشو در این مقاله به کشمکشهایی میپردازد که درونِ نوشتهی او جریان دارند:
ستایش و در عین حال فاصلهگیری،
میل به گفتنِ دیگری و همزمان ناتوانی در چنگزدنِ او، صدای شخصی و محو شدنِ سوژه، وفاداری به دوستیِ درگذشته و خیانتِ ناگزیری که هر سخنی دربارهی او به همراه دارد.
شاید به همین دلیل باشد که بلانشو مقالهاش را با جملهای متناقضگونه به پایان میبرد که بهخوبی خلاصهی تمام کتاب است:
«ای دوستان من، دوستی وجود ندارد.»
این کتاب برای هر کسی که میخواهد فلسفهی معاصر فرانسه را عمیقتر بفهمد، و بهویژه برای کسانی که میخواهند بدانند چگونه دو اندیشمند بزرگِ قرن بیستم، با وجود فاصله و سکوت، گفتوگویی زیرزمینی را ادامه دادند که هنوز هم برای ما معنا دارد، اثری ضروری است.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 پایان توهم خودبزرگبینی نسل پرادعا و دوستنداشتنی؛ تاریخ از شما به نیکی یاد خواهد کرد؟
حسین باقرشاهی
تیم ملی ایران مجددا حذف شد؛ خبری کوتاه و تکراری، اما این بار حذف تیم ملی ایران احتمالا پایان یک نسل پرادعاست، نسلی که سالهاست با موضعگیری و مصاحبههای بیجا از یک نسل محبوب به یک نسل منفور تبدیل شده است. دستاورد این نسل از چند دوره حضور در جام جهانی چه بود؟ باید بگوییم نه تنها دستاورد مثبتی وجود نداشته بلکه دستاورد منفی هم رقم خورده است. حالا تیم ملی حمایت بخشی از جامعه را هم از دست داده است و برای بازگشت به ریشههای خود باید هویتش را مجددا تعریف کند.
طرفداری | جام جهانی 2014 را به یاد دارید؟ 2018 را چطور؟ قبل از آن را چطور؟ جامهای جهانی 1978، 1998 و 2006؟ حستان در این تورنمنتهای بزرگ ملی چه بود؟ چیزی جز موفقیت برای ایران؟ چیزی جز استرس و اضطراب تا آخرین لحظه برای لمس رویاها و تحقق خواستهها؟ حالا جامهای جهانی 2022 و 2026 را هم قطعا به یاد دارید؛ حستان چطور بود؟ همین چند سوال کافی است تا متوجه تغییر روندی درونتان شوید که ناراحتکننده است.
وقتی سال 2014 به جام جهانی رسیدیم، همینکه پس از سالها دوباره در این آوردگاه بزرگ بودیم، بس بود. هرچند جدال نزدیک با آرژانتین باعث رویاپردازی شد. در سال 2018 رویاهایمان پس از پیروزی در بازی اول برابر مراکش و مساوی مقابل پرتغال نزدیکتر به نظر میرسید. اما شاید اشتباه میکردیم. شاید اول باید ظرفیت آدمها را میدیدیدم و پس از آن شروع به بالا بردن بازیکنانی میکردیم که بارها و بارها در امتحانهای مهم رد شدند. بازیکنانی که پول برایشان مهمترین دغدغه است، 1000 میلیارد هم داشته باشند، دنبال چند 10 میلیون بیشتر هستند!
بعد از سال 2018، بازیکنان تیم ملی رویهای اشتباه را در پیش گرفتند. بازیکنانی که روزگاری محبوب مردم بودند، تغییر رویه دادند و با مصاحبههای بیجا و رفتارهای اشتباه، مسیری را پیش گرفتند که یک دریا بین دو جزیره شد؛ یکی جزیره برخی از مردم و دیگری جزیرهای که بازیکنان در آن هستند.
واقعیت امر این است پروپاگاندای رسانههای نزدیک به تیم ملی، یک موضوع را تبدیل به باوری اشتباه کرده است؛
همه مردم، تیم ملی را دوست دارند!
آیا این موضوع باورکردنی است؟ آیا میتوان چشمان خود را روی بخشی از جامعه بست؟ نمیتوانیم درصد بگوییم ولی بدون شک بخشی از جامعه، اگر نگوییم تیم ملی را دوست دارند، حداقل حسی نسبت به آن ندارند. دلیلش هم مشخص است؛ برخی مصاحبهها و رفتارهایی که برخی بازیکنان طی سالهای اخیر داشتند.
بازیکنان تیم ملی پرادعا هستند؛ سال پیش را به یاد دارید؟ به چشمان من و شما زل زدند و مدعی بودند بهترین نسل تاریخ فوتبال ملی ایران هستند! با چه دستاوردی؟ به خاطر صعودهای متوالی از مرحله گروهی جام جهانی یا قهرمانیهای پشت سر هم در جام ملتهای آسیا؟ به خاطر کدامشان شما بهترین نسل تاریخ فوتبال ملی ایران هستید؟ نسلی که قهرمان جام ملتهای آسیا شد باید چه بگوید؟
مگر فقط به ادعا و حرف زدن است؟ این نسل تیم ملی تمام شد اما هیچوقت یاد نگرفت حرفش را در زمین بزند، هیچوقت یاد نگرفت در انتها نتایج و کارنامه هستند که بیانگر کیفیت عملکرد شما خواهند بود، نه حرف زدن با خبرنگاران.
قطعا باید به اینفانتینو ایراد گرفت که حریف آمریکا نمیشود و فوتبال را سیاسی کرده ولی قبل از اینکه این مسائل پیش بیاید، خود بازیکنان تیم ملی بودند که فوتبال را با سیاست قاطی کردند. خود بازیکنان تیم ملی بودند که عکسهای متعددی از آنها درآمد و ...
نسل فعلی تیم ملی دوستداشتنی بود ولی حالا دوستداشتنی نیست، طی سالها روندی را طی کرد که به این نقطه رسید. نسل فعلی فقط ادعا بود و ادعا، سر بزنگاههای تاریخی به جای آنکه به دنبال حل مشکل باشد، بحث قضا و قدر را وسط کشید. وقتی تیم ملی باخت، همه مقصر شدند جز خود بازیکنان و کادرفنی.
کسی نمیگوید چرا نیوزیلند را نبردید که راحت صعود کنید، کسی نمیگوید چرا پنالتیتان را گل نکردید که ببرید، کسی نمیگوید چرا در جام ملتهای آسیا مقابل ژاپن در سال 2019 همه به سمت داور یورش بردید که آن فاجعه رخ ندهد، کسی نمیگوید چرا از بهانههایمان قویتر نمیشویم، چرا به جای کار درست، همه چیز را به دعا واگذار میکنیم!
خطاب به نسل فعلی باید گفت بدرود، شما پایان نسلی هستید که ادعا داشت ولی کارایی نه، مصاحبههای قشنگ قشنگ داشت ولی نتیجه نه. بروید شاید هویت تیم ملی دوباره بازنگری شود، شاید تیم ملی دوباره همان تیم ملی دوستداشتنی شود که دلمان از صبح بازی برایش شور بزند، بازیکنانش در زمین نتیجه بگیرند و بعد مصاحبه بکنند. تاریخ از تیم ملی فعلی به نیکی یاد نخواهد کرد، نه از لحاظ دستاوردی، نه از لحاظ محبوبیت ...
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 تطور ابژهی نامرئی؛ از اسطورهی «جن» تا فناوری نامرئیسازی انسان در سینمای پل ورهوفن
فیلم «مرد توخالی» (Hollow Man, 2000) به کارگردانی پل ورهوفن، اقتباسی آزاد اما بنیادگرا از رمان کلاسیک هربرت جرج ولز، «مرد نامرئی» (۱۸۹۷) است. داستان درباره دانشمندی به نام سباستین کین است که با موفقیت، سرم نامرئیسازی را روی خود آزمایش میکند، اما در این فرآیند، نه تنها جسم، بلکه وجدان و هویت اخلاقی خود را نیز از دست میدهد. آنچه به عنوان یک پیروزی علمی آغاز میشود، به کابوسی از خشونت، سوءاستفاده از قدرت و فروپاشی روانی بدل میگردد. فیلم، پرسشی بنیادین را به تصویر میکشد: اگر انسان از قید دیدهشدن و نظارت اجتماعی رها شود، آیا همچنان به اخلاقیات پایبند خواهد ماند؟ و آیا علم میتواند بدون تکیه بر فلسفهی اخلاق، جز ویرانی به ارمغان آورد؟
۱. میراث ولز و چرخش ورهوفن
هربرت جرج ولز در رمان خود، «مرد نامرئی» را موجودی تراژیک به تصویر کشید؛ دانشمندی که به دلیل فرمول خود طرد میشود و در انزوا، جنون و سرخوردگی، به جنایت روی میآورد. اما ورهوفن با وفاداری به چارچوب داستان، اما تغییر در روح حاکم بر آن، روایتی مدرنتر و هشداردهندهتر میسازد. در فیلم ورهوفن، نامرئیشدن نه یک نفرین، که حاصل دستاوردی نظامی-علمی است و قهرمان داستان، از همان ابتدا با انگیزههای قدرتطلبانه و خودشیفته گام در این راه میگذارد. بدین ترتیب، سقوط اخلاقی او نه محصول شرایط، که نتیجهی ذات انسانیِ مهارنشده است.
۲. فلسفهی اخلاق و معضل «دیدهنشدن»
در مرکز ثقل روایی فیلم، آزمونی اخلاقی قرار دارد: اگر انسانی بتواند بدون مجازات عمل کند، آیا باز هم نیکوکار خواهد ماند؟ ورهوفن پاسخ صریح خود را در مسیر سقوط سباستین کین به تصویر میکشد.
کین، پس از نامرئیشدن، به سرعت از مرزهای اخلاقی عبور میکند؛ او به حریم خصوصی دیگران تجاوز میکند، همکاران خود را شکنجه میدهد و به خشونتهای جنسی و قتل دست میزند. در اینجا، نامرئیبودن به مثابهی استعارهای از «قدرت مطلق» عمل میکند. نبود نظارت اجتماعی، او را از «انسانی مسئول» به «موجودی غریزی» تنزل میدهد. فیلم به خوبی نشان میدهد که اخلاق، در غیاب چشمهای ناظر و وجدان بیدار، به سرعت رنگ میبازد. بدین ترتیب، «دیدهشدن» نه یک محدودیت، که شرط بنیادین انسانیت و تعهد اخلاقی معرفی میشود.
۳. «جن» در عرصهی کهن و مدرن؛ از خرافه تا علم
مفهوم «جن» در سنتهای اساطیری و دینی، همواره به عنوان موجودی نامرئی، فراطبیعی و مملو از نیرویی سرکش و غیرقابل کنترل شناخته میشده است. جن، فارغ از قوانین طبیعی و محدودیتهای مادی، میتوانست در چشمبرهمزدنی ظاهر یا ناپدید شود و اغلب با نیروهای اهریمنی یا وسوسهانگیز پیوند داشت. در این نگاه کهن، نامرئیبودن یک ویژگی متافیزیکی و گاه شوم بود که از قلمرو انسان عادی خارج میشد.
فیلم «مرد توخالی» با ظرافتی تحسینبرانگیز، این اسطورهی کهن را به عرصهی علم و فناوری وارد میکند. در این بازتعریف مدرن، نامرئیشدن دیگر نه با جادو یا ارتباط با عالم غیب، که با تکنولوژی پیشرفتهی «جابهجایی کوانتومی» و دستکاری در ساختار مولکولی بدن محقق میشود. بدین ترتیب، فیلم «جن» را از قلمروی متافیزیک خارج کرده و به عنوان یک ابژهی علمی-فنی بازنمایی میکند.
اما نکتهی ظریف و هشداردهندهی فیلم این است که این دگردیسی از اسطوره به علم، نه تنها وحشت را نمیزداید، بلکه آن را به شکلی ملموستر و خطرناکتر بازتولید میکند. «جنِ مدرن» (یعنی انسان نامرئیِ علمی) برخلاف جنهای اساطیری، نه از عالم دیگر، که از دل خودِ انسان و با اتکا به پیشرفتترین فناوریها برمیخیزد. او دیگر موجودی فراطبیعی نیست، اما به همان اندازه، بلکه بیش از آن، خطرناک است؛ چراکه اکنون علم، رویای کهنِ قدرتِ بیقید و شرط را به واقعیت تبدیل کرده، اما او را از هرگونه مسئولیت اخلاقی تهی ساخته است. این فیلم نشان میدهد که چگونه یک ابژهی کهن، در بستر علم جدید، به کابوسی واقعیتر و ملموستر بدل میشود؛ کابوسی به نام «انسانِ تهی از اخلاقِ مسلح به فناوری».
۴. بدن بیاندام دلوز؛ مرثیهای برای یک آرمان
در فلسفهی ژیل دلوز، مفهوم «بدن بیاندام» (Body without Organs) به وضعیتی ایدهآل اشاره دارد که در آن بدن از کارکردهای تثبیتشده، هنجارهای زیستی و نظامهای سرکوبگرانه رها میشود تا به بستری برای شدتها، جریانها و دگرگونیهای محض تبدیل گردد. دلوز این رهایی را نه نابودی، که رستگاری و دستیابی به سطحی از هستی فراتر از محدودیتهای ارگانیک میدانست؛ بدنی که به جای انفعال، میدانِ تبلورِ قوههای ناب و خلاقانه است.
فیلم «مرد توخالی» را میتوان مرثیهای برای این آرمان دلوزی به شمار آورد. فرایند نامرئیشدن سباستین کین، در ظاهر، همان «برونریزی» از قیدهای فیزیکی و اجتماعی است؛ او از پوست، استخوان و عضلات رها میشود و به موجودی مجازی و فاقد ساختار ارگانیک بدل میگردد. بدن او به «بدن بیاندام» نزدیک میشود؛ فضایی از شدتهای محض که در آن، قوانین طبیعی و نظارت اجتماعی کارایی خود را از دست میدهند.
اما ورهوفن با نگاهی تراژیک، این وضعیت را به تصویر میکشد: رهایی از اندام و محدودیتهای بدن، در اینجا نه به خلاقیت و تعالی، که به هرجومرج، خودشیفتگی مطلق و ویرانی میانجامد. کین هویت، همدلی و وجدان خود را در میان نیستیِ نامرئی بودن گم میکند. به عبارت دقیقتر، فیلم نشان میدهد که تجسمِ عینی «بدن بیاندام» در جهان مادی، بدون پشتوانهی اخلاقی و خودآگاهی، به فاجعهای اخلاقی و روانی منجر میشود. بنابراین، «مرد توخالی» را میتوان نقدی سوزان بر رؤیای دلوزیِ رهاییِ مطلق از قیدها دانست؛ آن رهایی که در نبود وجدان، تهیترین و سهمگینترین شکلِ ممکن را به خود میگیرد. کین، به جای بدلشدن به «انسانِ شدتها»، به «انسانِ توخالی» مبدل میشود؛ و این، همان مرثیهی تلخی است که فیلم برای ایدهی بدن بیاندام میسراید.
#حسین_جودوی
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 مفهوم «دوستی» از منظر بلانشو
موریس بلانشو در کتاب دوستی (L'Amitié, 1971) این جمله را به پرسش بنیادین فلسفهی خود بدل میکند: «ای دوستان من، هیچ دوستی وجود ندارد.»
تحلیل این جمله از نظرگاه بلانشو، ما را به قلب اندیشهی او درباره امر «خنثی»، مرگ، غیاب و رابطهی بدون تقابل میکشاند. در ادامه، تحلیل مفصل آن را میخوانید.
۱. پارادوکس بنیادین: خطاب به دوستانی که نیستند
همان ابتدا با یک تناقض روبهروییم: گوینده دوستانش را صدا میزند تا به آنها بگوید دوستی وجود ندارد. نزد بلانشو، این پارادوکس ناشی از شوخی یا بازی زبانی نیست، بلکه ساختار خودِ دوستی را آشکار میکند:
· دوستی نه یک پیوند، که یک جدایی است. دوستی حقیقی در گرو نزدیکی و همدلی دائم نیست، بلکه در پذیرش «فاصلهای ناگزیر» میان دو انسان رخ میدهد. اگر کسی ادعا کند دوستش را کاملاً میشناسد یا با او یکی میشود، این همان لحظهای است که دوستی را نابود میکند.
· از این رو، بلانشو میگوید: «باید از دوستی دست کشید تا دوستی ممکن شود.» خطاب «ای دوستان من» گشودگی به سوی دیگری است، اما بلافاصله «هیچ دوستی وجود ندارد» به ما یادآوری میکند که این دیگری را نمیتوان در قالب امنِ «دوست» محصور کرد و در اختیار گرفت.
۲. تجربهی مرگ دیگری: دوستی پس از مرگ
کتاب دوستی بلانشو در سوگ ژرژ باتای نوشته شده است. جملهی «دوستی وجود ندارد» در بستر مرگ دوست معنا مییابد:
· با مرگ دوست، ناگهان «غیابی بیبازگشت» جای حضور او را میگیرد. در این لحظه، ما درمییابیم که دوستی هرگز یک «داشتن» یا «برخورداری» از دیگری نبود. دوست همواره آنکه بود که پیشاپیش در افق مرگ، از ما میگریخت.
· دوستی، رابطه با غایب است. وقتی دوست میمیرد، ما با پوچیِ پیوندهای معمولی مواجه میشویم: دیگر نمیتوانیم پاسخ بشنویم، دیگر تقابلی در کار نیست. اما بلانشو این غیاب را پایان دوستی نمیداند، بلکه گشایش «رابطهای بیطرف و عاری از هرگونه قدرت» میخواند. در این رابطه، دوست به «همصحبت مرده»ای بدل میشود که حضورش در غیابش محسوستر است. جملهی «دوستی وجود ندارد» نه نفی دوستی، بلکه نفی دوستیای است که بر تملک و دوام استوار است.
۳. رابطهی «خنثی»: آن سوی هرگونه دوگانهانگاری
بلانشو دوستی را از قلمرو عواطف شخصی و اخلاق تعارفآمیز بیرون میکشد و به حوزهی «خنثی» میبرد:
· تعلیق «من» و «تو»: در دوستی روزمره، دو «خود» با هم ارتباط دارند. اما در دوستیِ مد نظر بلانشو، رابطه تقدم دارد بر افراد. این رابطه «بیطرف» است، به این معنا که هیچکس در آن فاعل یا مفعول مطلق نیست. دوستی فضایی است که در آن «من» از خود تهی میشود تا پذیرای دیگری باشد، بیآنکه دیگری را به خود فروبکاهد.
· فقدان اشتراک: برخلاف تصور رایج، دوستان «چیز مشترکی» ندارند که آنها را متحد کند. اگر من و دوستم یک ایده، یک هدف یا یک احساس مشترک داشته باشیم، در واقع با آن «چیز» رابطه داریم، نه با خودِ یکدیگر. دوستی حقیقی جایی رخ میدهد که «هیچ چیز مشترکی» در میان نباشد، مگر خودِ این فاصله و جدایی. بلانشو این را «جامعهی آنان که جامعه ندارند» مینامد.
۴. دوستی، قول به عدم تملک
پس چرا بلانشو با این همه اصرار به دوستان خطاب میکند؟ زیرا این خطاب خود یک عمل اخلاقیِ ساده اما رادیکال است:
· خطاب به مثابه پذیرش: وقتی میگویم «ای دوستان من»، پیش از هر معنایی، با گفتن «تو» یا «شما»، دیگری را به رسمیت میشناسم، اما نه به عنوان «مال من»، بلکه به عنوان کسی که همواره از من میگریزد و در همین گریز، دوست میماند.
· دوریِ بیآنکه جدا کند: دوست کسی است که حتی وقتی کنار ماست، فاصلهای دستنایافتنی را حفظ میکند. این فاصله «بیتفاوتی» نیست، بلکه احترامی عمیق به «دیگری بودن» دیگری است. جمله «دوستی وجود ندارد» یعنی: هیچ دوستیای در قالب تملک، اتحاد و شناخت کامل وجود ندارد. و درست به همین دلیل است که هنوز میتوانیم یکدیگر را دوست بنامیم.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal