eitaa logo
Sad Neanderthal
136 دنبال‌کننده
294 عکس
36 ویدیو
47 فایل
پرسه در ادبیات، هنر، فلسفه، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تاریخ و ..................... . دیگر بهار چاره نیست ما ابد خورده‌ایم؛ پس از هر زمستان زمستان دیگری داریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
📝 تطور ابژه‌ی نامرئی؛ از اسطوره‌ی «جن» تا فناوری نامرئی‌سازی انسان در سینمای پل ورهوفن فیلم «مرد توخالی» (Hollow Man, 2000) به کارگردانی پل ورهوفن، اقتباسی آزاد اما بنیادگرا از رمان کلاسیک هربرت جرج ولز، «مرد نامرئی» (۱۸۹۷) است. داستان درباره دانشمندی به نام سباستین کین است که با موفقیت، سرم نامرئی‌سازی را روی خود آزمایش می‌کند، اما در این فرآیند، نه تنها جسم، بلکه وجدان و هویت اخلاقی خود را نیز از دست می‌دهد. آنچه به عنوان یک پیروزی علمی آغاز می‌شود، به کابوسی از خشونت، سوءاستفاده از قدرت و فروپاشی روانی بدل می‌گردد. فیلم، پرسشی بنیادین را به تصویر می‌کشد: اگر انسان از قید دیده‌شدن و نظارت اجتماعی رها شود، آیا همچنان به اخلاقیات پایبند خواهد ماند؟ و آیا علم می‌تواند بدون تکیه بر فلسفه‌ی اخلاق، جز ویرانی به ارمغان آورد؟ ۱. میراث ولز و چرخش ورهوفن هربرت جرج ولز در رمان خود، «مرد نامرئی» را موجودی تراژیک به تصویر کشید؛ دانشمندی که به دلیل فرمول خود طرد می‌شود و در انزوا، جنون و سرخوردگی، به جنایت روی می‌آورد. اما ورهوفن با وفاداری به چارچوب داستان، اما تغییر در روح حاکم بر آن، روایتی مدرن‌تر و هشداردهنده‌تر می‌سازد. در فیلم ورهوفن، نامرئی‌شدن نه یک نفرین، که حاصل دستاوردی نظامی-علمی است و قهرمان داستان، از همان ابتدا با انگیزه‌های قدرت‌طلبانه و خودشیفته گام در این راه می‌گذارد. بدین ترتیب، سقوط اخلاقی او نه محصول شرایط، که نتیجه‌ی ذات انسانیِ مهارنشده است. ۲. فلسفه‌ی اخلاق و معضل «دیده‌نشدن» در مرکز ثقل روایی فیلم، آزمونی اخلاقی قرار دارد: اگر انسانی بتواند بدون مجازات عمل کند، آیا باز هم نیکوکار خواهد ماند؟ ورهوفن پاسخ صریح خود را در مسیر سقوط سباستین کین به تصویر می‌کشد. کین، پس از نامرئی‌شدن، به سرعت از مرزهای اخلاقی عبور می‌کند؛ او به حریم خصوصی دیگران تجاوز می‌کند، همکاران خود را شکنجه می‌دهد و به خشونت‌های جنسی و قتل دست می‌زند. در اینجا، نامرئی‌بودن به مثابه‌ی استعاره‌ای از «قدرت مطلق» عمل می‌کند. نبود نظارت اجتماعی، او را از «انسانی مسئول» به «موجودی غریزی» تنزل می‌دهد. فیلم به خوبی نشان می‌دهد که اخلاق، در غیاب چشم‌های ناظر و وجدان بیدار، به سرعت رنگ می‌بازد. بدین ترتیب، «دیده‌شدن» نه یک محدودیت، که شرط بنیادین انسانیت و تعهد اخلاقی معرفی می‌شود. ۳. «جن» در عرصه‌ی کهن و مدرن؛ از خرافه تا علم مفهوم «جن» در سنت‌های اساطیری و دینی، همواره به عنوان موجودی نامرئی، فراطبیعی و مملو از نیرویی سرکش و غیرقابل کنترل شناخته می‌شده است. جن، فارغ از قوانین طبیعی و محدودیت‌های مادی، می‌توانست در چشم‌برهم‌زدنی ظاهر یا ناپدید شود و اغلب با نیروهای اهریمنی یا وسوسه‌انگیز پیوند داشت. در این نگاه کهن، نامرئی‌بودن یک ویژگی متافیزیکی و گاه شوم بود که از قلمرو انسان عادی خارج می‌شد. فیلم «مرد توخالی» با ظرافتی تحسین‌برانگیز، این اسطوره‌ی کهن را به عرصه‌ی علم و فناوری وارد می‌کند. در این بازتعریف مدرن، نامرئی‌شدن دیگر نه با جادو یا ارتباط با عالم غیب، که با تکنولوژی پیشرفته‌ی «جابه‌جایی کوانتومی» و دستکاری در ساختار مولکولی بدن محقق می‌شود. بدین ترتیب، فیلم «جن» را از قلمروی متافیزیک خارج کرده و به عنوان یک ابژه‌ی علمی-فنی بازنمایی می‌کند. اما نکته‌ی ظریف و هشداردهنده‌ی فیلم این است که این دگردیسی از اسطوره به علم، نه تنها وحشت را نمی‌زداید، بلکه آن را به شکلی ملموس‌تر و خطرناک‌تر بازتولید می‌کند. «جنِ مدرن» (یعنی انسان نامرئیِ علمی) برخلاف جن‌های اساطیری، نه از عالم دیگر، که از دل خودِ انسان و با اتکا به پیشرفت‌ترین فناوری‌ها برمی‌خیزد. او دیگر موجودی فراطبیعی نیست، اما به همان اندازه، بلکه بیش از آن، خطرناک است؛ چراکه اکنون علم، رویای کهنِ قدرتِ بی‌قید و شرط را به واقعیت تبدیل کرده، اما او را از هرگونه مسئولیت اخلاقی تهی ساخته است. این فیلم نشان می‌دهد که چگونه یک ابژه‌ی کهن، در بستر علم جدید، به کابوسی واقعی‌تر و ملموس‌تر بدل می‌شود؛ کابوسی به نام «انسانِ تهی از اخلاقِ مسلح به فناوری». ۴. بدن بی‌اندام دلوز؛ مرثیه‌ای برای یک آرمان در فلسفه‌ی ژیل دلوز، مفهوم «بدن بی‌اندام» (Body without Organs) به وضعیتی ایده‌آل اشاره دارد که در آن بدن از کارکردهای تثبیت‌شده، هنجارهای زیستی و نظام‌های سرکوبگرانه رها می‌شود تا به بستری برای شدت‌ها، جریان‌ها و دگرگونی‌های محض تبدیل گردد. دلوز این رهایی را نه نابودی، که رستگاری و دستیابی به سطحی از هستی فراتر از محدودیت‌های ارگانیک می‌دانست؛ بدنی که به جای انفعال، میدانِ تبلورِ قوه‌های ناب و خلاقانه است.
فیلم «مرد توخالی» را می‌توان مرثیه‌ای برای این آرمان دلوزی به شمار آورد. فرایند نامرئی‌شدن سباستین کین، در ظاهر، همان «برون‌ریزی» از قیدهای فیزیکی و اجتماعی است؛ او از پوست، استخوان و عضلات رها می‌شود و به موجودی مجازی و فاقد ساختار ارگانیک بدل می‌گردد. بدن او به «بدن بی‌اندام» نزدیک می‌شود؛ فضایی از شدت‌های محض که در آن، قوانین طبیعی و نظارت اجتماعی کارایی خود را از دست می‌دهند. اما ورهوفن با نگاهی تراژیک، این وضعیت را به تصویر می‌کشد: رهایی از اندام و محدودیت‌های بدن، در اینجا نه به خلاقیت و تعالی، که به هرج‌ومرج، خودشیفتگی مطلق و ویرانی می‌انجامد. کین هویت، همدلی و وجدان خود را در میان نیستیِ نامرئی بودن گم می‌کند. به عبارت دقیق‌تر، فیلم نشان می‌دهد که تجسمِ عینی «بدن بی‌اندام» در جهان مادی، بدون پشتوانه‌ی اخلاقی و خودآگاهی، به فاجعه‌ای اخلاقی و روانی منجر می‌شود. بنابراین، «مرد توخالی» را می‌توان نقدی سوزان بر رؤیای دلوزیِ رهاییِ مطلق از قیدها دانست؛ آن رهایی که در نبود وجدان، تهی‌ترین و سهمگین‌ترین شکلِ ممکن را به خود می‌گیرد. کین، به جای بدل‌شدن به «انسانِ شدت‌ها»، به «انسانِ توخالی» مبدل می‌شود؛ و این، همان مرثیه‌ی تلخی است که فیلم برای ایده‌ی بدن بی‌اندام می‌سراید. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 مفهوم «دوستی» از منظر بلانشو موریس بلانشو در کتاب دوستی (L'Amitié, 1971) این جمله را به پرسش بنیادین فلسفه‌ی خود بدل می‌کند: «ای دوستان من، هیچ دوستی وجود ندارد.» تحلیل این جمله از نظرگاه بلانشو، ما را به قلب اندیشه‌ی او درباره امر «خنثی»، مرگ، غیاب و رابطه‌ی بدون تقابل می‌کشاند. در ادامه، تحلیل مفصل آن را می‌خوانید. ۱. پارادوکس بنیادین: خطاب به دوستانی که نیستند همان ابتدا با یک تناقض روبه‌روییم: گوینده دوستانش را صدا می‌زند تا به آن‌ها بگوید دوستی وجود ندارد. نزد بلانشو، این پارادوکس ناشی از شوخی یا بازی زبانی نیست، بلکه ساختار خودِ دوستی را آشکار می‌کند: · دوستی نه یک پیوند، که یک جدایی است. دوستی حقیقی در گرو نزدیکی و هم‌دلی دائم نیست، بلکه در پذیرش «فاصله‌ای ناگزیر» میان دو انسان رخ می‌دهد. اگر کسی ادعا کند دوستش را کاملاً می‌شناسد یا با او یکی می‌شود، این همان لحظه‌ای است که دوستی را نابود می‌کند. · از این رو، بلانشو می‌گوید: «باید از دوستی دست کشید تا دوستی ممکن شود.» خطاب «ای دوستان من» گشودگی به سوی دیگری است، اما بلافاصله «هیچ دوستی وجود ندارد» به ما یادآوری می‌کند که این دیگری را نمی‌توان در قالب امنِ «دوست» محصور کرد و در اختیار گرفت. ۲. تجربه‌ی مرگ دیگری: دوستی پس از مرگ کتاب دوستی بلانشو در سوگ ژرژ باتای نوشته شده است. جمله‌ی «دوستی وجود ندارد» در بستر مرگ دوست معنا می‌یابد: · با مرگ دوست، ناگهان «غیابی بی‌بازگشت» جای حضور او را می‌گیرد. در این لحظه، ما درمی‌یابیم که دوستی هرگز یک «داشتن» یا «برخورداری» از دیگری نبود. دوست همواره آن‌که بود که پیشاپیش در افق مرگ، از ما می‌گریخت. · دوستی، رابطه با غایب است. وقتی دوست می‌میرد، ما با پوچیِ پیوندهای معمولی مواجه می‌شویم: دیگر نمی‌توانیم پاسخ بشنویم، دیگر تقابلی در کار نیست. اما بلانشو این غیاب را پایان دوستی نمی‌داند، بلکه گشایش «رابطه‌ای بی‌طرف و عاری از هرگونه قدرت» می‌خواند. در این رابطه، دوست به «هم‌صحبت مرده»ای بدل می‌شود که حضورش در غیابش محسوس‌تر است. جمله‌ی «دوستی وجود ندارد» نه نفی دوستی، بلکه نفی دوستی‌ای است که بر تملک و دوام استوار است. ۳. رابطه‌ی «خنثی»: آن سوی هرگونه دوگانه‌انگاری بلانشو دوستی را از قلمرو عواطف شخصی و اخلاق تعارف‌آمیز بیرون می‌کشد و به حوزه‌ی «خنثی» می‌برد: · تعلیق «من» و «تو»: در دوستی روزمره، دو «خود» با هم ارتباط دارند. اما در دوستیِ مد نظر بلانشو، رابطه تقدم دارد بر افراد. این رابطه «بی‌طرف» است، به این معنا که هیچ‌کس در آن فاعل یا مفعول مطلق نیست. دوستی فضایی است که در آن «من» از خود تهی می‌شود تا پذیرای دیگری باشد، بی‌آنکه دیگری را به خود فروبکاهد. · فقدان اشتراک: برخلاف تصور رایج، دوستان «چیز مشترکی» ندارند که آن‌ها را متحد کند. اگر من و دوستم یک ایده، یک هدف یا یک احساس مشترک داشته باشیم، در واقع با آن «چیز» رابطه داریم، نه با خودِ یکدیگر. دوستی حقیقی جایی رخ می‌دهد که «هیچ چیز مشترکی» در میان نباشد، مگر خودِ این فاصله و جدایی. بلانشو این را «جامعه‌ی آنان که جامعه ندارند» می‌نامد. ۴. دوستی، قول به عدم تملک پس چرا بلانشو با این همه اصرار به دوستان خطاب می‌کند؟ زیرا این خطاب خود یک عمل اخلاقیِ ساده اما رادیکال است: · خطاب به مثابه پذیرش: وقتی می‌گویم «ای دوستان من»، پیش از هر معنایی، با گفتن «تو» یا «شما»، دیگری را به رسمیت می‌شناسم، اما نه به عنوان «مال من»، بلکه به عنوان کسی که همواره از من می‌گریزد و در همین گریز، دوست می‌ماند. · دوریِ بی‌آنکه جدا کند: دوست کسی است که حتی وقتی کنار ماست، فاصله‌ای دست‌نایافتنی را حفظ می‌کند. این فاصله «بی‌تفاوتی» نیست، بلکه احترامی عمیق به «دیگری بودن» دیگری است. جمله «دوستی وجود ندارد» یعنی: هیچ دوستی‌ای در قالب تملک، اتحاد و شناخت کامل وجود ندارد. و درست به همین دلیل است که هنوز می‌توانیم یکدیگر را دوست بنامیم. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رو حس ناسیونالیستی این پست رو نذاشتم. می‌توان به مسائل دیگری هم اندیشید با توجه به این کلیپ. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
https://meet.google.com/pty-uwnr-mwt برای شرکت در نشست زیر، در موعد مقرر به لینک فوق مراجعه بفرمایید. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
زندگی یک رمان عشقی نیست زندگی کارگاه نجار است که در آن ابلهان ناوارد هرچه در ساختند دیوار است https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
کریشتوف کیشلوفسکی در کتاب «من، کیشلوفسکی» می‌گوید: «شاید بهتر باشد آدم رنج بکشد تا رنج نکشد.» او شهرت را ابزاری برای تسهیل کارهای آدمی می‌داند. اما سپس در اینکه آیا تسهیل‌شدن همه‌ی امور بواسطه‌ی برخورداری از پول و شهرت خوب است، تشکیک وارد می‌کند. کیشلوفسکی، رنج را سازنده‌ی جوهره‌ی انسانی می‌داند و معتقد است انسان برخوردار، غالبا از رنج هم‌نوعان خود فارغ است. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
«وقتی محیط به اندازه‌ی کافی خوب نیست، فرد یاد می‌گیرد دوام بیاورد، نه زندگی کند.» وینیکات، روانشناس انگلیسی، پرده از واقعیتی تلخ برمی‌دارد؛ آدمی در محیط نامساعد، از تمدن به بربریت روی می‌آورد. زمانی که فرد در شرایط محیطی ناسالم (معیشت بد، فساد سیستماتیک، ناشایسته سالاری و غیره) قرار می‌گیرد، گویی در وضعیتی همواره بحرانی است که با «زیستن» در معنای متعالی آن فرسنگ‌ها فاصله دارد. انسانی که همواره در آستانه‌ی بقا قرار دارد، مدام در وضعیتی هشدارگون خود را می‌بیند و در این وضعیت، هر رفتاری از سمت دیگران را با دیده‌ی شک و تردید و با احتمال خطر رصد می‌کند. سال‌هاست با خود می‌گویم چرا مردم ایران اینگونه به جان هم افتاده‌اند و هر یک تنها به نفع فردی می‌اندیشند، فارغ از آن دورنگری که نفع فردی را تنها در راستای منفعت جمع متصور می‌داند! به‌نظر در کنار بسیاری از دلایل دیگر - که در این‌جا مجال توضیح نیست - این سخن وینیکات می‌تواند تلنگری اساسی باشد. ما، در محیطی همواره پرتنش قرار داریم. این محیط پرتنش با آمال زندگی متمدنانه که همواره سعی می‌کند در جهت آسودگی و امنیت انسان قدم‌ بردارد، سازگار نیست. شاید، ما مردم، آن‌قدر که خود و یکدیگر را مقصر می‌دانیم هم مقصر نیستیم. شاید باید، انگشت اتهام را به سویی دیگر بچرخانیم و یکدیگر را نه به‌عنوان رقیب در عرصه‌ی بقا، که به‌چشم هم‌دردانی در زمانی سخت تلقی کنیم. ما «ایرانیان»، در عصر تمدن و انسان‌گرایی و در زمانه‌ی ترویج «فردیت» و «زیست متعالی»، دغدغه‌ی نان داریم اگر با نانوا دستمان در یک کاسه نباشد! https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
در سال ۱۹۵۷، کارل پی. اشمیت، یکی از شناخته‌شده‌ترین مارشناسان امریکا، هنگام بررسی یک مار بومسلنگ توسط همان مار گزیده شد. او به‌جای رفتن به شفاخانه، وضعیت خود را جدی نگرفت و با باور این‌که زهر مار توان مرگبار ندارد، به خانه رفت و شروع به ثبت جزئیات علایم بدن خود در دفترچه یادداشتش کرد. او طی ۲۴ ساعت بعد، تغییرات جسمی خود مانند تب، لرزه، خونریزی از بینی و لثه و ضعف عمومی را دقیق یادداشت نمود. با پیشرفت زهر، وضعیت او به‌شدت وخیم شد و سرانجام روز بعد جان خود را از دست داد. یادداشت‌های او بعدها به‌عنوان یکی از نادرترین گزارش‌های مستقیم از تأثیر زهر مار در تاریخ علم شناخته شد و هنوز هم در تحقیقات زهرشناسی مورد استفاده قرار می‌گیرد. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 تفاوت ایدئالیسم و ماتریالیسم ایدئالیسم: فلسفه‌ای که سرمنشا آن افلاطون است و بر این باور است که ایده‌هایی خارج از جهان مادی وجود دارند. منظور از ایده‌ها، مفاهیمی نظیر «زیبایی»، «عدالت» و نظایر این‌ها بود که فرد باید در زندگی به دنبال آن‌ها می‌گشت، هرچند شکل مطلوب و کامل آن هرگز در حیات مادی به کف نمی‌آید. ماتریالیسم: در تقابل با ایدئالیسم است. ماتریالیسم معتقد است تنها چیزی که وجود دارد ماده است و در خارج از جهان مادی، هیچ جهان ایدئالی که از عالم فیزیکی فراتر باشد، قرار ندارد. https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
«نخستین رنج‌ها، مثل نخستین عشق تکرار نمی‌شوند و خدا را شکر که تکرار نمی‌شوند!» https://eitaa.com/Sad_Neanderthal