ما باهم فرق داریم؛
من برای روز رند سال هیچ پلنی نمیریزم، صبر میکنم ببینم خدا برام چه پلن خاصی ریخته توی این روز.
پشت وانت نوشته بود:
«نه هر قصاب ماهر میکند پوست
نه هر نان و نمک خور میشود دوست»
「خوشحالی فروشی ساکورا」
ما باهم فرق داریم؛ من برای روز رند سال هیچ پلنی نمیریزم، صبر میکنم ببینم خدا برام چه پلن خاصی ریخت
باید همیشه همینکارو میکردم، چقدر روز خوب و پرباری بود. ✨
اول از همه، رفته بودم پیش عمو دکتر مهربون.
خیلی جالبه، بهترین منشیای که توی عمرم دیدم (تنها منشی خوش اخلاق و صبوری که توی کل عمرم دیدم) برای بهترین دکتریه که توی عمرم دیدم.
بهش از نقل یکی دیگه گفتم: گفتن فلان چیزو برام بنویسین چون از نظر فیزیکی ضعیفم.
گفت: خب چون فیزیک میخونی گفته فیزیکی ضعیفی...🤣
دوم اینکه یکوچولو به خاطر اتفاقی ناراحت و توی خودم بودم. رفتم داروخونه دارو بگیرم، با خودم گفتم خب، حالا که اینجام فلان مغازه رو هم ببینم.
بعدش با خودم گفتم خب، من خیلی وقته دلم میخواست شیرانبه رو امتحان کنم.
(بنده متاسفانه با خودم توی خواسته های خودم مشکل دارم، کافیه یچیزی یکوچولو گرون باشه تا به خودم سخت بگیرم...)
و رفتم از پیرمردی که از بچگی ازش بستنی و آبمیوه میخریدیم، شیرانبه خریدم و وااااقعا خوشمزه بود.
و بعد خریدنش با خودم گفتم واقعا نسبت به آبمیوه های دیگه اونقدرا هم گرون نبود. ذهنم اینطوری برای خودم توهم ساخته بود.
و سوم، تا حالا دقت نکرده بودم ولی منی که انقدر مستقلم و خیلی جاها رو تنها میرم، تاحالا بازار قم رو تنها نرفته بودم. همیشه با مامانم رفته بودم.
تجربه جالبی بود، خصوصا وقتی افکارم رو هر موقع مزاحم میشدن بلافاصله خاموش میکردم.
کلللی چیز میز خریدم! از چیزایی برای تزیین دیوار، تا باطری و برچسب.