هدایت شده از 「خوشحالی فروشی ساکورا」
با عبارت «به جهنم.»
شاید مسخره بنظر بیاد، ولی با گفتن همین عبارت به خودم، چیزایی که انگار تمام دلیل من برای زنده موندن بودن و دقیقا همونا توی منگنه گذاشته بودنم رو ایگنور کردم و جوری رفتار کردم انگار نه انگار اهمیتی دارن.
اول اینکار باعث شد کمی رها کنم تا بتونم درست فکر کنم. بعدش هم چون هی به خودم گفته بودم ارزشی ندارن، تونستم راحت تر براشون تصمیم بگیرم. ولی پلن کاملی نریختم، و اینجوری بودم که هرچی شد، شد.
انگار وقتی اینجوری بگی، موفق تری.
خیلی وقت پیش و توی همون برهه ای که برخی از شما میدونین، یوقتایی دلم میخواست بدخلقی کنم، دعوا کنم و بگم منم آدمم.
اینکه مدیر گروهم، و هوای همه رو دارم دلیل نمیشه انسان نباشم، کلی مشکل نداشته باشم.
واقعا اون زمان ها درد میکشیدم، خسته بودم. البته کلی رفتار بد هم توی همون تایم نشون دادم که بابتشون شرمندهام.
ولی گاهی واقعا رفتار بقیه باعث میشد فکر کنم نکنه یادشون رفته من یه ربات مدیر گروه نیستم؟
بعد اون همه مدت، شنیدن این حرفا یه بخشی از وجودمو خوشحال کرد.