𓏲 ִֶָ
هــمـسـرم از کـلاس اومـد📚
منم براش یه شربت هِـــ🧃ـل خُنک درست کردم و بعدش ناهــ🥄🍲ــار خوردیم!
⚝ نـاهـار هـاتـون نـوش جـان💞
𓂃 ִֶָ
درسـتـه صـ🌞ـبح تا شـ🌚ـب وقتم و با
مـحـ👦🏼ــمـد میگذرونم،ولی بـهـتره یه
تـایــ⏳ـمـی مـخـتـصِ خودش باشه!
+باید برای بچه وقت گذاشت و بــ🧸ــازی که اون دوست داره رو انجام داد🙂↕️🫶
「- سَــلْــسَــبِــیــل 🌕 -」
آره کار خـــوبـیـه خـلاصه!
ولی سر و کله زدن
با بچه خـــــــــیـلـی ســخــتــه🥴😂
𓂃 ִֶָ
「- سَــلْــسَــبِــیــل 🌕 -」
بِسْمِ رَبِ عَلیْ (علیهالسلام) سال ۱۳۹۹ حدودا ماه آذر بود که حکم انتصاب پدرم اومد و باید میرفت شهر
#پارتـــ دوم
مادرمم که کلی ذوق داشت و ندیده و نشناخته کلی ازش تعریف میکرد😂
منم خب سنم کم بود و ۱۶ سالگی به نظرم سن مناسبی حداقل برای من مناسب ازدواج نبود!
من از زندگی و فراز و نشیبهاش چیزی نمیدوستم...
در ظاهر پخته و بیشتر از سنم میفهمیدم ولی درونم هنوز بچه بود و به اون بلوغ لازم نرسیده بودم!
من مخالفت کردم و گفتم نمیخوام ازدواج کنم!
مامانم گفت بشین سرجات اول برو ببینش بعد نظر بده😂
هیچی دیگه حرف اول و آخر حرف مادرمه توی خونه😂
شبش با زنعموم و دختر و پسر عموم رفتیم بیرون،اون تایم عموم قم نبود.
بعد شام بود صحبت میکردیم و... خلاصه صحبت رفت سمت ازدواج و بابام نه برداشت نه گذاشت گفت کسیم مگه تو رو میاد بگیره؟😂😂😂
گفتم دستت درد نکنه بابایی😂
مگه من چمه؟!😂
... هیچی اون شب نفهمیدم بابام داشت به خواستگارم اشاره میکرد از بس خنگ بودم🤦♀😂 بعدش دیگه بابام برگشت شهرستان و من موندم و مامانم😬
که همش عکس اون آقا پسر و نگاه میکرد و یه ریز تعریف میکرد😂🤦♀
(به قول امروزیا دهنمونُ آسفالت کرده بود😂)
منم خب بی ذوق!
میگفتم درسته خوشگله و خوشتیپه ولی دیگه انقدر تعریف نداره😒
بعدم یه حالت گارد دفاعی هم گرفته بودم که با مامانم مخالفت کنم و پیچم بره کلا داستانو🥴
𝜗ৎ
عُمر،آن بهتر،که در پای
نگار ، آخر شود ... 💔
#مـــحـــبـــوبـــم