#پارتـــ چهارم
نشستیم و مشغول صحبت شدیم
قبلش کلی با بابام و زنعموم حرف زده بودم که چی باید بپرسم و چیا مهمه؟
ببین انقدر آدم بچهای بودم که سوالی که در رابطه با زندگیه خودم از پدر و مادر و زنعموم میپرسیدم😂🤦♀
حالا مبالغه بود یه چنتا سوالم خودم داشتم،زن عموم هم سفارش کرده بود اون میاد تو رو از نزدیک ببینه(چون کرونا بود ماسک میزدیم) ماسکت و بکش پایین نگاهت کنه درست و حسابی😂
مشغول صحبت شدیم،از خودش گفت و شرایطی که داره و به حد و حدود الهی مخصوصا حساس بودن به حرام و حلال!
منم صحبت کردم و جلسه به پایان رسید. ( اصلا هیچــــــــی از صحبتهامون یادم نمیاد،انقدر که استرس داشتم نمیدونستم چی گفت و چی گفتم😂🙁)
ما بلند شدیم که مادرم متوجه شد صحبتهامون تموم شده،خودش و رسوند به ما و پرسید چطور بود؟
آقا داماد گفتن خوب بود الحمدلله
بعد دیگه بایبای کردیم و رفتیم خونه😂
تازه بعدا مامانم عکسمون و نشون داد که کنار هم نشستیم و داریم صحبت میکنیم😂
(اونایی که قم زندگی میکنن،میدونن هر وقت میرین شبستان نجمه خاتون هر جایی و نگاه کنی دیگه کمش یه زوج نشستن دارن پچ پچ میکنن😂😂
دقیقا شبیه اونا شده بودیم چقدر میخندیدم به اون عکس😂🤦♀)
بعد چند روز آقا داماد گفت:
باید یه جلسه دیگه هم صحبت کنیم!
مادرم جلسه اول که تموم شد،گفت چیزی گفتی؟ گفتم چی مثلا؟
گفت آخه یه مدلی بود بعد صحبت کردن!