از غم پر میشم.
فکر نمیکنم چیزی برای ترسیدن وجود داشته باشه؛ جز خودم، جز خودم، جز خودم ..
بعضیها تلاش کردن که جور بقیه رو بکشن.
دیگه جای عکس و پرچمی نمونده
حیف که هر کس جای خودشه ..
قرار گذاشته بودم، بیرون که میرم نمادی همراهم باشه؛ پرچمی، سربندی.
امشب دومین باری بود که چیزی که مال خودم بودو میبخشیدم ..
خانمه خیلی دنبال پرچم بود، نداشتیم.
بهم گفت حداقل مچبند ایرانِتو بده.
گفتم مال خودمه، ولی برای شما ..
باید مرز بین زندگی عادی و غیر عادی رو پیدا کرد. باید فهمید کجا لازمه جنگی بود و کجا اتفاقا درسته رها کرد و به چیزهای دیگه پرداخت. اینم بخشی از جنگه
جنگ یعنی فهمیدن.
جنگ یعنی کار درست.
جنگ یعنی اولویت.
عمهی پیر بابام میگه:
اگه صلوات بفرستی براش خيلی خوبه.
انگار خودش کمک میکنه.
آقا رو میگفت ..