همیشه از شبهای قدر فراریام.
از اینکه قراره چیکار کنم این شبا که قدر یه سالمو بنویسن میترسم
از خودم میترسم.
دیشب یه آقایی با یه ماشین مسی رنگ و مشخصا گران وایساد جلوی ما گفت به من پرچم بدید.
داشتم میدادم. دوتا گرفت. گفت پارچهای نیست؟ اونارو پس گرفتم و گفتم صبر کنید.
رفتم تو اون بلبشو، بستهی پرچمهای پارچهای رو باز کنم بهش بدم
چوبهارو میکشیدم بیرون بدون پارچه درمیومد 😂😂
از اون طرف، خیابون بخاطر این آقا بند اومده بود و بوق پشت بوق منم هول بودم که زودتر بدم یه جوری بسته رو وا کردم همه پرچما ریخت بیرون 😂😂
خلاصه دادم بهش و رفت.
نمیدونم چقد گذشته بود دیدم همون ماشین دوباره جلومونه
وایساده بود اونطرف خیابون.
پیاده شد از خیابون رد شد اومد اینطرف.
جاتون خالی دوتا دیگه پرچم گرفت رفت 😂🤣
« انشاءالله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همهی مردم ایران رواج بدهد. » ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
برام شبیه تموم شدن جنگ بود.
به قدری که برگشتم به زندگی عادی
خطرناکه.
از شعف پُرم ولی از جنگیدن خالی..
لحظه به لحظهی این روزها قابلیت کتاب شدن داره.
خودتون رو مسئول تاریخ بدونید.
مسئول جاری شدن تاریخ، جای دفن شدن.