نشسته بودیم ، اشاره کرد به آسمون و سکوت با این جمله شکست ؛ اون بالا چیکار میکنی خانمم : ))) ؟
فکرشو کن روزت و شروع کردی ..
روزی که نمیدونستی قراره براش نامه بنویسی ، دلتنگش بشی و براش گریه کنی .
وقتی بالشت زیره سرت از اشک خیس شد بدون خاک ، گِل میشد وقتی حضرت رقیهس گریه میکردن ..