ﯾﻪ ﯾﺎﺭﻭﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻤﻮﻧﻮ ﺯﺩ و ﮔﻔﺖ:
ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﺮﺍ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺍﯾﻦ
ﻣﺤﻞ ﯾﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﻣﺠﺎﻧﯽ میساﺯﯾﻢ.
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﯿﻢ ﺷﻤﺎﻡ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺗﻮﺍﻧﺘﻮﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ …
ﺑﺎﺑﺎﻣﻢ ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩ 😅🤣
ﻧﺨﻨﺪ ﺗﻮﺍﻧﻤﻮﻥ ﻫﻤﯿﻦ قدر ﺑﻮﺩ 😂😂
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
📘#حکایت_بهلول_دانا
بهلول سکه طلایی در دست داشت و با آن بازی میکرد. شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است، جلو آمد و گفت: اگر این سکه را به من بدهی، در عوض ده سکه را که به همین رنگ است،
به تو میدهم!
بهلول چون سکههای او را دید، دانست که سکههای او از مس است و ارزشی ندارد. به آن مرد گفت: به یک شرط قبول مینمایم!
سپس گفت: اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر
کنی. شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود!
بهلول به او گفت: تو با این خریت فهمیدی سکهای که در دست من است از طلاست، چگونه من نفهمم که سکههای تو از مس است؟
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
یه دوستی دارم همیشه نطق میکرد و میگفت: آدم باید زندگی رو شیرین کنه.
هیچی دیگه چند وقت پیش دیدمش، خودش مرض قند گرفته،
بچهشم لب شکری شده،
شوهرشم که کلا شیرین میزنه😁😅
✍م.م
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
📗#داستان_انبیاء
📕نصیحت شیطان به نوح نبى
بعد از طوفان وقتی که کشتی نوح بر زمین نشست و نوح از کشتی فرود آمد، شیطان به حضورش آمد و گفت:
تو را بر من حقی است، می خواهم عوض تو را بدهم.
نوح گفت: من اکراه دارم بر تو حقی داشته باشم و تو جزای حق مرا بدهی، بگو آن چه حقی است؟
شیطان گفت: من فعلاً در آسايشم تا خلق ديگر به دنيا آيند و به تکليف رسند تا آنها را به معاصی دعوت کنم. الان به جهت ادای حق، تو را نصيحت می کنم.
نوح ناراحت شد. خداوند وحی فرستاد که: ای نوح، سخن او را بشنو؛ اگرچه که فاسق است.
نوح گفت: هرچه می خواهی بگو.
پس شیطان گفت: ای نوح از سه خصلت احتراز کن:
1- تکبر نکن که من به واسطه آن بر پدر تو آدم سجده نکردم و رانده شدم.
2- از حرص بپرهیز؛ که آدم به واسطه آن از گندم خورد و از بهشت محروم گردید.
3- از حسد احتراز کن که به واسطه آن قابیل برادر خود هابیل را کشت و به عذاب الهی هلاک شد...
📘برگرفته از هزار و یک حکایت اخلاقی
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
همکلاسیم میگه: پدرم همیشه از من تعریف میکنه و میگه: پسرم تو خیلی حیفی، خیلی حیفی!
منم میگم: وای چه جالب! بابای منم همین طوری از من تعریف میکنه. اونم مدام به من میگه تو خیلی حیفی، حیف نون!
😅😂
✍م.م
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولی بدون يه قرون پول.
هر کدومشون يه جايی ميشينن و يه دل سير غذا میخورن.
اولی ميرہ پای صندوق و ميگه:
ممنون غذای خوبی بود اين بقيه پول ما رو بدين بريم.
صندوقدار: کدوم بقيه آقا؟ شما که پولی پرداخت نکردین.
ميگه: يعنی چی آقا؟ خودت گفتی الان پول خرد ندارم، بعد از صرف غذا بهتون ميدم.
خلاصه از اون اصرار از اين انکار، که دومی پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه: آقا راست ميگن ديگه، منم شاهدم. وقتی من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا ميدم.
صندوقدارہ از کورہ در رفت و گفت: شما چی میگید آقا؟ شما هم حساب نکردی!
بحث داشت بالا میگرفت، که ديدن سومی نشسته وسط سالن و هی میزنه توی سرش.
ملت جمع شدن دورش و گفتن چی شده؟
گفت: با اين اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم...😂😂😂
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
فقط یه ایرانی میدونه جملهٔ «چه بچه فعال و بازیگوشی دارید خدا حفظش کنه» یعنی :
پاشو این دیونه ات رو جمع کن دیوونه شدیم از دستش😂😂
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
اعترافات يک زن:
ديشب اينترنت قطع بود کلي کار کردم! بعدش ظرفا رو شستم! خونه رو جارو کردم! غذا پختم!
ديگه کم کم داشتم به شوهرم علاقمند ميشدم که نتم وصل شد😂😂
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
📚#حکایت
روزی پادشاهی ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻫﺮ ﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎنهﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﻮﺩ ﺳﺎﻟﻪﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ.
شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽﮐﺎﺭﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ ﻣﯽﮐﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ...
سلطان ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﺣﮑﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪ
شاه ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻣﯽﺧﻨﺪﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ.
باز ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ،
ﺍﻧﻮ ﺷﯿﺮﻭﺍﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍین باﺭ ﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﻣﯽﺩﻫﺪ، ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺛﻤﺮ ﺩﺍﺩ.
مجددا ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ.
پرسیدند چرا با عجله میروید؟
گفت: نود سال زندگیِ با انگیزه و هدفمند، از او مردی ساخته که تمام سخنانش سنجیده و حکیمانه است، پس لایق پاداش است.
اگر میماندم خزانهام را خالی میکرد.
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
پای بابام ضربه خورده بود
مامان بزرگم زردچوبه و تخم مرغ و کره حیوانی و ... گذاشته بود رو پاش.
رفته بودن دکتر.
دکتره گفته بود:
"سیب زمینی هم میذاشتین کوکو درست میکردین دیگه"😂
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall