eitaa logo
سرای طنز
264 دنبال‌کننده
77 عکس
48 ویدیو
0 فایل
اینجا سرای طنز شبکه نویسندگان است. برای ارسال طنزنوشته‌هاتون با ما در ارتباط باشید👇 @ensane_falsafi
مشاهده در ایتا
دانلود
تراپیست خوب سراغ ندارید؟😫😅 سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
محمود بیضاوی می‌گوید که با پدر خداحافظی گرمی کردم و برای کار به دیار غربت رفتم و قرار شد بعد از دو سال برگردم. کم کم به وقت بازگشتم نزدیک می‌شد که یکی از دوستانم خبری از پدر و مادر برایم آورد. چند روز پیش دزدی الاغ پدرم را دزدیده و پدر نگران حال الاغ بوده. از قضا دزد برای خرید میوه و سبزیجات به بازار رفته و بار سنگینی بر روی الاغ می‌گذارد و خودش در شلوغی بازار مشغول بقیه خرید می‌شود. اما خر که راه منزل پدر را می‌دانسته به جلو درب منزل آمده و با مشکل وارد خانه می‌شود. پدرم نیز مادرم را صدا می‌زند که بیا و ببین پسرت دو ساله رفته چیزی برای ما نفرستاده، اما الاغ دو روز رفته و با دست پر برگشته! اولاد بزرگ کن😂😂 ✍سارا کردی سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
📔 📕 این داستان: تعارف راستی در موقع بی‌پولی رفقای ملا از او مهمانی خواستند. ملا هر چه عذر کرد نپذیرفتند. بالاخره به اصرار، خود آنها روزی را معین کردند و ملا هم قبول کرد به شرط آنکه غذای حاضری بسازند. روز موعود برای چاشت نان و ماست و خرما و پنیر و انگور تهیه دیده بود و به دوستانش اصرار بی اندازه می‌کرد که خجالت نکشید این غذا متعلق به خودتان است. همانطور که در منزل میل می‌کنید اینجا هم بی‌تکلیف صرف نمایید. رفقا از تعارف ملا خیلی شاد گشتند و با کمال میل چاشت را صرف کرده و روزی را به خوشی گذرانیدند. ولی وقتی بیرون آمدن از منزل ملا، کفش و عبای خود را نیافتند. از ملا پرسیدند: آنها را کجا گذاشته‌اید؟ ملا گفت: نزد سمسار سرگذر. دوستان سوال کردند: برای چه؟ ملا جواب داد: مگر نه اینکه وقتی غذا می‌خورید می‌گفتم مال خودتان است. دروغ نگفتم قیمت کفش و عبایتان بود. رفقا مجبور شدند پولی بین خود جمع کرده به ملا بدهند که برود کفش و عبایشان را از گرو بیرون آورد. ملا هم به آنها فهماند که اصرار بی‌موقع ضررش نصیب خود شخص خواهد گردید. 📚 سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
یکی از تفریح‌هام تو این روزای سال اینه بچه‌های فامیل رو که می‌بینم، میگم: به به مدرسه هم که داره شروع میشه حتما خیلی خوشحالی، کاش من جای تو بودم! و از تنفر تو نگاهش تغذیه می‌کنم 😂😂 حالم جا میاد 😂😂😂 خسروی سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
سؤالاتی که حرص آدمو درمیاره: 1_ صبح از خواب بیدار شدی، می‌پرسن: بیدار شدی؟ نه مشکل روحی دارم تو خواب راه میرم 😂 2_ دارم تاریخ انقضای روی تن ماهی رو نگاه می‌کنم، فروشنده میگه: داری تاریخ انقضاشو می‌بینی؟ گفتم نه می‌خوام ببینم تولد ماهی کیه، واسش آکواریوم بخرم😂 3 _ یارو معتاده کنار خیابون نشسته کله‌اش چسبیده کف آسفالت، دوستم میگه معتاده؟ میگم نه ژیمناستیک کاره داره انعطاف بدنیشو به رخ می‌کشه...😂 4 _ به دوستم میگم تب کردم... ! میگه: مریض شدی ؟ میگم نه دمای بدنمو بردم بالا، ببینم فنش کار می‌کنه یا نه 😂 سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
یادمه روز اول پیش دبستانی بغل دستیم بشدت گریه می‌کرد. معلم‌مون گفت این قراره دوستت باشه آرومش کن. به دختره گفتم اسمت چیه؟ گفت: کبریٰ گراز پور. منم زدم زیر گریه😂😂 ✍ ارسالی مخاطب سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
نامزد قبلی منم دقیقا مثل ترامپ بود ، میومد گند میزد به اعصاب و زندگیم؛ بعد می‌گفت خب بسه دیگه بیا باهم مهربون باشیم😂😂 ✍ارسالی مخاطب سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
دزدی عبا و چوب‌دستی ملانصرالدین را برداشت و فرار کرد. ملا به قبرستان رفت و آنجا نشست. به او گفتند: چرا اینجا نشسته‌ای؟ گفت: منتظرم تا دزد بیاید و عبا و چوب دستی خودم را از او بگیرم. گفتند: مگر دزد به قبرستان می آید؟ گفت: هر جا برود عاقبت می‌میرد و همین جا می آید... سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
خونه ما اینجوریه که همه سرشون تو گوشیه📱😂 تا کانال تلویزیون رو عوض میکنی، همه میگن: عع، داشتیم میدیدیم ها😐😂😂. # ارسالی کاکو سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
برای جنگ دوازده روزه با اسرائیل، پدرم اندازه دوازده ماه کنسرو لوبیا خریده !! مامانمم که قید آشپز رو زده، هر روز چندتا باز می کنه می ذاره جلومون یعنی اسرائیل نتونست ما رو نابود کنه ولی کنسرو لوبیا می تونه😜 # ارسالی م.م سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
برنامه های صدا و سیما سال ۱۴۳۵: بچه مهندس ۱۱ ستایش ۳۰ پایتخت ۴۲ نون خ 39 تکرار مختار نامه تکرار یوسف پیامبر تکرار جومونگ و....😑😂 # ارسالی کاکو سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall
روزی روزگاری، در یکی از روزها دوستان ملانصرالدین با عجله در خانه ملا را زدند و به او گفتند: حاکم شهر عوض شده و حاکم جدیدی آمده. ملا گفت: حاکم عوض شده که شده؟ به من چه؟ دوستانش گفتند: یعنی چه؟ این چه حرفی است؟ باید هر چه زودتر هدیه‌ای تهیه کنی و برای حاکم جدید ببری. ملا گفت: آهان! حالا فهمیدم پس من باید هدیه‌ای تهیه کنم و ببرم پیش حاکم جدید، تا اگر فردا برای شما گرفتاری پیش آمد، واسطه بشوم و از حاکم بخواهم کمکتان کند؟ دوستانش گفتند: بله همین طور است. ملا گفت: این وسط به من چه می‌رسد؟ دوستانش گفتند: بابا تو ریش سفیدی، تو بزرگی. یکی از دوستان ملا گفت: ناراحت نباش، هدیه را خودمان تهیه می‌کنیم. یک مرغ چاق و گنده می‌پزیم تا تو آن را به خانه‌ی حاکم ببری. ملا گفت: دو تا بپزید. یکی هم برای من و زن و بچه‌ام . چون من باید فردا ریش گرو بگذارم آنها قبول کردند و فردا با دو مرغ بریان به خانه ملا آمدند. ملا یک مرغ را به زنش داد و مرغ بریان دیگر را در سینی گذاشت تا نزد حاکم برد. در راه اشتهای ملا تحریک شد و سرپوش سینی را برداشت و یکی از پاهای مرغ را کند و خورد و دوباره روی آن را پوشاند و نزد حاکم برد. حاکم سرپوش را برداشت تا کمی مرغ بخورد. دید که ای دل غافل. مرغ ملا یک پا دارد. سوال کرد چرا مرغ بریان یک پا دارد. ملا گفت: مرغ‌های خوب شهر ما یک پا دارند. حاکم فهمید که ملا بسیار زرنگ و باهوش است و به او گفت: ناهار میهمان ما باشید. از‌ آن به بعد هر کسی که روی حرف نادرست خود پافشاری کند، می‌گویند: مرغ ایشان یک پا دارد. سرای طنز با تو طنزیم میشه https://eitaa.com/SatireHall