به او گفتم که میمانی نگاهم کرد و اندیشید ،
همین مکث پر از حرفش عذابم را دوچندان کرد .
بخوان از چشم پر اشکم فراوان دوستت دارم ،
که از آیینهها در بین مردم راستگوتر نیست .
مومن ب عشقت میشوم ، کافر به هر دینی دگر
دل دل نکن ، دلداده شو ، پیغمبر اشعار من .
اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاه توست ،
که این دیوانگیها را من از چشم تو میخوانم .
هرکسی از عشق با خود یادگاری میبرد
آنچه من بردم تنی بیروح و روحی بیتن است .
چون تو را دیدم دلم لرزید و رویم رنگ باخت
تیر چشمانت به قلبم خورد و آن را زخم ساخت ..
منطق چشم تو با فلسفهام همخوان نیست ،
قتل عمد و طلب عفو ، تناقض دارد !
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست ؛
همچنانش در میان جانِ شیرین منزلست ..