گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست ؛
همچنانش در میان جانِ شیرین منزلست ..
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود ؛
بخوان از چشم پر اشکم فراوان دوستت دارم ،
که از آیینهها در بین مردم راستگوتر نیست .
کاش جای ِشرم گاهی دل به دریا میزدیم ،
اینکه تنهایـیم تاوان ِخجالتهای ماست .
چه شوری بهتر از برخورد برق چشمها با هم ؟
نگاهش را تماشا کن ؛ اگر فهمید حاشا کن
مادرم آمد مرا کنجِ اتاقم دید و گفت ..
دیدی آخر عشقِ زیبایت تورا تنها گذاشت !؟