هرچه آید به سرم باز بگویم گذرد ؛
وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد ..
چنان یک عشق ناممکن نصیبم شد درین وادی
که عاشق از فلسطین و معشوق اسرائیل باشد ..
گاه ماهم چون نهنگِ خسته ای جا میزنیم ،
او به ساحل میزند، ما دل به دریا میزنیم .
تو پاییزیترین بادی و طوفانیترین طوفان
منم آن برگ آواره که میرقصم به هر سازت .
تو را دیگر نمیفهمم ، نمیخواهم ، نمیجویم ،
ز حرفِآخرت خواندم که گویا خوشتری بیمن .