برایـش شعر خواندم گوش کرد ُ بیتفاوت گفت ،
کتابـَش کن ك بفروشی درآمد زاست اشعارت !
بس ك دارم دوستت خود را به بیماری زدم ،
چون ك از آداب ِزیبای ِعیادت بـوسـه است .
من را نکشان به سمتِ لبهای خودت
برگرد برو بخواب در جایِ خودت ،
میخواهی اگر ببوسمت حرفی نیست
اما همهی عواقبش پایِ خودت .
فاز مثبت میدهد معشوقهای که مذهبیست
هم خدا داری و هم خرما ، عجب حالی شود .
چه کسي گفت که مستي فقط از جام شراب است ؟
من ز میخانهي چشمان تو هر لحظه خرابم ..
کودکی بودم که مسحور از تماشا میدوید
گاه اگر در راه دستت را رها کردم ببخش . .