«او را نکشتم؛ خاطرهاش را در قفس گذاشتم. هر شب میآیم و به او غذا نمیدهم.»
@Saveme222
«حافظهام را خالی کردم که راحتتر نفس بکشم؛ حالا فقط صدای پژواکِ تهی در گوشم است.»
@Saveme222
دیشب خاطراتت را قطعهقطعه کردم. اول صداهایت را، بعد دستهایت را، بعد همان شبهایی که فکر میکردم تمام نمیشوند. و هرچه دفنشان کردم، سبک تر شدم.
@Saveme222
«دیوارها دارند از سکوتِ تو میترکند. من هم دیشب، آخرین سایهی تو را از روی زمین پاک کردم.»
@Saveme222
«اینجا بویِ تمامِ حرفهایی را میدهد که به گلویم گیر کردند و هرگز نگفتم.»
@Saveme222
«من از خودم خستهام، مثل کسی که تمامِ عمرش را در یک مزارِ کوچک زندگی کرده باشد.»
@Saveme222