اسم داستان : مأموریت دردسرساز🔦⛓️
قسمتی از رمان :
دوتا کاوشگر که وارد عمارت شدند...
ساعت ۲:۳۰ نیمه شب است. وارد هال بزرگ عمارت میشویم. هوا بوی کپک و فلز میدهد. چراغ قوه ام روی یک مجسمه نیمه شکسته میافتد که انگار سرش رو برگردانده و به من خیره شده است. ناگهان از طبقه بالا صدای سه ضربه آهسته اما محکم به چوب می آید:
تق....تق....تق
صدای قدم نیست، فقط همین سه ضربه.انقدر واضح که مطمعنی کسی آنجاست....
اگه میخوای ادامه داستان رو بفهمی بدو بیا اینجا https://eitaa.com/Gerye_Na_Tamam