روایت ِنور ، از دل سایهها .
/ بعضی وقتها باید میان ِتاریکی بایستی و صبر کنی ، شاید درست همانجایی که فکر میکنی همهچیز خاموش شده، نوری آرام از میان ِسایهها راه خودش را پیدا کند .
گاهی اوقات به این فکر میکنم كه زندگي همه براشون سخته ؟ همه گاهی اوقات میگن کاش بدنیا نمیاومدم ؟ همه از زندگي خسته میشن ؟ بعد تو همین فکرا میون ِسایهٔ های زندگي نور ِامید پیداش میشه و همهچیز تغییر میکنه ؟ .